سفارش تبلیغ
بزرگترین تونل شهری
مرداد 90 - کاش که با هم باشیم
کاش که با هم باشیم
 
یکشنبه 30 مرداد 90 :: 3:3 عصر :: نویسنده : فلفل نمکی

او عاشقت بود پهلوان . مثل همه . مثل یتیمان کوفه . مثل مرغابی ها . او هم مثل همه شیفته ی معرفت و مهربانی ات بود .


او هم باور داشت که پهلوانان هرگز نمی میرند . او این را می دانست . حتی آن شب که کامش را به زهر آلوده کردند . 


می دانست که پهلوانان مردانه می جنگند . مردانه کشته می  شوند و مردانه می بخشند .


شمشیر ارزو داشت بوسه ای بر فرق سرت بزند . این ارزوی همه ی شمشیر ها بود . مگر شمشیر های فولادین دل ندارند ؟


 عاشق که باشی دیگر هویتت را فراموش می کنی . شمشیر فراموش کرده بود از بس مست غیرت و شجاعت مظلومیت و مهربانی ات شده بود پهلوان !


تو مرد بودی . تو پهلوان همه ی جنگ ها  بودی . تو ارزوی هر شمشیری بودی . همیشه در چکاچک شمشیر ها می شد ذکر علی علی را پیدا کرد . خودت که می شنیدی ؟ نمی شنیدی ؟


او ارزو داشت تو را ببوسد . دوست داشت از نزدیک پهلوان کوفه نه تمام دنیا را ببیند . فراموش کرده بود که شمشیر ها جز برندگی چیزی ندارند . فراموش کرده بود که رسم و ابا و اجدادش کشتن است نه عاشق شدن .


و او آن شب چکار می توانست بکند . تلخی زهری که به آن آلوده شده بود می ارزید به بوسیدن تو . می ارزید به یک تار موی تو . می فهمی پهلوان !  شمشیر مرید تو شده بود .


و هرگز فکر نکرد که این عشق فرجامی ندارد جز یک محراب خونین و یک فرق سر شکافته و یک شیعه که تا دنیا دنیاست خون می بارد .


او نخواست باور کند که شمشیر ها هیچ وقت نمی توانند عاشق شوند. او تو را بوسید و دیگر هیچ ندید جز رد خونی که روی چشم هایش پاشیده شد .


گناه شمشیر فقط عاشقی بود پهلوان . عشق تو دیگر عقلی نمی گذاشت تا بخواهد بفهمد که شمشیر ها حق عاشقی ندارند .


بگذر . بگذر از این شمشیر دل شکسته که بی ریا عاشقت شده بود . پهلوان !


 


 


 


 


 


پینوشت 1 : تو دیگر عین شمشیر نباش . عاشقی که خون به جگر معشوقش می کند .


 


پینوشت 2 : التماس دعا این شب ها .


 


 


 


 


 


 


یا علی .


 




موضوع مطلب :

جمعه 28 مرداد 90 :: 1:23 صبح :: نویسنده : فلفل نمکی

می نشیند جلوی چشمان من روی متکای نرم و قرمز که حکم پشتی را دارد برایش . آخی می گوید و استخوان هایش که حالا تو خالی شده اند صدایی می دهند و درد پای او را تصدیق می کنند . 


کاسه ی فیروزه ای زغال اخته را جلوی خودش می کشد و کمی با دست ، نمکی می ریزد روی ترشی گس زغال اخته ها . از بالای عینک دور سیاهش که با کش شلوار بابا به پشت سرش وصل کرده،


به من نگاهی می اندازد و می گوید :" بیا . بیا عزیز دلم . بیا کمی ملچ مولوچ کن دلم باز شود ." وقتی حرف می زند لپ هایش پر و خالی می شوند . لثه های صورتی بی دندانش به هم می خورند و


چین و  چروک صورتش باز و بسته می شوند . از مردمک قهوه ای چشمانش مهربانی می بارد و من مجذوب نگاه بی ریایش شده ام . کاسه را کمی تکان می دهد تا شوری نمک به همه زغال اخته ها برسد .


می گوید :" چرا نشسته ای آن جا مادر ؟ بیا . بیا ببین چه چشمکی می زنند بلا سوخته ها . " و من هم دهنم بی اختیار آب می افتد . دوست دارم  بروم چارقد سفیدش را بگیرم و فقط بویش را در ذهنم بسپارم .


موهای حنایی بافته شده ، روی شانه هایش  مدام تکان تکان می خورند . چشمانش را ریز می کند و زل می زند به من . از آن لبخند های مجانی تحویلم می دهد و می گوید :" نکند جن زده شده ای ؟ هان ؟


راستش را بگو بلا سوخته " و من به او می خندم  و او بلندتر قهقهه می زند .


دوربین قدیمی ام را از توی کوله پشتی بیرون می کشم و می گویم " "ننجون " کمی بخندید ". یک زغال اخته گوشه ی لپش گیر کرده . چین های پیشانی اش پر گره تر می شوند و بعد لبخندی شیرین را تحویل دوربین


من می دهد . صورتش را درون کادر قرارمی دهم . چارقدش هم معلوم است . حتی ان گل سینه ای که مادر برایش خریده بود . حتی تر ان زغال اخته گوشه لپش . موهای حنایی اش برق می زنند .


معصومیت صورت پر گره اش درون کادر دوربین اهنی من به خوبی پیداست . می گویم :" ننجون بگویید سییییییب . "


لبخندی زیرکانه می زند و می گوید :" زغااااااال اخته ." صدای دوربینم با صدای "ه" اخته ترکیب می شود و گوشم را قلقلک می دهد . سرم را از پشت دوربین بیرون میاورم . می خواهم جواب شیطنتش را بدهم که 


ربان سیاه توی قاب توجهم را جلب می کند . پیرزنی روی متکای قرمزی نشسته و گوشه ی لپش باد کرده . کاسه ی فیروزه ای جلویش است و انعکاس نوری که از گل سینه ی او توی چشم دوربین افتاده است .


دهانش باز است . انگار دارد حرفی می زند . انگار دارد آه می کشد . یا فریاد می زند آآآآآآآب . یا نه شاید این هجای سنگین آآآآآآآآآ که در پس قاب پنهان شده ؛


مربوط باشد به کاسه ی قیروزه ای که به گمانم درونش زغال اخته است .


عکس درون قاب چوبی با آن ربان سیاهش بدجور مرا یاد خاطره ای دور می اندازد .


دلم به شدت می گیرد .


 


 


 


 


پینوشت : گاهی بابا ها هم گریه می کنند . مخصوصا اگر مادر بزرگشان زیر انبوهی خاک 


آرام خوابیده باشد .


 لطفا فاتحه ای  بخوانید برای مادر بزرگی که با رفتنش دل پدرم بارانی تر از قبل شد .


 


 


 


 


 


 


 


 


یا علی




موضوع مطلب :

چهارشنبه 26 مرداد 90 :: 2:3 صبح :: نویسنده : فلفل نمکی

امروز به عیادت کتاب های کتاب خانه ام رفتم . حالشان زیاد خوب نبود .


سرفه می کردند و با هر سرفه شان کلی حرف و کلمه به صورتم می پاشید .


کتاب هایم از بی وفایی من مریض شده بودند . کتاب شعری را برداشتم . روی سرش دستی کشیدم .


گرد و خاک زیر پرتوی افتاب می رقصید و من غصه دار می شدم از این همه فراموشی .


از این که کتاب های کتابخانه ام در عین جوانی پیرشده بوده اند  .


نگاهم نمی کردند .  این را کلمات درون کتاب بهتر از من فهمیدند .


شاکی بودند . حق هم داشتند . من هر روز ان ها را می دیدم و باز بی توجه به گرد و غباری که رویشان نشسته بود رد می شدم .


من امروز با غم کتاب هایم غصه دار شدم .


بلند شو . مرا نگاه نکن . از جان کلمات چه می خواهی ؟


چه چیز را باید بفهمی ؟


بلند شو فکری کن به حال کتاب های دوست داشتنی ات که سال هاست گرمای دستت کلماتشان را به وجد نیاورده .


بلند شو دستمال گل گلی آشپز خانه را بردار و به عیادتشان برو .


آن ها سال هاست از پشت شیشه ی کتابخانه ات چشم به راه تواند .


 


 


 


 


 


پینوشت :  . . . به پاس عشقی که به هم می ورزیم . . .


 


 


 


یا علی




موضوع مطلب :

یکشنبه 23 مرداد 90 :: 12:30 صبح :: نویسنده : فلفل نمکی

در شب نشینی هایم . ان جا که فقط خودم هستم و خودم . با خیالم و کودک درونی که از بس شیطانی کرده است خوابش برده ، عشقی می کنم که شاید هیچ عاشقی تا به حال با ان مجنون نشده .


شب است و سکوت . سکوت محض طوری که می توان خوب بنشینی و به صدای قلبت که محکم هشدار می دهد که هنوز تو زنده ای و عاشق ، گوش بدهی . صدایی که شاید در این شهر شلوغ و پر از دود


نشود خوب ان را شنید و گاهی هم حتی فراموشش می کنی . فراموش می کنی که چیزی در درونت به شدت برای تو می زند . قلبی که محکم برای تو می تپد  . قشنگ نیست ؟


گاهی می شود به قانون طبیعت این طور فکر کرد . طوری که برای تو شود . تو بشوی لیلی تمامی مجنون ها . همیشه همین طور است . همه ی زمین و زمان برای تو کار می کنند تا تو دقیقه ای بتوانی زندگی کنی .


و قلبت هم یکی از همان مجنون هایی است که بی قرار فقط برای تو می تپد . فقط به عشق تو سرخی اش را در تمام رگ هایت می ریزد . به عشق نفس به نفس تو .


شب است و سکوت . در شهر خیلی ها خوابند  . البته شاید باشند  کسانی مثل من که لیلی وار نشسته اند و به تاپ تاپ دل مجنونشان فکر می کنند . تو زیبایی را در چه می بینی ؟


مگر نه اینکه کسی هست درون ما که به شدت عاشق است . کسی فقط برای زندگی تو زنده است .کسی برای تو می تپد . کافی است سکوت کنی و بعد به تشویشی که در صدایش است گوش کنی .


یک لحظه هم سکوت نمی کند . یک لحظه هم از کار نمی افتد . و تو می دانی اگر این عاشق سرخ پوش نبود و یا این طور تشویش تو را نداشت تو هم وجود نداشتی . و تو خودت می دانی که اگر مجنونی نباشد


لیلی هم وجود نخواهد داشت . تو خودت هم خبر داری که لیلی به عشق مجنون زنده است . و تو به تاپ تاپ قلب بی قرارت که هر صبح و شام اضطراب نفس به نفس تو را دارد زنده ای . تو زنده ای


تا بعضی وقت ها یا بعضی شب ها بنشینی و بی هیچ حرکتی فقط به صدای قلب بی قرارت گوش کنی . تا حرف دل او را هم بشنوی .


و مگر نه اینکه این قلب پر از جنب و جوش حرم سرای خداست ؟


در شب نشینی هایم . آن جا که فقط خودم هستم و خودم وجود خدا را بیشتر از پیش بین تاپ تاپ قلب بی قرارم حس می کنم .


شب است و سکوت و خدایی که در این نزدیکی است  . . .


 


 


 


 


 


 


 


یا علی مدد . . .




موضوع مطلب :

جمعه 21 مرداد 90 :: 3:14 عصر :: نویسنده : فلفل نمکی

من در این تاریکی


فکر یک بره ی روشن هستم


که بیاید علف خستگی ام را بچرد .  .  .


 


 


 


 


سهراب سپهری


 


 


 


 


 


 


پینوشت : من سحر شده ی کلمات هستم .


افسونگری می کنند کلمات . . .


تو هم فهمیده ای ؟


 


 


 


 


 


 


 


 


یا علی مدد . . .




موضوع مطلب :

1   2   3   >   
 
درباره وبلاگ



پیوندها
تسنیم دخملی بارا نی
خاطرات دکتر بالتازار
نقل و نبات
قیچی جان جان جان
بی یار
اقلیم احساس
MaJnOoN 00
شاپرک های تب زده
کانون فرهنگی شهدا
هم اسم فلفل نمکی . . . فاطمه سادات
سامع سوم
عاری فا (عقش من)
موج اف ام
آنــــــــابنا
عمه ساقی
دکتر علی حاجی ستوده
پلاک 40
سمیرای عزیزم
فولی عزیز دل فلفل نمکی
خواهر کوثر
هدی عزیز دل فل فل نمکی
و خدایی که در این نزدیکی است
حنا، دختری با مقنعه
عبدو ی من
یک نفس عمیــــــــــق
بزرگترین و برترین وبلاگ دخترونه ی خاورمیانه
آزاد اندیشان
داستان نویس
آدم باطله ها
حاج آقا مسئلةٌ
شیوانا
غزال
بنتی نمکی
شجی 1
ولایت
ستوده ی قلب من . . .
برای خاطر آیه ها
بسم ارب العشاق
استادی به نام محمد رضا ترکی
نرگسی ورژن 2
حرفنگستان فرهنگ
زهرای همکلاسی
رنگِ ردٌِ غمِ پاییز
وبلاگ کلاس دومی ها
عطا
چوب کبریت
عادله
سپیده ی سحر
رسی حان
نگین بانو
وبلاگ کلاس پروژه ی فرهنگ
هستی عزیزم
همکلاسی ها شاید
وبلاگ کلاس کامپیوتر فرهنگ
مریم
آیکاس
نجمه ی خودم
انجمن ادبی تو فرهنگ (ادبستان )
ظهور عشق
رسی . . .فقط رسی . . . .من رسی رو بیشتر دوست دارم
فیل کوچولو ی فل فل
نرگسی
لیلا عزیزه
یاسی جوو و و و و و و و و و و ون
دیدی مهربون
ضحی با حاله
نیکی جون
یلدا دوستی ذتازه وارد
کتاب نیوز
بروبچز روشنگری
طلبه . ضد . بی پایان
مهلا نوشت
راحیل
بهترین قالب های وبلاگ

لوگو



آمار وبلاگ
بازدید امروز: 90
بازدید دیروز: 102
کل بازدیدها: 30531







 


کد موزیک برای وبلاگ نویسان

کد آهنگ تیتراژ نابرده رنج