|
کاش که با هم باشیم
|
|
||
|
بنویس لعنتی . . . . بنویس . . . . . برای دلت . . . . برای عشقت . . . برای روحت . . . . برای خودت . . . . . خودت . . . . . خودت . . . .. بنویس لعنتی ...........
یا صاحب صبر موضوع مطلب : از چشمانش نفرت می بارد . برگه را می گیردجلوی رویم . حالت تهوع دارم . نگاهش می کنم . برگه را می گیرم و خیلی عادی برمی گردم تا بروم . که می گوید : " از تو بعید بود " سرم تیر می کشد . دستانم یخ می کند و ماری از پشت گردنم به پایین می خزد . برگه درون دستم مچاله می شود . دندان هایم را با آخرین قدرت به هم فشار می دهم . بر می گردم . چشم می دوزم به آن دو گلوله ی نفرت انگیز . نگاهم می کند . ــ ببین ! از من هیچی بعید نیست . از من بعید نیست که الان دستم رو بذارم دور گردنت و فشار بدم . از من بعید نیست که محکم بزنم تو صورتت یا اینکه با زانو بهت حمله کنم . اینو بکن تو مغزت . از من هیچی بعید نیست . از آدمای این کره ی خاکی هیچی بعید نیست . می فهمی ؟ گیج شده . انگار خواب می بیند . باورش نمیشود که هیچ چیز از من بعید نباشد . برگه را ریز ریز می کنم و روی سرش می ریزم . چشمانش پر از خون می شود و نفرتش را مثل اسید روی صورتم می پاشد . من اما خنک می شوم . احساس سبکی می کنم . احساس آزادی . برمیگردم . نیشخندی می زنم و سرجایم می نشینم . . . . . صدایم می زند . می خواهد برگه ام را بدهد و نفرتی که در چشمانش موج می زند خیالم را غرق می کند . به خودم می گویم : " از تو بعید است " و اشک گوشه ی چشمانم جمع می شود . . .
پینوشت : مشترک گرامی ! فکر و خیال و ذهن و روح نویسنده در حال حاضر اشغال است . لطفا بعدا شماره گیری بفرمایید . مشترک گرامی . . . .
یا صاحب صبر موضوع مطلب : کودتا به پا شد در دلش . معشوقه ها قیام کردند . کتاب ها پاره پاره شدند . خاطرات تبعید شدند . پلیس در چشم ها گاز اشک آور پاشید . آژیر ها جیغ کشیدند . دیوار ها آوار شد .
تو به من بگو دیوانه . . . این ویرانه دل توست ؟
یا حسین
موضوع مطلب : کمی امسال برای خودمان اشک بریزیم . برای لیاقتی که نداریم و امامی که غایب است و . . . جا مانده ایم . . . . . . . برای جاماندنت گریه کن . برای امامت که قلبش این روز ها بیشتر از همیشه درد می گیرد . نکند وقتی به ما فکر میکند بغض کند . نکند که ناامید شده باشد . وای . چقدر می ترسممممممم . . . . من از کوفی بودن می ترسم . آنان که عاشق بودند و تا پای جان برای عشقشان غربت چشیدند . تو چه کار می کنی ؟ اصلا ما عاشقیم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟ آخ . . . . . شک دارم . . . . شک دارم . . . . شک دارم . . . .
یا حسین . . .
موضوع مطلب :
صبر کن کمی . مهلت بده . این قدر تند تند ورق نزن صفحه های محرم را . اشک هایت را پاک کن . ما یاران که شمارمان حتی به 313 تا هم نمی رسد کمی باید بایستیم قبل تر از عاشورا . خودت هم می دانی که زود است برای عاشورایی شدن . اشک هایت را پاک کن . وقت گریه نیست . گریه ات را بگذار آن زمان که راوی از فرات حرف زد . اشک هایت را بگذار برای زمانی که می خواستند روضه ی دست های علمدار را بخوانند . همراه با گریه های زینب تو هم اشک بریز . با شیرین تر از عسل های قاسم . وقت گریه نیست مهربان ! باید کمی صبر کرد . باید کمی هضم کرد . باید قصه را از اول خواند . از همان سطر اول . قصه را نمی توان از اوجش خواند . پایان قصه را هم نمی توانی بفهمی وقتی که اولش را ندانی . عقب برو و بایست کنار آن مرد . مرد نه آزاد مرد . آن جا که کفش هایش را از پایش در آورد . بند هایش را محکم بسته بود . خیلی محکم . اما در آورد . در آورد و انداخت گردنش . وبال گردنش شده بود . حسین هم دید . پس تو هم کفش هایت را در بیاور . می دانم وبال گردنت می شود اما وقتی می خواهی اذن دخول بگیری از امامت باید کفش هایت را در بیاوری . باید بیندازی به گردنت . باید نشان بدهی به امامت که فقط بغض نیست که سنگینی می کند . خیلی چیز های دیگر است که وبال گردنت شده . سرش را می اندازد پایین . تو هم بینداز . بغض می کند . تو هم بغض کن . مرد است . مرد نه آزادمرد است . مرد ها شاید نباید گریه کنند اما آزاد مرد ها تا دلت بخواهد گریه می کنند . اشک می ریزند . توبه می کنند . تو هم همین چند روزه را آزاده مرد باش . کمی بغض کن . کمی هم اشک بریز . بگذار امامت عشق کند با اشک های تو . افتخار کند به یارانی که بعد از قرن ها هنوز هم که هنوز است شمارشان به 313 تا نرسیده است . بیا کمی ادای آزادمردها را در بیاوریم . شاید به ما هم اذن دادند . اذن دخول به عاشورا . اذن دخول به کربلا . متحیر شده بود . بین بهشت و دوزخ . بین عاشقی و نفرت . متحیر مانده بود آزادمرد . کسی او را به بهشت بشارت می داد ؛ اما چطور ؟ مگر از صف یزیدی ها هم می شود به بهشت رسید ؟ اصلا مگر بین ان همه زندانی می شد به ازادی فکر کرد ؟ آزادمرد خوب این را می دانست . برای همین بر خود می لرزید . سراپا می لرزید . در دل تو چه خبر است مهربان ؟ در دل تو هر چند وقت یک بار زلزله می آید ؟ زلزله هم نه . زلزله برای کسانی است که شجاعند ، که پهلوانند . تکان تکان ضعیفی هم اگر کمی بغضت را جا به جا کند کافیست . برای ما که هنوز به قافله ی عاشورا نرسیده ایم همین پس لرزه ها کافیست . اما حر بر خود لرزید . حر گریه کرد . اجازه خواست . از امام مظلومش اجازه خواست . به خاک افتاد . خاک متواضع . خاک پای خیمه ی حسین . باید صف جماعت بست پشت حر . باید به قامتش اقتدا کرد در آن موقع که اشک می ریخت و امام تنها نگاهش می کرد . نگاهت می کند امام اگر مثل خاک به پایش بیفتی و گریه کنی . حسین که نگاهت کند تو آب می شوی . کمی آب شو برای لب های تشنه ی حسین . کمی بشکن برای گوشواره های رقیه . آزاد مرد آب شد . باید آب بود تا به دریا رسید . باید دریایی شد تا به آسمان رسید . باید گرمای خورشید را به جان بخری تا به آسمان برسی . امام نگاهش کرد و چشم هایش پر از تحسین شد . حر چشم های امام را ندید . تو هم ندیدی . رویش را نداشت . اما آن روز در میدان ، همان موقع که سرش را در بغل حسین یافت چشم های خورشید را هم نظاره کرد . سخت است به خورشید چشم دوختن . حالا آزادمرد کمی احساس آرامش می کند . تو هم سبک می شوی اگر کمی آزادمرد باشی . باید تبریک گفت . باید به آزادمردانی که چشم های خورشید را بوسیدند تبریک گفت . اشک هایت را برای غربت نگه دار . برای مظلومیت . برای تشنگی . برای سپاهی که هیچ نمی فهمیدند . برای خودت . برای بغض هایی که وبال گردنت شده اند . کم کم محرم را ورق بزن . کم کم اشک هایت را خرج کن و عاشقی بخر . اینجایی که من و تو ایستاده ایم هنوز اول سطر است . هنوز اول بسم الله است . تا آزادمردی راه زیاد است . باید کلمه ها را یک به یک خواند و فهمید و بعد رسید به اوج قصه . آن جا که دیگر خورشید قصه ی کربلا هم غروب می کند . . . .
یا حسین . . . موضوع مطلب : |
آرشیو وبلاگ
اولین نوشته ها
خرداد 1389 تیر 89 مرداد 89 شهریور 89 مهر ماه اشتباهی 1390 آن آب ( آ بان ) 1390 آذر ماه من 1390 دی و ننه سرمایش 1390 بهمن بی صدای امسال 1390 اسفند 89 آغاز ماه پایانی فروردین تنبلی هایش فروردین 90 ماه بهشتی اردیبهشت 90 خرداد 90 تیر 90 مرداد 90 شهریور 90 مهر 90 آبان 90 آذر 90 دی 90 بهمن 90 اسفند 90 فروردین 91 اردیبهشت 91 آخرین مطالب
پیوندها
تسنیم دخملی بارا نی
خاطرات دکتر بالتازار نقل و نبات قیچی جان جان جان بی یار اقلیم احساس MaJnOoN 00 شاپرک های تب زده کانون فرهنگی شهدا هم اسم فلفل نمکی . . . فاطمه سادات سامع سوم عاری فا (عقش من) موج اف ام آنــــــــابنا عمه ساقی دکتر علی حاجی ستوده پلاک 40 سمیرای عزیزم فولی عزیز دل فلفل نمکی خواهر کوثر هدی عزیز دل فل فل نمکی و خدایی که در این نزدیکی است حنا، دختری با مقنعه عبدو ی من یک نفس عمیــــــــــق بزرگترین و برترین وبلاگ دخترونه ی خاورمیانه آزاد اندیشان داستان نویس آدم باطله ها حاج آقا مسئلةٌ شیوانا غزال بنتی نمکی شجی 1 ولایت ستوده ی قلب من . . . برای خاطر آیه ها بسم ارب العشاق استادی به نام محمد رضا ترکی نرگسی ورژن 2 حرفنگستان فرهنگ زهرای همکلاسی رنگِ ردٌِ غمِ پاییز وبلاگ کلاس دومی ها عطا چوب کبریت عادله سپیده ی سحر رسی حان نگین بانو وبلاگ کلاس پروژه ی فرهنگ هستی عزیزم همکلاسی ها شاید وبلاگ کلاس کامپیوتر فرهنگ مریم آیکاس نجمه ی خودم انجمن ادبی تو فرهنگ (ادبستان ) ظهور عشق رسی . . .فقط رسی . . . .من رسی رو بیشتر دوست دارم فیل کوچولو ی فل فل نرگسی لیلا عزیزه یاسی جوو و و و و و و و و و و ون دیدی مهربون ضحی با حاله نیکی جون یلدا دوستی ذتازه وارد کتاب نیوز بروبچز روشنگری طلبه . ضد . بی پایان مهلا نوشت راحیل بهترین قالب های وبلاگ لوگو
آمار وبلاگ
بازدید امروز: 73
بازدید دیروز: 102 کل بازدیدها: 30514 |
||