سفارش تبلیغ
موسسه تبیان
آغاز ماه پایانی - کاش که با هم باشیم
کاش که با هم باشیم
 
پنج شنبه 5 اسفند 89 :: 8:12 عصر :: نویسنده : فلفل نمکی

آلبالو ها در دست مشت شده و عرق کرده اش خیس می خورد . و او بی خیال و رها و آزاد راه می رفت . با آلبالو خشک هایش انگار داشت از زمین کنده می شد .


هسته های آلبالو در گوشه ی لپش جمع شده بود . و دایره های کوچک را از روی لپش می شد لمس کرد .


بین صندلی های کلاس می چرخید و نمی دانم چه انسی داشت با آلبالو خشکه ها که انگار نمی گذاشت در این دنیا باشد .


و من می دیدم که کودک درونش برایم چشمک می زد . و شاید در ذهنش داشت با کودکش حرف می زد  و بازی می کرد .


شاید داشت  لج بازی می کرد با او و می گفت که آلبالو برایش نگه نمی دارد . و همه را خودش می خورد . همه ی همه را .


شاید کودک درون داشت او را ترغیب می کرد که هسته های آلبالو را قورت بدهد و باکی هم نداشته باشد از این که هسته ها در معده اش جمع شود .


شاید .


ولی چه قدر رها بود همکلاسی ام وقتی داشت با عشقی وصف ناشدنی آلبالو خشکه می خورد و با کودک درونش حرف می زد و انگار جدال با خود داشت در داستان زندگی اش .


و نه جدال با طبیعت . جدال با محیط .


خودش بود و کودک درونش و آلبالو های خیس خورده در ذهنش . و دهانش . ذهنی پر از آلبالو خشکه و پر از صدای خنده های کودک درونش .


 


 


 


 


 


یا علی مدد .


 


 




موضوع مطلب :

سه شنبه 3 اسفند 89 :: 5:43 عصر :: نویسنده : فلفل نمکی

معلم ادبیات می گوید .


در قدیم چهار تب داشتیم .


تب دمی .


تب بلغمی .


تب صفرایی .


تب سودایی .


همیشه عاشق این پاورقی های معلم ادبیاتم که مفصل خودش را و ما خستگان در راه علم را درگیر می کند .


می گوید :‌ تب دم . یعنی کسانی که یک روز خوبند ، یک روز بد . یک روز خوش حالند ، یک روز ناراحت . کسانی که دمدمی مزاج هستند ؛ هم تب دمی دارند.


من هم امروز صبح خیلی خوش حال بودم اما به وسط های روز که کشید و آفتاب افتاد وسط حیاط مدرسه ،  من نای حرف زدن هم نداشتم . ناراحت و غمزده و دلتنگ .


در تعجبم که چرا تبی به نام دلتنگی نداریم ؟


ــ تب بلغمی را کسانی دچار می شوند که بی خیالند و بی حالند . کسانی که حوصله ی هیچ احدی را ندارند را می گویند بلغمی .


شاید به خاطر همین هم به کسانی که در باغ نیستند می گویند . شلغم . شلغم بر وزن بلغم .


ــ در ادبیات هر ترکیبی با صفرا معنی و مفهوم عصبانیت را دارد . تب صفرایی را معمولا آدم های عصبانی  دچار می شدند .


بغل دستیم  دارد با پاک کن قرمزم ور  می رود و چسب رویش را با وحشی گری تمام می کند . و من هم شاید از سر عصبانیت و یا تلافی ، پاک کن صورتیش را به دو نصف می کنم .


نمی خواهم خواننده ی محترم فکر کند که من هم دچار تب صفرایی هستم . چون من فقط تلافی کردم .


ــ و امان از تب سودایی که که معمولا به انسان هایی که فکر و خیال می کنند می گویند سودایی . تبی که مجنون دچارش شد . در ادبیات به عاشق ها هم سودایی می گویند .


و م در فکر فرو رفته و هنوز به پاک کن قرمزم که گوشه چسبش کنده شده نگاه می کنم .


خب حالا بر می گردیم به شعر سعدی .


روزی تر و خشک ما بسوزد .


آتش که به زیر دیگ سوداست .


بچه ها برای گرفتن مثبت  سر و دست می شکنند . ولی هیچ کس نمی فهمد مفهوم بیت را . همه حدس می زنند و چرند و پرند می گویند .


و در آخر معلم خودش نطق می کند :


ــ سعدی می گه :‌ ما به آرزو هامون نمی رسیم . و آرزو های ما همه تحقق پیدا نمی کنند . چون روزی همه ی ما خواهیم مرد . و فقط تو خواهی ماند و عشق تو . این را در بیت آخر هم اشاره کرده .


از غرقه ی ما خبر ندارد


آسوده که بر کنار دریاست .


و نمی دانم چرا من یک دفعه سردم می شود . انگار تب سودایی می گیرم . و کاش یکی  باشد که مرا از دریای خیالم نجات بدهد .


کاش یکی دست مرا بگیرد و بیاورد داخل کلاس . کاش مرا رها نکنند در  دریای خیالاتم .


می ترسم روزی غرق شوم . و آنها که کنار ساحل نشسته اند نفهمند و . . . . .


 


 


خیالم دوباره دل پرواز دارد . . . . .


قفسی با یک قفل محکم سراغ دارید ؟


 


 


 


 


 


یا زهرا




موضوع مطلب :

پنج شنبه 28 بهمن 89 :: 8:4 عصر :: نویسنده : فلفل نمکی

چشمانم که آبی شد تو نفهمیدی . نمی دانم . شاید هم فهمیدی و باز مثل آن زمان خودت را زدی به نفهمیدن . و من باز هم از دست لج بازی پانزده ساله ات ؛ لجم در آمد .


صورتت خاکستری شده بود . دستم را کشیدم روی صورتت . هوا خاکی شد . و بعد تو چشمان آبی ات را باز کردی .


شفافیت چشمانت و معصومیت نگاهت همان بود که بود . همان آبی که مرا تا آسمان میکشید در دریایش غرق می کرد . لپ هایت همان قرمزی مصنوعی را داشت .


 و خال خال های لباست هم همان شیطنت همیشگی را . می خواستم از تو بپرسم درک کردی معصومیت و مظلومیت اشکم را که در چشمانت ریخت و بعد سر خورد روی صورت خاکی ات


و بعد ردی سیاه  گذاشت . و نمی دانم تو فهمیدی که چرا من ندانستم رد اشک هایم سیاه شده ؟؟  باز از سر لج بازی شاید کمی خمت که کردم چشمانت را بستی .


چشمانت را بستی به روی اشک هایم و رویا هایم . همیشه از سکوتت بدم می آمد . دوست داشتم با من حرف بزنی . همان  طور که من همیشه با تو درد دل می کردم .


همان طور که من همیشه رویاهایم را با تو تقسیم می کردم. دوست داشتم بنشینی و برایم تعریف کنی که از کجا آمدی . در کله ات چه می گذرد و چرا این قدر مغروری .


 یادت اگر بیاید من در را می بستم و تو را روی پاهایم می گذاشتم و می گفتم . : ببین هیچ کس نیست . هیچ کس در خانه نیست . اگر تو با من حرف بزنی کسی نمی شنود و من هم قول قول


می دهم که نگویم


عروسک لپ گلی ام با من حرف زده .


قول می دهم .


من با تمام وجود به تو قول می دادم که به کسی نگویم . و بعد چشمانم را می بستم ــ بر روی حقیقت شاید ــ و بعد تا ده می شمردم و انتظار داشتم که بعد از این همه سکوت حرف بزنی با من .


ولی تو باز چشمان دریایت را بر من می بستی  . و سکوت می کردی و من نا امید از سخن گویی ات تو را پرت می کردم پایین تختم .


خب چکار کنم . تو با من حرف نمی زدی . و این نامردی بود که تو همه چیز مرا می دانستی و با روهایم بزرگ شدی ولی تو همیشه به من زل می زدی و حتی لبانت هم تکان نمی خورد .


من به تو قول می دادم که از شکستن سکوتت حرفی  نزنم اما تو باز توجهی نمی کردی .


تو ؛ دختر مو طلایی بچگی های من داری باز هم مانند  همان پانزده سال پیش نگاهم می کنی . و حرف نمی زنی  و فقط من هستم که دارم با تو خاطره بازی می کنم . 


آخ که چقدر تو سنگدلی . چقدر دلت از آهن است .  این همه سال که رفیق قدیمی ات را دیدی فقط نگاهش می کنی و باز سکوت .


آهای دختر مو طلایی و لپ گلی من .


اینجا در زیر زمین خاطره هایم . اینجا در این تاریکی عصر . فقط من هسنم و تو . در را از پشت قفل کرده ام که کسی نیاید .


من چشمانم را می بندم و این دفعه تا پانزده می شمرم . تا پانزده می شمرم و بعد همین طور که چشم هایم بسته است . به حرف هایت گوش می دهم . 


یعنی می شود که بعد از پانزده سال به حرف بیایی  و سکوتت را  بشکنی و من بشنوم صدایت را .


یعنی می شود ؟


ببین اشک هایم را . حرف بزن با من . حرف بزن عروسک خاطره های من . حرف بزن با من .


ببین چشمانم را هم بستم . فقط از اشک هایم نخواه که ارادی نیست .


بیا  . این هم تاریکی . دیگر چه می خواهی ؟ سکوت . تاریکی  . من فقط می شنوم . اشک می ریزم . برایم حرف بزن .


حرف بزن عروسک مهربان خاطره هایم .


 


 


 


 



یا علی مدد


  




موضوع مطلب :

چهارشنبه 27 بهمن 89 :: 9:36 عصر :: نویسنده : فلفل نمکی

پیشانی ام را می چسبانم به شیشه ی سرد کلاس .


نفس می کشم . دایره ی تار روی صفحه ی شیشه ای هی میاید و میرود .


بچه ها جیغ می زنند . داد می زنند . می خندند .


اما من باز پیشانی ام را می چسبانم به صفحه ی شیشه ای پنجره ی کلاس تا خنک شوم .


می ترسم اگر این کار را نکنم . آتش بگیرم .


بعد دود شوم و به هوا بروم . می ترسم بسوزم .


دست هایم . صورتم . جزء  به جزء  بدنم داغ کرده .


به حیاط نگاه می کنم . چشمانم را می بندم . صفحه سیاه می شود . چشمانم را باز می کنم . حیاط می آید جلوی دماغم .


می بندم . سیاه می شود .


باز می کنم . برگی می افتد روی نیمکت سبز کنار تور بسکتبال .


نیمکت سیلی خورده . گلی شده .


بارانزده شده انگار. سبز نیست . لجنی شده .


سیاه می شود .  لجنی می شود . سیاه می شود . لجنی می شود. . . . . . . .


کاش گوش هایم را بگیرم . صدایی نشنوم . هیچ صدایی .


گوش هایم را می گیرم . چشمانم را می بندم . دهانم را مهر می کنم . و دلم را قفل می زنم .


دیگر دایره ی تار روی شیشه نقش نمی بندد .  محو شده .


شاید من هم نامریی شدم . و آدم ها .  . . . .


من دیگر نیستم .


من کم آورده ام .


 


 


 


 


 


 


 


یا صاحب الزمان . . . . عجل علی ظهورک


 




موضوع مطلب :


 
درباره وبلاگ



پیوندها
تسنیم دخملی بارا نی
خاطرات دکتر بالتازار
نقل و نبات
قیچی جان جان جان
بی یار
اقلیم احساس
MaJnOoN 00
شاپرک های تب زده
کانون فرهنگی شهدا
هم اسم فلفل نمکی . . . فاطمه سادات
سامع سوم
عاری فا (عقش من)
موج اف ام
آنــــــــابنا
عمه ساقی
دکتر علی حاجی ستوده
پلاک 40
سمیرای عزیزم
فولی عزیز دل فلفل نمکی
خواهر کوثر
هدی عزیز دل فل فل نمکی
و خدایی که در این نزدیکی است
حنا، دختری با مقنعه
عبدو ی من
یک نفس عمیــــــــــق
بزرگترین و برترین وبلاگ دخترونه ی خاورمیانه
آزاد اندیشان
داستان نویس
آدم باطله ها
حاج آقا مسئلةٌ
شیوانا
غزال
بنتی نمکی
شجی 1
ولایت
ستوده ی قلب من . . .
برای خاطر آیه ها
بسم ارب العشاق
استادی به نام محمد رضا ترکی
نرگسی ورژن 2
حرفنگستان فرهنگ
زهرای همکلاسی
رنگِ ردٌِ غمِ پاییز
وبلاگ کلاس دومی ها
عطا
چوب کبریت
عادله
سپیده ی سحر
رسی حان
نگین بانو
وبلاگ کلاس پروژه ی فرهنگ
هستی عزیزم
همکلاسی ها شاید
وبلاگ کلاس کامپیوتر فرهنگ
مریم
آیکاس
نجمه ی خودم
انجمن ادبی تو فرهنگ (ادبستان )
ظهور عشق
رسی . . .فقط رسی . . . .من رسی رو بیشتر دوست دارم
فیل کوچولو ی فل فل
نرگسی
لیلا عزیزه
یاسی جوو و و و و و و و و و و ون
دیدی مهربون
ضحی با حاله
نیکی جون
یلدا دوستی ذتازه وارد
کتاب نیوز
بروبچز روشنگری
طلبه . ضد . بی پایان
مهلا نوشت
راحیل
بهترین قالب های وبلاگ

لوگو



آمار وبلاگ
بازدید امروز: 74
بازدید دیروز: 102
کل بازدیدها: 30515







 


کد موزیک برای وبلاگ نویسان

کد آهنگ تیتراژ نابرده رنج