|
کاش که با هم باشیم
|
|
||
|
دلم می خواهد ساعتی نه ، چند دقیقه ای در سوگ مختار امام حسین گریه کنم . بعد بنشینم و فکر کنم تا مختار شدن چه قدر فاصله دارم ؟
راستی فاصله ی زمین تا اسمان زیاد است ؟
پینوشت : دلم می خواهد مختاری شوم برای امام زمان . . . . باید در برگه ی هدف هایم بنویسم . . . . خدا را چه دیدید شاید من هم فاصله ی زمین تا اسمان را با پای خودم طی کردم . . .
این جمعه هم مثل جمعه های قبل . . . ما هم مثل دفعه های قبل . . . سه نقطه ها چه قدر زیاد شده اند . . .
یا مهدی . . . ادرکنی موضوع مطلب : محکم در را کوبید طوری که پژواک صدای در زندان درون سلول ها رسوخ کرد . زندانیان به صدا عادت داشتند . دسته ی پر از کلید به کمربندش اویزان بود و صدای جرینگ جرینگ خوردن کلید ها در آن صبح دلگیر و نفس گیر زندان شاید می توانست قلب پر از احساسش را فراموشی بدهد . تن نسیم اگر چه با سیم خاردار های دور زندان خراشیده شده بود ، یا اگر چه بوی زندان می داد اما باز هم صورت پر از مهربانی اش را نرم نرمک نوازش می کرد . نسیم زخمی بود مثل احساس او . زخمی ، از تمام سیم خاردار هایی که بی رحمانه بر صورت احساسش چنگ زده بودند. اما هر کس که نمی دانست خودش که می فهمید چه قدر قلب پر از امیدی دارد . و خیال چه قدر هم بازی خوبی برای زمان های تهی و از جنس خلاء زندان بود . روی صندلی که دقیقا پشت میله های خاکستری قرار داشت می نشست و با یک خیال ناب و عشقی وصف ناشدنی شعر می گفت . گاهی حافظش را باز می کرد ، بوی عطر نارنج شعر حافظ دیگر غریبگی نداشت با محیط بی رحم زندان . دیگر شاید می شد با اواز کلید های بی قرار که بوی ازادی می دادند شعر حافظ خواند و دیگر هیچ نشنید جز حرف های خوش بوی حافظ . هیچ دزدی از عشق او به کلمات نمی فهمید و هیچ قاتلی هم مرگ تدریجی احساسش را در زندان درک نمی کرد . هیچ بدهکاری طلب اشک های او از زندگی را نمی فهمید و هیچ معتادی از اعتیاد او به شعر های حافظ با خبر نبود . اعتیادی که هر روز صبح با تزریق شعر به رگ های نازک روحش او را زنده نگاه می داشت . مهمان زندان بان هر روز قاصدک ها بودند که به راحتی از لای میله های یخ کرده ی زندان رد می شدند و می نشستند لای دفتر شعرش . زندان بان در کنار سردی آفتاب حیاط چند متری زندان ، اشعه های خورشید را با تمام وجودش احساس می کرد . زندانبان زندان قصه ی ما اگر چه در زندان بود ، اگر چه گاهی صدای نعره های زندانیان روحش را خط خطی می کردند ، اما قلبش پر بود از احساس و خیال و امید و البته شعر . زندانبان اگر چه هر صبح به دزد های شهر سلام می داد و شب ها با میله های خاکستری زندان وداع می کرد ، اما روحش را که در ترازوی عشق می گذاشتی سبک سبک بود . روحش انگار ارام و قرار نداشت در بدنش . فکر پرواز را می شد در ذهنش پیدا کرد . زندانبان می توانست با فرش خیالش در آسمان پرواز کند . حتی اگر صندلی سفیدش پشت میله های زندان بوده باشد ؛ حتی اگر رد پای یک خراش عمیق روی روحش پیدا باشد . زندانبان می دانست که از زندان هم می شود به اسمان رسید و پرواز کرد . می شد . . .
یا مهدی . . . موضوع مطلب : من . یا ما . نمی دانم . شاید ما . شاید هم من . خلاصه این که غروب این جمعه هم گذشت . من می دانم . غروب جمعه های دیگر هم می گذرد . عین هر روز . عین هر هفته . اینجا ما نماز مغرب را فرادی خواندیم . خوش به حال فرشتگان . خوش به حال آن سیصد و سیزده عزیزی که می شوند فرماندهان سپاهت . چه نمازی خوانده اند این جمعه و جمعه های پیشش. چه حالی پیدا کرده اند وقتی با سجده ات سجده کردند و و با قنوتت دعا . راستی اقا ما که خیلی دور و دیر شده ایم از شما . اما می خواستم بدانم در قنوت های پر از نورتان جایی هم برای ما هست ؟ جایی برای ما که دعای عهدمان شدست مضحکه ی عهدشکنان ؟ جایی برای ما که ندبه ی صبح هایمان بوی خواب می دهد ؟ آقا من نمی دانم چه قدر امیدتان را نا امید کرده ام . اما یک چیز را خوب می دانم . این که هنوز به ما خاک گرفته های از قافله مانده امیدی هست . این را امام جماعت مسجدمان گفت . خطاب به من . یا شاید ما . گفت جوان ها . اقا امیدش به شماست ! در دلم گفتم . آقا عزیز است . آقا مهربان است . آقا تنهاست . آقا یار ندارد . آقا غم دارد . این جمعه که گذشت . اما می خواهم زود تر ؛ قبل از هر کسی ، تولدتان را تبریک بگویم . بگویم اقا میلادتان مبارک . در تنهایی دلم برایتان جشن تولدی بگیرم . دلم را چراغانی کنم . بعد روی کیک تولدتان شمع بگذارم . به تعداد بهار های عمرتان . به تعداد ثانیه های نبودنتان . به تعداد سال هایی که گفتند تو سربازی و فرمانده روزی می اید . به تعداد لحظه هایی که در گوشم خواندند منتظر . چند شمع بگذارم ؟ چند شمع برای امدنتان قربانی کنم می ایید ؟ چند ساعت دیگر تولدتان است . اما چه شوری دارد تولدی که صاحبش غایب است . مهمان ها هستند . شمع هست . اشک هست . لبخند هست. و البته انتظار هم هست . بیایید به خاطر شمع هایی که برای امدنتان بی صدا آب شدند . بیایید به خاطر اشک سوزناکشان . نه به خاطر من . یا شاید ما . می بینید چه جشن تولد غریبی برایتان برپا کرده ام ؟ راستی اقا . صدای نا امیدی کلماتم تا اسمان هفتم می رسد ؟ به خاطر شمع هایتان هم که شده ــ می دانم که کمتر از سیصد و سیزده تاست ــ نمی خواهید بیایید ؟
تولدتان مبارک .
یا صاحب الزمان . موضوع مطلب : صاحب خانه تیر دروازه اش را می بوسد و می گوید "جان مادرت غیرت به خرج بده " . نگذار رو سیاهی به تور دروازه مان بماند . تیر دروازه غیرتی می شود . چشم ها به سوت داور است . بازیکن هنوز پشت توپ پنالتی قرار نگرفته است . جلو می اید . دروازه بان تعجب می کند . اخم می کند . اما بازیکن بی اعتنا داخل حریم خصوصی دروازه بان می شود . داخل دروازه . کنج کنج . گوشه ی گوشه . فرود می آید . تور سفید دروازه را بغل می گیرد و می گوید . "جان مادرت روی مهمانت را زمین نینداز " . دروازه بان دوباره اخم می کند . بازیکن پشت توپ قرار می گیرد .داور فوتش را بالا می اورد . سوت جیغ می زند . و بازیکن محکم مهمان ناخوانده را پرت می کند . توپ تیپا خورده بلند می شود . بالا می رود . تیر دروازه استواریش را در چشم توپ می کند . توپ می ترسد . تور سفید قلبش می زند . می خواهد مهمانش را صمیمانه بغل کند . می خواهد صدای جیغ تماشاچیان را بشنود . اما تیر دروازه هنوز غیرتی است . هنوز استوار است . توپ سردرگم است . صدای تپش قلب تور را می شنود ولی غیرت تیر دروازه را کجای قلب پر از تشویشش بگذارد . دروازه به خود می لرزد . غوغایی است در دلش . توپ کم کم فرود می اید . تور سفید اغوشش را باز می کند . تیر دروازه اخم می کند . توپ چشم هایش را محکم می بندد . دیگر چیزی نمی بیند . صفحه سیاه می شود . خودش را رها می کند . انگار این بار هم باد باید قاضی بین دل لرزان تور سفید و غیرت تیر دروازه باشد .
یا مهدی . . . موضوع مطلب : گفت قانون یعنی اصل ریاضی . یعنی چیزی که همیشه درست است . . . . . .
پینوشت : متنفرم از این اصل های ریاضی که گستاخانه سینه ستبر می کنند در برابر هر چه غیر خودی . متنفرم . موضوع مطلب : |
آرشیو وبلاگ
اولین نوشته ها
خرداد 1389 تیر 89 مرداد 89 شهریور 89 مهر ماه اشتباهی 1390 آن آب ( آ بان ) 1390 آذر ماه من 1390 دی و ننه سرمایش 1390 بهمن بی صدای امسال 1390 اسفند 89 آغاز ماه پایانی فروردین تنبلی هایش فروردین 90 ماه بهشتی اردیبهشت 90 خرداد 90 تیر 90 مرداد 90 شهریور 90 مهر 90 آبان 90 آذر 90 دی 90 بهمن 90 اسفند 90 فروردین 91 اردیبهشت 91 آخرین مطالب
پیوندها
تسنیم دخملی بارا نی
خاطرات دکتر بالتازار نقل و نبات قیچی جان جان جان بی یار اقلیم احساس MaJnOoN 00 شاپرک های تب زده کانون فرهنگی شهدا هم اسم فلفل نمکی . . . فاطمه سادات سامع سوم عاری فا (عقش من) موج اف ام آنــــــــابنا عمه ساقی دکتر علی حاجی ستوده پلاک 40 سمیرای عزیزم فولی عزیز دل فلفل نمکی خواهر کوثر هدی عزیز دل فل فل نمکی و خدایی که در این نزدیکی است حنا، دختری با مقنعه عبدو ی من یک نفس عمیــــــــــق بزرگترین و برترین وبلاگ دخترونه ی خاورمیانه آزاد اندیشان داستان نویس آدم باطله ها حاج آقا مسئلةٌ شیوانا غزال بنتی نمکی شجی 1 ولایت ستوده ی قلب من . . . برای خاطر آیه ها بسم ارب العشاق استادی به نام محمد رضا ترکی نرگسی ورژن 2 حرفنگستان فرهنگ زهرای همکلاسی رنگِ ردٌِ غمِ پاییز وبلاگ کلاس دومی ها عطا چوب کبریت عادله سپیده ی سحر رسی حان نگین بانو وبلاگ کلاس پروژه ی فرهنگ هستی عزیزم همکلاسی ها شاید وبلاگ کلاس کامپیوتر فرهنگ مریم آیکاس نجمه ی خودم انجمن ادبی تو فرهنگ (ادبستان ) ظهور عشق رسی . . .فقط رسی . . . .من رسی رو بیشتر دوست دارم فیل کوچولو ی فل فل نرگسی لیلا عزیزه یاسی جوو و و و و و و و و و و ون دیدی مهربون ضحی با حاله نیکی جون یلدا دوستی ذتازه وارد کتاب نیوز بروبچز روشنگری طلبه . ضد . بی پایان مهلا نوشت راحیل بهترین قالب های وبلاگ لوگو
آمار وبلاگ
بازدید امروز: 81
بازدید دیروز: 102 کل بازدیدها: 30522 |
||