|
کاش که با هم باشیم
|
|
||
|
آیینه جان ! کمی دست بردار از این ایین پاکدامنی . کمی به من دروغ بگو . من ازتصویرم خسته شده ام . اندکی چهره ام را زشت کن . دماغی گنده . لب هایی پهن . دندان هایی کج و معوح . آینه وقتی قلبم را جلویت می گیرم طور دیگری نشانش بده . صاف و یک دست .بی هیچ زخمی . به هیچ لکه ای . آینه دست بردار از این همه راستی . من از دست تو کلافه ام . کمی امید بده به این چهره ی نا امید . کمی چشم هایم را آبی کن . کمی هم روی صورتم لبخند را نشان بده . آیینه جان ! بیاو به خاطر این دل این دفعه را به من دروغ بگو . کمی امید می خواهم . کمی تفاوت . کمی دروغ . آه آیینه . . . . . دست بردار . اینجا همه از آیین تو خسته اند . کمی خودت نباش . کمی برای من نشان بده . برای من . . .
یا ع ل ی موضوع مطلب : به کسی نگو . اما تو که می دانی قطار برای چه هر روز این مسیر را می امد و می رفت ؟ تو که خبر داری چرا وقتی به پیچ کوهستان می رسید جیغ می کشید ؟ در گوشی می گویم . این را از کفش پیر شنیدم . نمی دانم شاید افسانه است . شاید کفش های زنانه ی جاکفشی در دور همی هایشان بافته اند . اما می گویند کسی که خیلی شبیه ما بوده و هر روز سر پیچ کوهستان کنار ریل پیر می ایستاده و منتظر قطار می شده . نمی دانم ولی شنیده ام که انگار چندین سال پیش لنگه کفشی از سر تنهایی و دل تنگی سر به کوهستان می زند و با صدای قطار عاشق می شود . و سال هاست که هر روز به امید دیدن روی قطار بی وفا سر پیچ می نشیند . این را هم به کسی نگو . ولی من شنیده ام که لنگه کفش از وقتی جفتش را گم کرد سر به کوهستان زد . از وقتی که شد یک لنگه کفش .مثل مجنون ها فرار می کند و به دنبال جفتش می رود . سر از ریل راه آهن در می اورد. بیچاره لنگه کفش مجنون . خبر ندارد که عاشق قطار راه آهن شدن عاقبتی جز دلتنگی ندارد . آهن ها هم مگر دل دارند ؟ من که باور نمی کنم . تو هم باور نکن . هر چه که هست . تو که خوب می دانی . این ها همه افسانه است و دروغ . این اراجیف را گفته اند که ما لنگه کفش ها را خراب کنند . خب دیگر چه خبر ؟
یا علی مدد . . . موضوع مطلب : کمی بیا نزدیک تر . من در پس سال های دوری ، چهره ات را از یاد برده ام . کمی گرم باش . من در هوای بی تو بودن یخ کرده ام . کمی لبخند . اشک هایم به امید رسیدن به رد پایت در جاده ی دلتنگی جاری شده اند . کمی سکوت کن . می خواهم صدای بی صداییت را بشنوم . کمی شعر بخوان . ایا مراعات نظیری بین من و تو هست ؟
پینوشت : مخاطب بر همگان آزاد است .
یا صاحب الزمان موضوع مطلب :
سلام بزرگ مادر من !! دلم برای دست های همیشه گرمت تنگ شده . دوست دارم دست های سردم را بگذارم روی انگشتان نازک تو و تو تعجب کنی از این همه سردی . کمی نگرانم شوی . کمی چشم هایت برای من خیس شود . دل حقیر من برای آن عینک بزرگ بین تو تنگ شده مادر بزرگ . بیایم و در چشم هایت زل بزنم و پیشانی ات را که هر روز با خاک مهر تیمم می کند ببوسم . غرق شوم در موج موهایت . ببین مرا . من . نوه ی کوچک تو این روز ها دلم را از بین سیم کشی های شهر بیرون کشیده ام و به دنبال بوی تو ام . اینجا هوای نبودنت سرد است . شهر شلوغ است . دل ها پای ماشین کار می کنند . من ذهن و خیال و تصورم را کرده ام لای ورق های کتاب و مثل کبکی در برف هیچ نمی بینم . نمی بینم دلتنگی تو را . نمی شنوم صدایت را . در گوشی بگویم . آخرین بار که به خانه ی ما زنگ زدی کمی از صدایت جا خوردم . معجزه بود انگار . تلنگر . نمی دانم هر چه که بود دل مرا شکست . چطور شد ؟ چه اتفاقی افتاد ؟ چطور صدای نازکت را در قلبم فرو کردی که دل خشک من ترک برداشت ؟ صدایت معجزه می کند . ارامم می کند . مثل صدای مادر . ولی تو مادر بزرگی نه ؟ گرمای صدای توست که به صدای مادر هم جان داد . از این ویرانه شهر فرار می کنم و به سوی چشم های تو می ایم . خیال خسته ام را پر می دهم تا آن داستان های نصفه و نیمه ای که هیچ وقت آخرش را نفهمیدم . همیشه خواب قوی تر بود انگار . مادر بزرگ خوبم ! نمی دانم این نامه به دستت می رسد یا نه . اما می خواهم بدانی این نامه فقط برای توست . برای چشم های تو . برای اشک های تو . برای دستان لاغرت . برای لبخندت . راستی کمی بخند برایم . بگذار من هم به این ذهن فراموشکار یاد بدهم که باید لبخند بزند در عین دلتنگی . تو که بخندی تمام دنیا می خندد . نوه ی کوچکت از فرط دلتنگی دارد جان می دهد . می دانی چند وقت است که در اغوشت ارام نگرفته ام ؟ به کسی نگو مادر بزرگ اما من کمی کم آورده ام از این کمیت ها و مقیاس های بی اساس شهر .باید کار کرد ، باید درس خواند ، باید سواد داشت تا بتوان زندگی هم کرد . زندگی شدست ملعبه ی مشغولیت های بی اساس . آدم ها زندگی را حفظ کرده اند . مادر بزرگ مهربانم ! هر طور که میخ واهد باشد . تو بگو . ایا می توانی دارویی از میان قصه ها برای دل من تجویز کنی . دوباره برایم قصه ها را تعریف کن . می خواهم ببینم ادمک های قصه وقتی زیر گنبد کبود شهر دلتنگ می شدند چه می کردند ؟ این بار خواب به چشم ها من نمی آید . می خواهم تا آخر داستان زندگی را گوش بدهم . بگو مادر بزرگ . برایم قصه بگو . صدایت جان می دهد به گلدان سر تاقچه ی دلم .
دوستت دارم . نوه ی کوچت . از ویرانه شهر .
یا علی مدد
موضوع مطلب : بیا کتاب بخوریم . کمی غزل حافظ بو کنیم . کمی زندگی بچشیم . قشنگ نیست ؟ بیرون بیا از این چهارچوب دلتنگی . بیرون بیا .
علی علی موضوع مطلب : |
آرشیو وبلاگ
اولین نوشته ها
خرداد 1389 تیر 89 مرداد 89 شهریور 89 مهر ماه اشتباهی 1390 آن آب ( آ بان ) 1390 آذر ماه من 1390 دی و ننه سرمایش 1390 بهمن بی صدای امسال 1390 اسفند 89 آغاز ماه پایانی فروردین تنبلی هایش فروردین 90 ماه بهشتی اردیبهشت 90 خرداد 90 تیر 90 مرداد 90 شهریور 90 مهر 90 آبان 90 آذر 90 دی 90 بهمن 90 اسفند 90 فروردین 91 اردیبهشت 91 آخرین مطالب
پیوندها
تسنیم دخملی بارا نی
خاطرات دکتر بالتازار نقل و نبات قیچی جان جان جان بی یار اقلیم احساس MaJnOoN 00 شاپرک های تب زده کانون فرهنگی شهدا هم اسم فلفل نمکی . . . فاطمه سادات سامع سوم عاری فا (عقش من) موج اف ام آنــــــــابنا عمه ساقی دکتر علی حاجی ستوده پلاک 40 سمیرای عزیزم فولی عزیز دل فلفل نمکی خواهر کوثر هدی عزیز دل فل فل نمکی و خدایی که در این نزدیکی است حنا، دختری با مقنعه عبدو ی من یک نفس عمیــــــــــق بزرگترین و برترین وبلاگ دخترونه ی خاورمیانه آزاد اندیشان داستان نویس آدم باطله ها حاج آقا مسئلةٌ شیوانا غزال بنتی نمکی شجی 1 ولایت ستوده ی قلب من . . . برای خاطر آیه ها بسم ارب العشاق استادی به نام محمد رضا ترکی نرگسی ورژن 2 حرفنگستان فرهنگ زهرای همکلاسی رنگِ ردٌِ غمِ پاییز وبلاگ کلاس دومی ها عطا چوب کبریت عادله سپیده ی سحر رسی حان نگین بانو وبلاگ کلاس پروژه ی فرهنگ هستی عزیزم همکلاسی ها شاید وبلاگ کلاس کامپیوتر فرهنگ مریم آیکاس نجمه ی خودم انجمن ادبی تو فرهنگ (ادبستان ) ظهور عشق رسی . . .فقط رسی . . . .من رسی رو بیشتر دوست دارم فیل کوچولو ی فل فل نرگسی لیلا عزیزه یاسی جوو و و و و و و و و و و ون دیدی مهربون ضحی با حاله نیکی جون یلدا دوستی ذتازه وارد کتاب نیوز بروبچز روشنگری طلبه . ضد . بی پایان مهلا نوشت راحیل بهترین قالب های وبلاگ لوگو
آمار وبلاگ
بازدید امروز: 92
بازدید دیروز: 102 کل بازدیدها: 30533 |
||