|
کاش که با هم باشیم
|
|
||
|
تو : نفرین به تو . نفرین به تمام دایره های درون دفترت . نفرین به کسی که پرگار را با بی رحمی اختراع کرد و هیچ به یادش نبود خط های در هم شکسته ی غمگین را . نفرین به تو و هر چه میدان است . مرا عین عروسک ها گذاشته ای وسط میدان نگاهت و هی با سوزن چشم هایت دورم می زنی . خیسم می کنی . نفرین به هندسه ی مضحکت . من از تو و تمام کلاف های پیچیده ی توی دفترت متنفرم . دلم برای آن نقطه ی سرد و مظلوم و ساکت اول دفترت می سوزد . دیگر حتی صدای بی صدایش هم از بین این همه خط خطی های سردرگم و وحشی نمی آید . تو قاتلی . آری تو قاتلی . تو قاتل تمام نقطه هایی . نفرین به تو . نفرین به این خط های مدوری که انتها ندارند . نفرین به بی منتهاییت . کجاست پایان این کلاف پیچیده ؟ من از این مجموعه ی تهی و بی انتهایت بیزارم . . . بیزارم . . .
من : و این همه خط خطی ، تکثیر بی ریای نقطه ای سرد و ساکت و مظلوم بود . تکثیری خیس ، شفاف ، شور . . . . من باریدم و تو باز هم مرا بین این همه خط های مدور و پیچیده گم کردی . . . . باز هم باختی . . . . فراموشکار من . . . . . . باز هم تو باختی . . . . . . . من همان نقطه ی سرد و ساکت و مظلومم که سال هاست لای کاغذ های کاهی این دفتر خیس می خورم و تکثیر می شوم . خطی خطی ، سرانجام تکثیر تمام نقطه های سرد و ساکت و مظلوم است .
یا علی موضوع مطلب : ببخش این کوچک درمانده را . ببخش این موجود سراپا تقصیر فراموشکار را . . . . انسان است . وقتی می گویی انسان ، خود به خود نسیان هم دنبالش می آید . مثل یک سایه که همیشه هست ؛ حتی وقتی عجیب دلت تنهایی می خواهد و بس . من عاشق نبوده ام . تو خود همه ، نقش عاشق و معشوق را بازی کردی . من . من انسان یا بهتر بگویم من نسیان ، فقط زمانی تو را به یاد می آوردم که حال دلم بد بود . گرچه چند باری هم در خوش حالی تو را به یاد آوردم . مثل یک رجوع . مثل یک بازگشت . می بینی ؟ من به تو باز می گردم . من هیچ وقت پیش تو نبوده ام ، اما تو ، با تمام نبودنت ، همیشه ی روزگار در کنارم بوده ای . من در کنار بوده ام و تو همیشه در کنارم بوده ای . خودت خوب می دانی که من ، کوچک تر از آنم که تمام تو را یک جا در خودم جمع کنم . در ذهنم . در خیالم . تو با این همه بزرگی آخر چطور می توانی در این ذهن کوچک باشی ؟ من تو را مثل یک قدیس گذاشته ام لب طاقچه ی دلم و فقط چند باری برای عرض احترام سراغت می آیم . تو گفتی . آری تو گفتی که به من نزدیک تر از نزدیکی اما باز هم من بودم که بازی را به نفع خود تغییر دادم . من . من لعنتی . باز هم با این هدیه ای که تو به من دادی ، اختیار ، تو را از خود راندم . و دوباره سیاهی بود که به زغال ماند . آری تو عاشق تر بودی . تو بار ها عشقت را ثابت کردی و من فقط نظاره کردم و بس . می دانم . این را تو خود به من گفتی . گفتی که به خاطر تو . فقط به خاطر تو فرشته ام را که هزاران سال مرا عبادت می کرد ، از خود راندم تا تو را در پیش خود داشته باشم . اما تو چه کردی ؟ آری خود می دانم که چه ظلمی در حق معبودم کرده ام . خود می دانم که چقدر ظالمم . من سراپا تقصیر کسی را که تو به خاطر من از خود راندی به دوستی گرفتم و باز همان داستان همیشگی را از بر کردم . باز هم تو را کناری گذاشتم و خود به دنبال دوستی با کس دیگری رفتم . آآآآآآآآآآآآآآخ . دیگر بس است . دیگر طاقت این همه شرمندگی را ندارم . بیا . بیا معبود من . بیا معشوق من . بیا محبوب من . می دانم که برای تو نه عاشق بوده ام . نه عبد . نه حبیب . می دانم . دست هایم را ببند . چشمهایم برای تو . گوش هایم برای تو . این عقل ، این قلب همه و همه برای تو باشد . من اختیار نمی خواهم . هیچ نمی خواهم از تو ؛ جز تو . بیا ای مهربان ترین . اصلا همه ی من برای تو . من تو را اگر داشته باشم دیگر چه حاجت به دست و پا ؟ من عشق تو را می خواهم نه این قلب سرخ را . هدیه اش کردم به تمام عشقت . نیستی برای من قشنگ تر از این هستی است که دارم . آری نیست می شوم برایت تا جاودانه بمانم . این اختیار و عقل را از من بگیر . شده اند بلای جان ، این دو ظالم همیشگی . اصلا عشق و اختیار با هم دشمنند . عاشق اگر اختیار داشت عاشق نمی شد . اختیارم را بگیر و کمی عاشقی یادم بده . از همان عاشقانه هایت در گوشم زمزمه کن . می خواهم مثل همان نوزادی که تازه این دنیا و سیاهی هایش را دیده ، زار بزنم . این عقل و این اختیار برای تو . من مدهوش این سرود های عاشقانه ام . من برای تو . تو برای من . من تا ابدیت همین را می خواهم .
یا علی موضوع مطلب : قاصدک بهانه بود . باران بهانه بود . آدم برفی بهانه بود . بادبادک بهانه بود . ایینه بهانه بود . دوستی بهانه بود . عشق بهانه بود . رنگین کمان بهانه بود . خورشید بهانه بود . دلتنگی بهانه بود .
تمام دنیا بهانه بود . . . .
تا تو فقط یک کلمه . . . . فقط یک کلمه بنویسی . . . . حالا که بی بهانه شدی . . . . . . قلم را بگذار و بگذر . . . . .
تلافی نوشت : بی بهانگی بهانه بود . . .
یا زینب موضوع مطلب : بگیر ! بگیر دستت این بادکنک را . نشسته ای آن جا روی تخت چرا مادر ؟ راستی تازگی ها فهمیده ای که تکه کلامم شده است مادر ؟ هی هر چه می گویم یک مادر تنگش می زنم . مادر تر شده ام در این اوایل چهل سالگی . . . . . مادر تر . . . لوس نکن خودت را . بادکنک را بگیر تا بازی یادت بدهم . لج نکن . لج کردن به آن چهره ی سفید کوچولویت و آن موهای خرمایی که دو طرفش بستی نمی آید مادر . تو گذشته ای . تو خاطره شده ای . اما مرا نگاه کن . راستی راستی حسودی ات نمی شود ؟ آخ کودکی لج باز من . لوس بودی از بس . چه قدر هم ادعا داشتی آن اول ها . یادت هست ؟ آن موقع که آب و بابا را نوشتی روی آن تحته های گچی سابق ، چه مغرورانه در کلاس قدم می گذاشتی . معلم اول دبستان به تو می گفت مورچه . مورچه بودی واقعا بین اولی ها . هنوز هم هستی . یک مورچه ی مادر ! در مدرسه هم همین طور است . در راهروی مدرسه که راه می روم یکی از بچه ها می آید و محکم به پشتم می زند و اسم دوستش را صدا می زند . بعد نمی دانم در چهره ام چه میبیند که یک دفعه می ترسد و عقب عقب می رود و می گوید : ای وای خانوم معلم شما بودید ؟ خودت که می دانی حتی در چهل سالگی ام هم باور نکردد که بزرگ شده ام . یک کودک چهل ساله . بزرگ شدی و روزگار گذشت و گذشت و گذشت . ادایش را در نیار . بغض می کنم . ادای یک دخترک چهارده ساله ی بازیگوش که عشقش در رمان های هری پاتر خلاصه می شود و بار ها خودش را می گذارد جای جودی ابوت و برای بابا نامه می نویسد . این قدر این کتاب را جلو نیار . بگیر عقب تر . خوب نمی بینم . عقب تر . عقب تر . آهان . همان جا نگه دار . رویش چه نوشته ؟ آخ شازده کوچولو . این طوری شبیه اش نشدی مادر . شبیه چهارده سالگی ام . باید موهایت را باز کنی . به هم ریخته . خب حالا آن عطر مخصوص را که هنوز هم بوی راهرو های راهنمایی را می دهد به لباست بزن . گوشه ی لباست . حالا کمی روی نبضت ، دقیقا آن جا که تند تند می زند بپاش . حالا دوباره دست هایت را بو کن . الان باید یک ذوق زدگی خیلی خیلی مخصوص در چهره ات باشد . انگار که خوش بو ترین عطر دنیا برای تو است . نه نه نه . فقط خود چهارده سالگی می تواند از پسش بر بیاید . از پس سرخوشی های نوجوانانه ام . بگذار فردا که رفتم مدرسه یکیشان را نشانت می دهم . یکی از آن ها که بدجور شبیه چهارده سالگی ام است . فردا که رفتم سر کلاس اصلا درس نخواهم داد . بازی می کنیم . راستی مادر ؛ باز هم بادکنک قرمز در جیبت داری ؟ اشکالی ندارد . بردار . مداد رنگی هایم روی میز تحریر است . پشت کتاب ها . بنفش را بردار . هنوز آن قدر پیر نشده ام که یادم برود بنفش را عاشقانه می پرستیدی . مگر می شود آدم کودکی اش را فراموش کند ؟ یادم نرفته که در جعبه ی دوازده تایی مداد رنگی ات ، یازده تا بنفش بود و یک مداد آبی . آبی اش خاص بود یادت هست ؟ یک آبی آسمانی که بین آن همه بنفش خیلی زیبا می شد . مثلا بین آن خورشید بنفش و ابر های تیره ی دور و برش که یاسی بود . آبی آسمانت به زیبایی خودش را نشان می داد . بگذریم . حالا روی آن دیوار سفید با مداد بنفش پر رنگ بنویس آرزو . بی خود غر نزن مادر . همه ی حروفش را خوانده ای . آ - ر - ز- و . حالا یک فلش بزن و بنویس پانزده سالگی . بنویس شانزده سالگی . بنویس هفده سالگی . حالا سمت راست آرزو شکل یک دختر را بکش که کتاب دستش است . یا نه . یک کتاب را نقاشی کن که از پشتش دو تا چشم پیداست . چشمانش باید خیس باشد . حالا بالای سرش چند تا ماه و ستاره و یک خورشید بکش . که یعنی شب و روز . قشنگ شد نه ؟ به نظرت پانزده و شانزده و هفده سالگی ام چیزی کم دارد ؟ می گذرد . تند تند می گذرد بعد از هفده سالگی . خاصیت بی خاصیت زمان همین است . مثل برق و باد می گذرد شاد ترین لحظه هایت . بیست . سی . همه چیز مثل یک فیلم که گذاشته باشندش روی دور تند گذشت . دانشگاه و ادبیات و مدرسه و چشیدن عشقی به نام معلمی . می گذرد همه اش . گوشت به من هست مادر ؟ می گذرد . همه ی همه اش می گذرد . اما خب . جان می کند تا بگذرد . چرا ساکتی بلاسوخته ؟ فاطمه سادات ؟ خوابت برد ؟ به این زودی ؟ پس بازی مان چه می شود بد قول . می خواستم با هم بادکنک بازی کنیم . من در چهل سالگی ام هوس بادکنک بازی کرده ام و تو که هفت سالت است خوابید ه ای ؟ بلند شو خاطره ی من . کودکی من . گذشته ی من . گذشته ی من . . . .
یا علی موضوع مطلب : دخترک برگه ی سفید را برداشت و بی معطلی رویش نوشت : خطر انفجار مواد منفجره . لطفا نزدیک نشوید ! و بعد در را محکم بست . تابلو های روی دیوار از ترس به خود لرزیدند . موهایش را جلوی آینه خرگوشی بست . قشنگ ترین لباس تابستانی اش را پوشید . یک بلیز آستین کوتاه آبی رنگ که رویش عکس دو تا کتانی بود . می خواست کمی خنک شود آخر . داغ کرده بود . لیوان پر از یخ را هم دقیقا گذاشت کنارش . در مرکز محل انفجار . صدای آژیر ماشین آتش نشانی از خیابان پشت خانه می آمد .کبریت را از روی میز قاپید . خانه سکوت کرده بود و بدجور دلش صدایی مهیب را می طلبید . کارش که تمام شد خیلی آرام انگار که بخوهد مهم ترین مراسم دنیا را اجرا کند زیر تخت خزید .کبریت را روشن کرد . سکوت . سکوت . سکوت . زیر تخت روشن شد . و بعد از لحظه ای دوباره در تاریکی فرو رفت . خودش را جمع کرد . صورتش جمع شد . چشمانش را بست . ترقه ها ( بغض های کوچولو کوچولو ) یکی یکی ترکیدند . صدای هق هق دختر حالا از صدای آژیر آتش نشانی هم بلند تر بود . . .
یا زینب . . .
موضوع مطلب : |
آرشیو وبلاگ
اولین نوشته ها
خرداد 1389 تیر 89 مرداد 89 شهریور 89 مهر ماه اشتباهی 1390 آن آب ( آ بان ) 1390 آذر ماه من 1390 دی و ننه سرمایش 1390 بهمن بی صدای امسال 1390 اسفند 89 آغاز ماه پایانی فروردین تنبلی هایش فروردین 90 ماه بهشتی اردیبهشت 90 خرداد 90 تیر 90 مرداد 90 شهریور 90 مهر 90 آبان 90 آذر 90 دی 90 بهمن 90 اسفند 90 فروردین 91 اردیبهشت 91 آخرین مطالب
پیوندها
تسنیم دخملی بارا نی
خاطرات دکتر بالتازار نقل و نبات قیچی جان جان جان بی یار اقلیم احساس MaJnOoN 00 شاپرک های تب زده کانون فرهنگی شهدا هم اسم فلفل نمکی . . . فاطمه سادات سامع سوم عاری فا (عقش من) موج اف ام آنــــــــابنا عمه ساقی دکتر علی حاجی ستوده پلاک 40 سمیرای عزیزم فولی عزیز دل فلفل نمکی خواهر کوثر هدی عزیز دل فل فل نمکی و خدایی که در این نزدیکی است حنا، دختری با مقنعه عبدو ی من یک نفس عمیــــــــــق بزرگترین و برترین وبلاگ دخترونه ی خاورمیانه آزاد اندیشان داستان نویس آدم باطله ها حاج آقا مسئلةٌ شیوانا غزال بنتی نمکی شجی 1 ولایت ستوده ی قلب من . . . برای خاطر آیه ها بسم ارب العشاق استادی به نام محمد رضا ترکی نرگسی ورژن 2 حرفنگستان فرهنگ زهرای همکلاسی رنگِ ردٌِ غمِ پاییز وبلاگ کلاس دومی ها عطا چوب کبریت عادله سپیده ی سحر رسی حان نگین بانو وبلاگ کلاس پروژه ی فرهنگ هستی عزیزم همکلاسی ها شاید وبلاگ کلاس کامپیوتر فرهنگ مریم آیکاس نجمه ی خودم انجمن ادبی تو فرهنگ (ادبستان ) ظهور عشق رسی . . .فقط رسی . . . .من رسی رو بیشتر دوست دارم فیل کوچولو ی فل فل نرگسی لیلا عزیزه یاسی جوو و و و و و و و و و و ون دیدی مهربون ضحی با حاله نیکی جون یلدا دوستی ذتازه وارد کتاب نیوز بروبچز روشنگری طلبه . ضد . بی پایان مهلا نوشت راحیل بهترین قالب های وبلاگ لوگو
آمار وبلاگ
بازدید امروز: 80
بازدید دیروز: 102 کل بازدیدها: 30521 |
||