سفارش تبلیغ
موسسه تبیان
آبان 90 - کاش که با هم باشیم
کاش که با هم باشیم
 
دوشنبه 30 آبان 90 :: 4:14 عصر :: نویسنده : فلفل نمکی

آن روزی که با اشتیاق این اشک ممنوعه را چشیدی باید حواست  نه دلت را جمع می کردی .


باید می فهمیدی شوری اشک ها تقاص آن روز های چشیدن است .


باید می دانستی ، خیلی وقت است که تو را از شهر لبخند ها بیرون کرده اند .


آن روز که شوری این میوه ی ممنوعه را چشیدی باید فکر خزان هم می بودی .


آری آدم !


تو خیلی وقت است که از ضمیر لبخند اخراج شده ای .


 


 


 


 


 


 


 


 


 


یا زینب


:(




موضوع مطلب :

یکشنبه 29 آبان 90 :: 4:39 عصر :: نویسنده : فلفل نمکی

لرزشم را اگر دیدی باور نکن . 


از سرما نیست .


در کوچه های دلم زلزله آمده .


نگاه کن و برو .


رد شو .


از من .


 از خرابه ها . 


از کسانی که زیر آوار ماندند و مدفون شدند .


اگر دیدی رد شو .


اینجا همه مرده اند .


تولدی نیست .


اینجا مرگ را به هم تبریک می گویند .


و  به تعداد بار هایی که مردی و زنده شدی شمع فوت می کنند .


اما تو رد شو مهربان !


آخر خرابه ها که جای مهربان ها نیست .


هست ؟


 


 


 


 


 


 


 


 


 


 


یا صاحب صبر


:(


 




موضوع مطلب :

پنج شنبه 26 آبان 90 :: 3:51 عصر :: نویسنده : فلفل نمکی

روی صندلی بوستان گفتگو می نشینی . زمستان است . به طور معمول و غیرقابل انکاری برف می بارد . همیشه همین طور است. زمستان ها انگار شکم آسمان را سوراخ کرده باشند ،


برف قطع شدنی نیست . سرد است . نیمکت بوستان یخ کرده . می نشینی همان جا . همان جای همیشگی . وسط نیمکت . طوری که هیچ کس نتواند اطرافت بنشیند .


سیگارت را روشن می کنی تا به سرمای سوزناک هوای بوستان بفهمانی که با یک سیگار می شود گرم شد . می خواهی به هوای سرد بفمانی که چقدر قوی هستی .


پرنده ها له له می زنند برای غذا . گرسنه اند . سرگشته و پریشان درون برف نوک می زنند و دنبال غذا می گردند . با خودت فکر می کنی حقشان است. می خواستند مهاجرت و کنند و 


از این جا بروند تا این قدر بدبختی نکشند . خنده ات می گیرد . می خندی به همه ی پرندگان احمقی که در برف دنبال دانه می گردند .


اعصابت را خرد می کند چشمان معصوم و قهوه ای آدم برفی . چه قدر بچه ها دوستش دارند . سعی می کنی بی توجه باشی به نگاهش . سرت را می گیری طرف شمشاد های سفید و 


 ادای ادم های بی تفاوت را در آوری . آدم برفی ولی هنوز نگاهت می کند . حتی اگر تو نبینی اش .


سیگارت دارد ته می کشد . خاکسترش را می تکانی روی تن سرد برف و سفیدی اش را سیاه می کنی . عمیق نفس می کشی هوایش را . تا عمق شش هایت . تا عمق قلبت .


به عکس شش های سیاه جعبه ی سیگار نگاه می کنی . مچاله اش می کنی  و می اندازی در باغچه ی پشت سرت . برایت مهم نیست که کجا می افتد . برایت اهمیتی ندارد که جعبه ی مچاله شده می خورد به تن


درخت و درخت از خواب زمستانی می پرد . اصلا مگر درخت ها هم می خوابند ؟ شک داری .


دخترک با ان کلاه پشمی صورتی اش حالت را به هم می زند . از بچه ها متنفری . از رنگ ها هم . تاسف می خوری برای سلیقه ی مادرش . تو اعتقاد داری مادر ها همیشه مغرورند


و دوست دارند نظرشان را تحمیل کنند و بچه های از همه جا بی خبر  مجبورند به اطاعت . حرصت در می اید از همه ی مادر هایی که بچه هایشان را دلقک فرض کرده اند


یادت می اید آن روزی را که این آدم مغرور را برای همیشه در قبرستان تنها گذاشتی .


سیگارت تمام می شود . فقط یک تکه لوله ی نارنجی در دستت می ماند . همه ی سفیدی سیگار را نفس کشیده ای . یاد شش های سیاه روی جعبه می افتی . می خندی .


پرنده ها هنوز مثل احمق ها روی برف سفید نوک می زنند . سیگارت به دور دست ترین نقطه ای که می توانی پرت می کنی . اهمیتی دارد اگر سیگار درون بدن  ادم برفی فرو برود ؟


مسلما نه . سیگار خنک می شود از سردی بدن آدم برفی . هنوز با آن چشمان معصومش نگاهت می کند .


بلند می شوی تا بروی . جای پایت مثل یک داغ روی پیشانی برف می ماند .  درخت خواب خواب است . کاش زودتر بروی .


 


 


 


 


 


 


 


 


 


یا صاحب الزمان


 




موضوع مطلب :

پنج شنبه 19 آبان 90 :: 8:12 عصر :: نویسنده : فلفل نمکی

کاش همدیگر را دوست می داشتیم . . . .


 


 


 


 


 


 


 


 


 


 


 


کاش این قلم به دل وصل بود و می نوشت هر آنچه را که شده است بغض و سنگینی می کند . . . . .


 


 


 


 


 


 


 


 


 


 


 


یا زینب




موضوع مطلب :

سه شنبه 17 آبان 90 :: 9:19 صبح :: نویسنده : فلفل نمکی

همین می شود دیگر .


هی به ننه سرما گفتم در خانه را محکم ببند .


گوش نکرد که نکرد .


معلوم نیست این باد سر به هوا کی آمده که تقویم ننه سرما را دست کاری کرده .


آبان و آذر را تند تند ورق زده .


انگار نه انگار که پاییز است .


ننه سرمای بیچاره فکر می کند زمستان شده .


موهایش را تند تند شانه می کند و دانه دانه برف می ریزد روی زمین .


همین است دیگر .


باد که مهمان آدم شود همه چیز جابه جا خواهد شد .


حتی ماه های تقویم ننه سرما .


 


 


 


 


 


پینوشت : خدایا شکرت !


 


 


 


 


 


 


یا علی




موضوع مطلب :

1   2   >   
 
درباره وبلاگ



پیوندها
تسنیم دخملی بارا نی
خاطرات دکتر بالتازار
نقل و نبات
قیچی جان جان جان
بی یار
اقلیم احساس
MaJnOoN 00
شاپرک های تب زده
کانون فرهنگی شهدا
هم اسم فلفل نمکی . . . فاطمه سادات
سامع سوم
عاری فا (عقش من)
موج اف ام
آنــــــــابنا
عمه ساقی
دکتر علی حاجی ستوده
پلاک 40
سمیرای عزیزم
فولی عزیز دل فلفل نمکی
خواهر کوثر
هدی عزیز دل فل فل نمکی
و خدایی که در این نزدیکی است
حنا، دختری با مقنعه
عبدو ی من
یک نفس عمیــــــــــق
بزرگترین و برترین وبلاگ دخترونه ی خاورمیانه
آزاد اندیشان
داستان نویس
آدم باطله ها
حاج آقا مسئلةٌ
شیوانا
غزال
بنتی نمکی
شجی 1
ولایت
ستوده ی قلب من . . .
برای خاطر آیه ها
بسم ارب العشاق
استادی به نام محمد رضا ترکی
نرگسی ورژن 2
حرفنگستان فرهنگ
زهرای همکلاسی
رنگِ ردٌِ غمِ پاییز
وبلاگ کلاس دومی ها
عطا
چوب کبریت
عادله
سپیده ی سحر
رسی حان
نگین بانو
وبلاگ کلاس پروژه ی فرهنگ
هستی عزیزم
همکلاسی ها شاید
وبلاگ کلاس کامپیوتر فرهنگ
مریم
آیکاس
نجمه ی خودم
انجمن ادبی تو فرهنگ (ادبستان )
ظهور عشق
رسی . . .فقط رسی . . . .من رسی رو بیشتر دوست دارم
فیل کوچولو ی فل فل
نرگسی
لیلا عزیزه
یاسی جوو و و و و و و و و و و ون
دیدی مهربون
ضحی با حاله
نیکی جون
یلدا دوستی ذتازه وارد
کتاب نیوز
بروبچز روشنگری
طلبه . ضد . بی پایان
مهلا نوشت
راحیل
بهترین قالب های وبلاگ

لوگو



آمار وبلاگ
بازدید امروز: 71
بازدید دیروز: 102
کل بازدیدها: 30512







 


کد موزیک برای وبلاگ نویسان

کد آهنگ تیتراژ نابرده رنج