سفارش تبلیغ

ثبت شرکت
صبا
کاش که با هم باشیم
 

خدایا مرا مضطر امامم کن!

چونان یعقوب برای یوسف ...!

که من از این همه بی تفاوتی خسته ام ... 

 

164634_194352910703575_328692424_n.jpg

 

 

 

 

پینوشت: برای امام مظلوممان دعا کنید . 

امام زمانمان ... 

 

سال جدیدتان

پر برکت ...!

 

 

 

یا صاحبنا .. 


[ سه شنبه 92/12/27 ] [ 4:19 عصر ] [ فلفل ] [ نظرات () ]

به آینه ی قدی خانه تان سلام مرا برسان و بگو ... 

یاد پاییز هم باشد،

وقتی بهار روی تو را هر صبح ملاقات می کند ... 

تو بگو ..

او خودش می داند پاییز کیست ..

بهار من!

 

 

tumblr_mvfta0vkgr1rub0hvo1_500.png

 

 

 

 

 

یا زهرا 


[ دوشنبه 92/12/26 ] [ 1:7 عصر ] [ فلفل ] [ نظرات () ]

حالا که این روزهای عجول دلشان می خواهد این قدر تند و بی ایستادنی بگذرند 

بگذار بگذرند ... 

بگو بچرخد که می چرخیم هنوز 

به جبر 

و نه به اختیار ... 

که چرخ چرخ خوردن رسم زمینی هاست 

گرچه سربه هوا باشی ... 

که سر به هوایی رسم دیوانه هاست 

گرچه زنجیر به پا باشی 

که زنجیر به پا و قفل به دهان و دست بسته ، رسم عاشقان است 

گرچه عاشقی آزاده باشی ... 

و حاشا آزادگی را با عاشقی جمع شود 

که عاشقان اسیرانی ابدی اند 

از ازل .. 

انسانم آرزوست ...

بی کم.. 

بی زیاد ...

تنهای تنهای تنها ... 

همچون روزی که زاده شد 

و همچون روزی که می میرد 

و همچون روزی که برانگیخته می شود ... 

 

barg..jpg

 

 

پینوشت: برای هم دعا کنیم . 

 

 

 

یا صاحبنا .. 


[ جمعه 92/12/16 ] [ 11:59 عصر ] [ فلفل ] [ نظرات () ]

فکر می کنم ننوشتن یک چیز که خیلی دلت می خواهد بنویسی هم یک جور مبارزه با نفس زورگوی درونمان است . 

هوم ؟ 

تمام کلمات پستی که پاک شد تقدیم به نفس زورگوی بی تربیتم .. که خودخواه ، لجباز، یک دنده و بسیار مغرور و دوست نداشتنی است . 

تمام کلمات پستی که دو ساعت نوشتم و بعد پاکش کردم  تقدیم لحظه لحظه ی حرص خوردنش .

تقدیم لحظه ای که داغ می کند از این که چیزی مطابق میلش انجام نشده .

 تقدیم به مخاطب عزیزم . 

نفس گرامی !

که گاهی عاصی ام می کند . 

تقدیم به لحظه لحظه ی چزانده شدنش ... 

از طرف صاحبش ... 

که نسبت به او علم حضوری دارد نه حصولی.  

پس به او بگویید حواسش به خودش باشد که حواسم به او هست . 

حواسم به لحظه لحظه ی پررو بازی هایش هست . 

چون بی واسطه می شناسمش . 

نفس زورگوی بی تربیتم!

 

 

 

25 ه‍.ش. - 1.jpg

 

 

یا علی 


[ سه شنبه 92/12/13 ] [ 9:29 عصر ] [ فلفل ] [ نظرات () ]

به عطیه که برای جنوب اظهار دلتنگی می کند می گویم ناراحت نباشد و جنوب امسال ما چیز دیگریست و جایی دیگر . 

دارم برایش توضیح می دهم که اصلا جنوب ما امسال جنوب تر است تا بقیه. 

ولی او نمی شنود . نمی دانم حواسش کجاست . مرا نگاه نمی کند و حواسش به جای دیگریست .

ادامه نمی دهم . 

و در دلم می گویم : 

اصلا به نظرم شهدا امسال هوای ما را بیشتر دارند تا دوم هایمان که می روند آن جا ... 

من که از شهید خرازی خیالم راحت است .

می خندم و از عطیه جدا می شوم . 

آن روز هم که نظر با عصبانیت مرا ترک کرد و از نمازخانه بیرون رفت می خواستم همین چیزها را بگویم . اما رفت . 

و من به جزوه ی تاریخ ادبیات در دستم و به مریم و پریا که می خندیدند نگاهی کردم . 

و حرف نظر پیچید توی مغزم ... 

ــ خیلی بی احساسی فاطمه سادات! اصلا حواست هست ؟

و من که داشتم تند تند تاریخ ادبیات می خواندم گفتم : به چی ؟ 

گفت: صدای بیرون رو می شنوی؟

بیرون نمازخانه یکی از آهنگ های جنوب پارسال را گذاشته بودند . 

من با تعجب گفتم :

خب آره .. 

و او بیشتر عصبانی شد و رفت . 

و من فرصت نکردم حرف هایی را که آن روز برای عطیه گفتم و او نشنید برای نظر بگویم . 

و برایش توضیح دهم که جنوب فقط نشستن توی راهروهای مدرسه و زانوی غم به بغل گرفتن نیست که مثلا ما دلتنگیم ... 

احساس به منقلب شدن با یک آهنگ نیست . اصلا جنوب ما چیز دیگری بود . اگر واقعا معنای جنوب را فهمیده بودیم .

می خواستم به نظر بگویم حواسش به قولی که به شهدا داده اند باشد.

می خواستم بگویم که من چند ماه است دلتنگ جنوبم . من چند ماه است که هر صبح گرد و غبار عکس شهید خرازی و شهید آوینی و شهید همت و شهید چمران و شهید باکری  اتاقم را می گیرم و به آن ها سلام می دهم . 

می خواستم بگویم به خدا من بی احساس و فراموشکار و بدقول نیستم . 

اما هیچ کدام آن ها به زبانم نمی آید و فقط زل می زنم به نظر که عصبانی و نا امید‌ از من از نمازخانه خارج می شود . 

و من به جزوه ی تاریخ ادبیاتم که مانده است نگاهی می کنم و با خودم می گویم: جنوب امسال تو درس است . باید درس بخوانی تا افتخارشان باشی ... 

و دلم برای لبخند شهید خرازی توی اتاقم تنگ می شود . برای نگاه متفکر شهید آوینی . برای نگاه معصوم شهید باکری که وقتی پشت میزم نشسته ام به من زل می زنند . برای بسیجی هایی که نشسته اند دور شهید همت. برای آن گل سرخی که شهید چمران میان دستانش گرفته و انگار گلی بهشتی باشد می بویدش . دلم می گیرد . 

به جزوه ی تاریخ ادبیات نگاه می کنم و با خودم می گویم: من بی احساس نیستم . 

یاد حرف پولی می افتم . یاد حرف آن شبش که می گفت ما الان داریم استراحت می کنیم . باید برگردیم تهران  و مبارزه را ادامه دهیم . باید برگردیم .

و این حرف را دقیقا زمانی زد که من دلم نمی خواست برگردم . 

حالا، حالا که پشت سنگریم . حالا که امسال شهید خرازی بیشتر روی ما حساب باز می کند . حالا که امسال تنها وظیفه ام درس خواندن است . حالا که امسال درسم هم عبادت است . بیشتر احساس مسئولیت می کنم . بیشتر حواسم هست یک وقت جلوی دوم ها توی راهرو ننشینم و زانوی غم به بغل نگیرم که فکر کنند جنوب یعنی همین . یعنی گوش کردن به صدای یک آهنگ و اشک ریختن . یعنی فقط گریه کردن. یعنی فقط بروی آن جا خاکی شوی و برگردی . بدون هیج تغییری . کاش می شد . کاش می شد این را برای سوم های امسال هم تعریف کرد . سوم های امسال که انگار یزد را به جنوب ترجیح می دهند و دلم برای شکیبا که آن روز غمگین می گفت بچه هایمان خودشان دوست ندارند بروند جنوب و یزد را ترجیح می دهند می سوزد . دلم برای صبا می سوزد . 

کاش می شد یادواره ای گرفت و برای پایه های کوچک تر توضیح داد که جنوب فقط یک زمین خاکی با یک راوی نیست که هر طور شده بخواهد اشک تو را در آورد . 

جنوب یک آرمان است که تو هر سال باید بروی و زنده اش کنی . جنوب یک تجدید پیمان است . نه فقط گریه و اشک و دلتنگی . 

کاش امسال اصلا راوی ها کمتر شوند . بچه ها را رها کنند میان فکه و شلمچه و طلاییه و پادگان دوکوهه . تا بروند و خودشان کشف کنند که جنوب یعنی چه ... خودشان بدون هیچ راوی و سخنگویی ... 

که به نظرم شهدا خودشان بهترین و قشنگ ترین روایت را برای دلت می کنند . 

این حرف واقعیت است . این حرف را حس کرده ام که می گویم . 

چون راوی مهربان ما در اولین منطقه ی عملیاتی که ما را برد در پادگان دو کوهه نه حرفی زد، نه شعاری داد و نه آهنگی گذاشت که ما را به زور منقلب کند . 

فقط برای دقایقی گفت بروید و اینجا بگردید و کمی با خودتان فکر کنید . همین . 

و ما اصلا تا آن موقع نمی دانستیم دوکوهه کجاست و حسینیه ی حاج همت کجا ... 

ما اصلا خبر نداشتیم کجا آمدیم . کلاس اولی های بی خبری بودیم که تصویر جنوب در ذهنمان تپه های خاکی بود و چادر هایی خاکی تر . 

ولی اولین تصویر، زیاد شبیه آن جیزی که فکر می کردیم نبود . تصویر یک پادگان منظم و مرتب و آسفالت شده . تصویر یک حسینیه و یک حوض کوچک روبه رویش که قبر شهید گمنامی درونش بود . 

تصویر یک فضای باز پر از گل های وحشی زرد رنگ و سکوتی عجیب که خواه نا خواه منقلبت می کرد . 

همین . این اولین تصویر و صدایی بود که ما از جنوب داشتیم . 

و بعد فکه و طلاییه و هویزه و شلمچه . 

صدای زیارت عاشورا در طلاییه . صدای اذان مغرب در شلمچه . سکوت مهربان و حزن آور هویزه . 

هیچ کس نمی خواست خاطرات پاره پاره شدن دوستش جلوی چشمانش را برای ما تعریف کند . هیچ کس هول این را نداشت که یک وقت ما گریه مان نگیرد . هیچ کس نمی ترسید که ما گم شویم میان تپه ها یا پایمان برود روی مین . مجبورمان نمی کردند همش پشت یک پرچم بزرگ بایستیم منتظر تا مدرسه های بی خیال قبلی که بلند بلند می خندیدند و عکس می انداختند به ما برسند . 

جنوب سال اولمان  فقط فکر کردیم و کشف کردیم . گاه گاهی اگر دلمان می گرفت واقعا دلمان می گرفت . واقعا حزن به قلبمان می نشست . 

حتی اگر راوی خنده دار ترین خاطره اش را هم از شیطنت هایشان می گفت باز بغضی به گلویمان می نشست . 

و خوش حال بودیم که چه قدر شهدا جوانی هایشان شبیه ما بوده اند . 

جنوب نبود و یک آهنگ خاک سرخ . جنوب نبود  و صدای آهنگران که کل منطقه ی عملیاتی را برداشته بود . جنوب نبود و صدای دوربین هایی که هر لحظه عکس می گرفتند و ... 

شهدا حرف بیشتر داشتند برایت وقتی در جایی خلوت می کردی ... 

حالا .. 

 . حالا که به بی احساسی و فراموشکاری متهم شده ام . این را بیشتر می فهمم . این که خیلی از بچه هایی که به جنوب رفتند معنای واقعی آن را نفهمیدند . 

خیلی ها دلشان عادت کرده و  فقط آخر اسفند هشدار می دهد که جنوب نزدیک است . 

و اصلا حواسشان نیست که کل یوم عاشورا و کل ارض کربلاء .. 

دلتنگی خوب است . اما وقتی قشنگ است که تو را از پا نیندازد. 

درست را بخوانی . 

روزهایی قشنگی که می توانستی برای استراحت بروی جنوب تا احساست هوایی بخورد ، پشت سنگر نگهبانی بمانی . 

استرس بکشی . 

خستگی بکشی . 

و یادت هم باشد که همه این ها را مدیون چه کسی و چه کسانی هستی .. 

یادت باشد فرمانده هایی که ما داشتیم در اوج خستگی نمی خوابیدند مبادا خواب باشند و سربازشان در حال جنگیدن. 

که فرمانده های مهربانی که ما داریم حواسشان به تک تک لحظه های دلتنگی ما هست . 

چون ما سرباز تریم انگار . 

و من ایمان دارم که جنوب امسال ما جنوب تر است . 

حتی اگر بی احساس ترین سرباز خط باشم ... 

:))

 

 

 

 

 

 

شهید دیالمه.jpg

شهید وحید دیالمه 

 

 

dfdf.jpg

شهید احمدرضا احدی

 

 

six9vy_535.jpg

شهید حسن باقری 

 

 

 

488__580x940_dariush-rezaei-nejad.jpg

 

 

 

 

 

یا علی 

 

 

 


[ پنج شنبه 92/12/8 ] [ 3:48 عصر ] [ فلفل ] [ نظرات () ]

می خندم . 

می خندم وقتی مامان می پرسد: چطور دادی ؟ 

و من جواب می دهم : بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد ... 

و او که می گوید : بی حس شدی هان؟ قبلا ها ناراحت می شدی . برای ما قیافه می گرفتی . 

و من سعی می کنم با واژه هایی مثل آمپول، بی حسی و سنجش هایکو بگویم ... 

مادر که توت فرنگی گل خانه ای خوشگل و بی مزه را در دهانم می چپاند و می خندد یک دفعه اضطراب می گیرم . 

اضطراب اینکه بهار دارد می آید . 

با ترس به مامان می گویم: بهار ؟ 

می گوید: نه گلخانه ایست ... 

و من فکر می کنم که توت فرنگی چه طبیعی باشد چه گلخانه ای یعنی بهار . 

یعنی این که چارشنبه من حساسیت فصلی ام شروع شد و من حاضر بودم سرما خورده باشم اما حساسیت فصلی ام شروع نشود . 

میرباقری با من قهر بود و من اصلا حوصله نداشتم بروم از او عذرخواهی کنم چون چارشنبه به سرم زده بود .  آخر آدم که به خاطر دیوانگی اش عذر خواهی نمی کند . به خاطر یک وقت هایی به سرش زدن . 

و من خودخواهانه انتظار داشتم بعد از چند ماه بفهمد من دیوانه بازی زیاد دارم . مثلا سر کلاس آقای عامری یاد حرف های آقای نیکخو می افتم و گریه ام می گیرد . مثلا از اینکه یادم رفت برای عارفه هات چاکلت ببرم عذاب وجدان می گیرم . مثلا یک دفعه عجیب در کنار پریا و مریم احساس تنهایی می کنم و وقتی مریم با رنگ پریده می پرسد چت شده؟ بیشتر بغضم می گیرد. 

من که حالم خوب است . خیلی خوبم . و اصلا نمی فهمم چرا موقع حرف های نیکخو گریه ام می گیرد . و برای اولین بار حالتی عجیب پیدا می کنم بین خنده و گریه .

وقتی می گوید آدمی که خدا را نداشته باشد تنهاست . تنهایی خیلی بده . می فهمید ؟

و گلویم این قدر از شدت بغض تیر می کشد که ممکن است همان جا میز اول جلوی نیکخو بزنم زیر گریه . بعد مثلا یاد حرف های آن روز خانوم قاسمی می افتم .

یاد توصیف خنده های محزون نوه اش . وقتی تمام اتاق ها را دنبال مادرش می گشت و خانوم قاسمی مستاصل هر کاری می کرد تا او بخندد . یاد حرف های خانوم قاسمی وقتی گفت باید خنده ی او را می دیدید . که چه حزنی داشت ..

خب من این ها را چطور می توانم برای پریا و مریم توضیح دهم وقتی خودم هم متعجبم . متعجبم که چرا مغزم از این حرف های غمگین خالی نمی شود . من که حالم خوب است .

سر کلاس عامری که اشک بی موقعم را از زیر عینک پاک می کنم یاد چشمان خانوم قاسمی می افتم که برق می زد و می گفت: فکر کردم اگر ما هم برای امام زمان مثل نوه ام بودیم ؛ یعنی همه وجودمان انتظار بود ... 

یکی  از بچه ها می پرد وسط حرفش : خانوم می گن اصن امام زمان بیشتر منتظر ماست . 

و خانوم قاسمی می گوید حالا فکر کنید امام زمان همچین حالتی دارند . که دیگر خنده هایشان هم خنده نیست . تمام حزن است . 

و من دوست دارم فریاد بزنم . دوست دارم سرم را بگذارم روی میز و به اندازه ی یک روضه گریه کنم . دوست دارم صورتم را پنهان کنم و عینکم را پرت کنم طرفی و زار بزنم . 

و نمی دانم چرا همه ی این ها در مغزم می پیچد . حرف های نیکخو وقتی تمام کلاس سکوت بود و من قشنگ حس می کردم دارد از ته ته ته دلش درمورد خدا حرف می زند و وقتی می گوید تنهایی انگار قشنگ می فهمد یعنی چه و تلاش می کند  به ما بفهماند . می خواهم بخندم . می خواهم باز هم سر به سر میرباقری بگذارم و  او حرص بخورد و بگوید چرا این قدر حرف می زنی و خواهش کند یک لحظه ساکت باشم . 

می خواهم وقتی عارفه سربه سرم می گذارد من هم بخندم و جوابش را بدهم . می خواهم با پریا جر و بحث کنیم و به هم تیکه بندازیم . می خواهم شاد باشم . 

اما سرم پر از حرف و صداست. پر از لحظه های غمیگینی که باید گریه می کردم و نکردم . انگار یک بغض فاسد شده در گلو دارم . که مثل سرطان تمام گلویم را گرفته . تمام گلویم را .. 

بهاره که پیاده می شود تنها می شوم . رادیو انگار تا اشکم را در نیاورد راضی نمی شود . 

صدای محزون خواننده می پیچد در گوشم . و اشک هایم آرام آرام می ریزند پایین . و من انگار دارم از یک بغض سنگین فارغ می شوم ...

آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند 

آیا شود که گوشه ی چشمی به ما کنند 

دردم نهفته به ز طبیبان مدعی

باشد که از خزانه ی غیبم دوا کنند .. 

کم کم آرامشی عجیب می نشیند به دلم و صدای اذان انگار حسن ختامی باشد برای گرفتگی عجیب آن روز آن قدر آرامم می کند که احساس می کنم ذهنم از تمام اتفاقات غم انگیز یک دفعه خالی شده است . 

فقط صدای اذان است ... و غروب ... 

و بغض کوتاه و کوچک من که آزاد آزاد شده است ... 

به توصیه ی آن روز خانوم قاسمی اذان را تقریر می کنم... 

موذن زاده می گوید اشهد ان لا اله الا الله و من به اندازه ی شوق یک تازه مسلمان شده آن را تکرار می کنم ...

شهادت می دهم که نیست خدایی جز او ... جز الله ...

و به دیوانه بازی های خودم می خندم ... 

به این روزهای عجول که حتی فرصت نمی دهند که از رویشان یادداشت بردارم .. 

که ثبتشان کنم ... 

که هجده سالگی ام تند تر از آن چیزی که فکرش را می کردم دارد می گذرد ... 

و اینکه

حال همه ی ما خوب است 

باور کن!

 

 

hobab.jpg

 

 

یا صاحب الزمان

 

 


[ جمعه 92/12/2 ] [ 3:46 عصر ] [ فلفل ] [ نظرات () ]


.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

موضوعات وب
امکانات وب


بازدید امروز: 13
بازدید دیروز: 23
کل بازدیدها: 203832