|
کاش که با هم باشیم
|
|
||
|
. . . . . .خلاصه آخر قصه به اینجا رسید که که همه بعد از خوردن پیتزا شروع کردن به گریه کردن اول اول هیچ کس گریه نمی کرد اما با دیدن اولین کشک ببخشید اشک همه شروع کردن به گریه و زاری حالا مسئولبن محترم مونده بودند که چه جوری این همه قیافه های درب و داغون و دماغای باد کرده و چشای آلبالویی عین موش آب کشیده رو بیرون کنند. . . . . . . آره بچه های گلم معلم شما این طوری با دوستاش خداحافظی کرد. یکی از بچه مظلوما پرسید :"خانوم معلم شمام گریه کردید؟" اومدم جوابشو بدم که دوباره با هر هر کر کر مینی پولی و هدیوم کلاس بمب خنده شد. چه قدر این کلاسو دوست دارم. آخ که چه قدر دلم برای راهنمایی تنگ شده. یغنی اونام مثل من به آرزو هاشون رسیدن. خدایا یه نشونه. فقط یه نشون. صدای زنگ افکارمو به هم می ریزه. بچه ها باسرعت از کنارم ردمی شنو تند تند ازم خداحافظی می کنند. چه قدر اونا رو دوست دارم. پایان یا علی
موضوع مطلب :
سوز سرما به صورتت می خوره هوا خیلی سرده .تو تازه به این جا اومدی و داری کم کم خودتو با این شرایط وحشتناک وفق می دی. ارزش نداشت. تو می گی داشت اما من می گم هیچ ارزشی نداشت. دیدی که دیشب تو ایستگاه چه جوری تو رو توی برزخ گذاشت. دوست داری فکرتو از این همه . . . ولش کن. فراموش کن. می دونم سخته . . . به طرف ظرف کوچیکی می ری که توش پر کش های سیاهه. یه کش رو برمی داری پاره شده ، دوباره دو سرش رو می گیری، به هم گره می زنی، یه کم تنگ شده ولی تو باز هم اونو دوست داری. مو هات بلند شده. باسختی فراوون می بندیش. فکر می کنم یه هفته هست به خوودش شونه ندیده. چه قدر دلت یه دفعه براش تنگ شد. کلاه مشکیتو بر می داری یه نگاه بهش میندازی رو سرت می کشی. چه قدر این لباس نارنجی رو دوست داری. به دستات نگاه می کنی. خیلی زبر شده، دستات خشک شده. رگه های خون ازش زده بیرون. ولی تو این دست ها رو بیشتر دوست داری. واااای خدایا اگر مادرت بفهمه چی کار می کنه، تو حتی یه لحظه هم به اون فکر نکردی. آروم آروم قدم بر می داری. بقیه ی بچه های شهرداری خوابن. امروز شیفت تو و اونه . تو اون روشنایی غریب صبح دنبال جورابات می گردی.. . . پیدا نمی کنی. بی خیال همه چی بدون جوراب تو این سرما ، درو باز می کنی چکمتو پات می کنی. نگاهت پر از دلتنگیه. اون گفت که نمی خواد دیگه برای هیچ وقت تو رو توی این لباس ببینه. دیشب تو ایستگاه اینو بهت گفت اما تو باور نکردی. مگه می شد باور کرد. تو به خاطر اون این لباسو پوشیدی. با تمام آبروت با تمام آرزو هایی که دورانی داشتی. این لباسو که پوشیدی و به هیچی فکر نمی کردی جز اون. تو با دستای خودت غرورتو خفه کردی. با اکراه دستتو دراز می کنی طرف جارو اما نمی تونی. باز چهره ی معصوم ولی عصبانی اون تو ایستگاه یادت می یاد. اشکت بی اختیار سرازیر می شه، تو این چند وقت تنهایی، رفیق تو این جارو بود. با تمام وجود با اون درد و دل می کردی.به خاطر اون این جارو رو دستت گرفتی.(به خاطر اون تمام زندگیت، آیندت، غرورت، آرزوت، تحصیلت، پولت، خانوادت رو گذاشتی کنار) و حالا چه طور می تونستی . . . . دیشب تو ایستگاه بهت گفت که دیگه هیچ وقت نمی خواد تو رو با این لباس نارنجی ببینه. بهت گفت که دوست داره دوباره مثل قبل تو رو هر صبح جلوی در دانشگاه ملاقات کنه. تو راضی نشدی. تو راضی نشدی پسر بچه ای با تمام معصومیت اش این طور هر صبح جارویی که بلند قامت تر از خودش بود رو بگیره و با زحمت تمام این کوچه های آلوده به هر چیزی رو جارو بزنه و تو هر صبح بعد از خوردن آبمیوه و کیک و گفتن اجباری صبح بخیر به مادر و پدرت با غرور و تکبری وصف نا شدنی سوار ماشینی – که الان حالت ازش به هم می خوره – بشی و تو خیابونی که اون هر روز تو این سرمای بی مروت راه می ره تو با اون ماشین مسخره بدون هیچ توجهی از اون گذر کنی. . . . . تصمیمتو می گیری وارد خیابون می شی. چقدر هوا سرده .. . باید عجله کنی هر صبح ساعت هشت و ربع اونو سر کوچه ی لاله می بینی. باید زود تر این خیابونو جارو کنی. لباس نارنجی رو می بوسی و شروع می کنی . . . . . چه قدر صدای خش خش جارو رو دوست داری. بهترین صدای دنیاست. خیابون عریض و پر دار و درخت تموم می شه. نفس نفس می زنی . هنوز نفهمیدی اون چه طور هر روز دو تا خیابون رو جارو می زنه و هیچ وقت خسته نمی شه. داغونی خیلی داغون .
تو عاشقی. من تایید می کنم که تو عاشق شدی. تو عاشق یه پسر بچه ی پونزده شونزده ساله شدی که از بچگی با پدرش توی شهرداری کار می کرده. تو عاشق شدی. عاشق پسر بچه ای که تنها همدم زندگیش یه جارو بوده. چقدر دوست داشتی تنها برای یه لحظه جاروی اون عزیز رو دستت بگیری و با اون عشق کنی. تو عاشق شدی . آقای مهندس هوا و فضا تو عاشق یه پسر بچه ی بی سواد شدی.
ادامه خواهد داشت . . . . . .
موضوع مطلب : سلام سلام سلام دوستای گل فل فل نمکی بالاخره ما هم پس از بالا و پریدن های بسیار وبلاگ زدیم اگر یه کم دیگه صبر می کردم دق می کردم می مردم
اینقدر که ننوشته بودم داشت از چشام می زد بیرون
خلاصه ما هم رسما وارد جمع وبلاگیتون شدم
هی ی ی ی ی ی ی از شما تمنا می کنم که بیشتر از همیشه به من نظر دهید . با توجه به این که من (از چشام داشت می زد بیرون ) اولین مطلب وبلاگم خیلی زیاد شد. ولی شما لطف می کنید و می خوانید. وبا زور هم که شده نظر می دهید. یا علی مدد موضوع مطلب : دوستتان می داریم, |
آرشیو وبلاگ
اولین نوشته ها
خرداد 1389 تیر 89 مرداد 89 شهریور 89 مهر ماه اشتباهی 1390 آن آب ( آ بان ) 1390 آذر ماه من 1390 دی و ننه سرمایش 1390 بهمن بی صدای امسال 1390 اسفند 89 آغاز ماه پایانی فروردین تنبلی هایش فروردین 90 ماه بهشتی اردیبهشت 90 خرداد 90 تیر 90 مرداد 90 شهریور 90 مهر 90 آبان 90 آذر 90 دی 90 بهمن 90 اسفند 90 فروردین 91 اردیبهشت 91 آخرین مطالب
پیوندها
تسنیم دخملی بارا نی
خاطرات دکتر بالتازار نقل و نبات قیچی جان جان جان بی یار اقلیم احساس MaJnOoN 00 شاپرک های تب زده کانون فرهنگی شهدا هم اسم فلفل نمکی . . . فاطمه سادات سامع سوم عاری فا (عقش من) موج اف ام آنــــــــابنا عمه ساقی دکتر علی حاجی ستوده پلاک 40 سمیرای عزیزم فولی عزیز دل فلفل نمکی خواهر کوثر هدی عزیز دل فل فل نمکی و خدایی که در این نزدیکی است حنا، دختری با مقنعه عبدو ی من یک نفس عمیــــــــــق بزرگترین و برترین وبلاگ دخترونه ی خاورمیانه آزاد اندیشان داستان نویس آدم باطله ها حاج آقا مسئلةٌ شیوانا غزال بنتی نمکی شجی 1 ولایت ستوده ی قلب من . . . برای خاطر آیه ها بسم ارب العشاق استادی به نام محمد رضا ترکی نرگسی ورژن 2 حرفنگستان فرهنگ زهرای همکلاسی رنگِ ردٌِ غمِ پاییز وبلاگ کلاس دومی ها عطا چوب کبریت عادله سپیده ی سحر رسی حان نگین بانو وبلاگ کلاس پروژه ی فرهنگ هستی عزیزم همکلاسی ها شاید وبلاگ کلاس کامپیوتر فرهنگ مریم آیکاس نجمه ی خودم انجمن ادبی تو فرهنگ (ادبستان ) ظهور عشق رسی . . .فقط رسی . . . .من رسی رو بیشتر دوست دارم فیل کوچولو ی فل فل نرگسی لیلا عزیزه یاسی جوو و و و و و و و و و و ون دیدی مهربون ضحی با حاله نیکی جون یلدا دوستی ذتازه وارد کتاب نیوز بروبچز روشنگری طلبه . ضد . بی پایان مهلا نوشت راحیل بهترین قالب های وبلاگ لوگو
آمار وبلاگ
بازدید امروز: 82
بازدید دیروز: 102 کل بازدیدها: 30523 |
||