سفارش تبلیغ

ثبت شرکت
صبا
کاش که با هم باشیم
 

پیرزن محکم با دندان چادرش را گرفته است . نفس نفس زنان می رسد به سر خیابان. می نشیند کنار جدول و کیسه ی سیب های سرخ را که پیچیده دور دستش باز می کند و می گذارد کنار پایش. 

زانوانش را با دست می مالد و زل می زند به چراغانی. کسی آن دور دور ها می خواند. بچه های محله با ذوق و سرو صدا شربت ها را می چینند توی سینی و به مردم در حال عبور تعارف می کنند. 

پیرزن گوشه ی چادرش را می گیرد جلوی دهانش و بغضش را قورت می دهد  و چشمش پر از اشک می شود. مردی عبور می کند. چه عطری پیچیده است. 

پیرزن بو می کشد.

_ چه عطر خوبی پیچیده است آقا...نه؟ 

مرد سر بر می گرداند و لبخند می زند.

پسری می آید سمت پیرزن. شربت تعارف می کند. پیرزن بر می دارد و برای عاقبت به خیری پسر دعا می کند و شربت را لاجرعه سر می کشد. با گوشه ی روسری اش دور لب هایش را پاک می کند و می گوید:" قربان لب های تشنه ات حسین!"

کسی آن دور دور ها می خواند. پیرزن دوباره بغض می کند. چادرش را می کشد جلو و کیسه ی سیب های قرمز را بر می دارد و بلند می شود. 

اشکش می چکد روی زمین. مرد نگاهش می کند. پیرزن جلو می رود.

_ بیا پسرم. سیب بفرما. سیب هایش محشر است. 

مرد لبخند می زند و یک سیب از داخل کیسه ی پیرزن بر می دارد و تشکر می کند. پیرزن دور می شود. 

_چه عطر خوبی پیچیده توی این خیابان. 

پیرزن آرام آرام از کنار خیابان رد می شود. ماشینی می ایستد کنار خیابان. درست روبه روی مرد. 

پسری جوان سرش را از شیشه می کند بیرون و فریاد می زند:

_ داداش یه دو تا شربت به ما بده! 

پسری آن طرف خیابان سریع دو تا شربت و شیرینی می گذارد توی بشقاب می دود آن طرف تا به مرد برساند. 

پسر جوان به مردی که به دیوار تکیه داده نگاه می کند.

_ بفرما داداش! شربت بفرما!

مرد با علامت دست تشکر می کند و لبخند می زند. 

مرد شیرینی را به همسرش تعارف می کند.همسرش اخم کرده. مرد سرش را کج می کند و چیزی در گوش زن نجوا می کند. 

زن یکدفعه می زند زیر خنده. و شیرینی را از دست مرد می قاپد. مرد دستانش را به سمت آسمان می گیرد و فریاد می زند: قربونت برم آقا. مخلص خودت و روز تولدت... 

مرد سرش را می اندازد پایین و عبور می کند. 

پسری دوستش را صدا می زند.

_ احمد بپر بالا ببین چرا این ریسه هه خاموش شده. 

احمد سر بر می گرداند و زیر لب غر می زند. دستش را دور درخت حلقه می کند و بلند می گوید: یا صاحب الزمان! و خودش را از درخت بالا می کشد. 

مرد سر بر می گرداند سمت احمد. احمد را با چشمانش دنبال می کند تا بالای درخت. ریسه ها یک دفعه روشن می شوند. احمد می گوید: قربان اسمت بشوم آقا!

مرد عبور می کند. 

دختری توی ماشین نشسته است. سرش را تکیه داده به شیشه ی ماشین و اشک می ریزد. 

آرام و با صدایی لرزان می گوید:

السلام علیک یا.. 

مرد سر بر می گرداند و دختر را نگاه می کند. دختر هم او را. مرد زیر لب می گوید: سلام علیک.. 

اشک های دختر سر می خورند روی صورتش. ماشین حرکت می کند. 

مرد عبور میکند. 

پسرکی نشسته است کنار خیابان و زیرلب چیزی می خواند. مرد کنار پسرک می نشیند و دستی به سرش می کشد. پسرک به مرد نگاه می کند. با تعجب. از چشمان مرد خوشش می آید. 

_ اسمم مهدی است. 

مرد می گوید:به به! چه اسم زیبایی!اسم من هم مهدی است. 

مرد مشت پسرک را باز می کند. پسرک مبهوت مرد شده است. مخصوصا چشمانش.با تعجب به دستان مرد نگاه می کند. 

مرد سیب را می گذارد توی دست پسرک . پسرک لبخند می زند. 

_ سیب خیلی دوست دارم آقای مهدی. 

مرد لبخند می زند و بوسه ای آرام به موهای قهوه ای پسر می نشاند. 

پسر مات می شود. به سختی خود را بلند می کند که برود پیش مادر. 

_ خداحافظ آقای مهدی. 

مرد می گوید: خداحافظ پسر مهربانم. من را فراموش نکن. 

پسر می خندد و گازی به سیب می زند. 

_ چشم آقای مهدی! شما را هیچ وقت فراموش نمی کنم.

مرد سرش را می اندازد پایین. عبور می کند. 

و عطری می پیچد لای گل هایی که دختری جوان به مردم هدیه می کند. با لبخند هر گلی که می دهد به مردم می گوید: برای سلامتی آقا دعا کنید . 

گل بعدی را که می دهد لبخند می زند و می گوید: برای فرج آقا دعا کنید. 

گل بعدی را که می دهد می گوید: به آقا صلواتی هدیه کنید. 

می رسد به مرد. لبخند می زند. گلی را جدا می کند و می دهد به مرد: آقا دعا برای فرج آقا یادتان نرود. 

دختر عبور می کند. مرد گل را می بوید و می گوید: شما هم یادتان نرود!

دختر بر می گردد. به مرد نگاه می کند که مشغول گل سرخ توی دستش است. 

بغض می کند و به گل های توی دستش نگاه می کند. چه عطری دارند. 

مرد گل را می گذارد روی شیشه ی جلویی ماشینی و به مردم نگاه می کند. 

به تک تکشان. سرش را می اندازد پایین و تسبیحش را از جیبش در می آورد و شروع به ذکر گفتن می کند. 

چه عطری... چه عطری پیچیده است امشب توی این محله...

مرد آرام از کنار شلوغی عبور می کند و ذکر گویان دور می شود. 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

یا صاحب الزمان... 

 


[ سه شنبه 94/3/12 ] [ 8:59 عصر ] [ فلفل ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

موضوعات وب
امکانات وب


بازدید امروز: 20
بازدید دیروز: 23
کل بازدیدها: 203839