سفارش تبلیغ

ثبت شرکت
صبا
کاش که با هم باشیم
 

وقتی تنهایی ...

آرایه ی تشخیص در سطر سطر نگاهت موج می زند ...

آن وقت است که به گل نامه می نویسی و به او می گویی که چقدر برایش دلتنگی ... 

به پنجره و دل آبی پشتش عاشق می شوی ...

به چشمان دیوار نفرت می ورزی ....

و هر صبح بعد از نماز دست های قلم را می بوسی ....

 

 

 

می بینی که ....

در این همه شلوغی چه قدر متناقض نمایم .... چه قدر تنهایم ؟

 

 

 

 

 

 

 

 

 

یا زینب ....

 


[ شنبه 91/2/30 ] [ 1:53 صبح ] [ فلفل ] [ نظرات () ]

وقتی برای تو شعر می خوانم

مرا نگاه کن

می خواهم ببینم

بخار این کلمات

درون چشم هایت چگونه میعان می شود ؟

 

اصلا تو میعان چشم ها را می فهمی ؟

شک دارم .

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

یا زهرا


[ چهارشنبه 91/1/30 ] [ 9:58 عصر ] [ فلفل ] [ نظرات () ]

یک تار مویت را به من بده لیلا ....

تا عنکبوت ببیند ...

و بفهمد که تار موی تو اسیر می کند دل پروانه ها را ....

یا نخ های بی خاصیت او ...

راستی که عنکبوت ها نمی فهمند ....

که چه سری است بین پروانه ی دل من و تار موی تو ....

راستی که عنکبوت ها چه قدر مغرورند ...

یک تار مویت را به من بده لیلا ....

تا به عنکبوت نشان دهم ...

دل من چه طور بین تارهای سفید تو

دست و پا می زند ...

اشک می ریزد ...

مات می شود ...

تا عنکبوت بداند

که پروانه ها عاشق به دنیا می آیند ...

گیج می شوند ....

و در دام می افتند ...

که عنکبوت خوب بفهمد

که دام یعنی تار های سفید موی تو ...

نه آب دهان بی خاصیت او ...

مرا با تو چه سری است لیلا ....

که در مخیله ی هیچ عنکبوتی نمی گنجد ؟

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

یا زهرا


[ دوشنبه 91/1/28 ] [ 3:50 صبح ] [ فلفل ] [ نظرات () ]

تو مرا نگاه می کنی .

من اما تو را نه ...

تو مرا صدا می کنی .

من اما تو را نه .

تو مرا می خواهی .

من اما تو را نه .

تو مرا عاشقی .

من اما تو را نه .

 

 

 

حالا با این همه بدی ام ؟

تو مرا آری ؟

یا مرا نه ؟

 

 

تو با تمام خوبی ات ....

و من با تمام بدی ام ....

من به قانون آهن ربا دل خوشم ....

تو آری .

من نه .

و قانون عشق همین شاید باشد .

قانون جاذبه ...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

یا زهرا

 


[ شنبه 91/1/26 ] [ 11:54 عصر ] [ فلفل ] [ نظرات () ]

نگاهم نکنی فرو تر می روم ....

لازم نیست تکان تکان بخورم ......

این باتلاق با بقیه ی باتلاق ها فرق دارد .....

بستگی به نگاه تو دارد مهربان من .....

نگاهم نکنی تا سر فرو می روم ....

و بعد در بی هواییت خفه می شوم .....

خدای خوب خوب من ....

تو رحمانی نه بی رحم .....

نگاهم کن ...

کمی مانده ....

تا تمام من به اتمام برسد .....

و من به آخر ....

و تو مگر مرا دوست نداری ؟

با تمامم .....

با تمام بدی ام .....

نگاهم کن ....

دارم فرو

فرو

فرو تر

می روم .........

 

و غ ............. ر ق......... می شوم .....

در نبود نگاهت .....

مرا از این حبس ابد نجات بده ....

بی نگاه تو اینجا همه باتلاق است .....

 و من به تمامیت آن چه که می دانی فرو رفته ام ....

بیا نازنین من ....

من خودم نازدارت می شوم ....

و تو خودت غمخوارم شو ...

من اینجا  تاریک تاریکم .....

پروانه نیستم ....

ولی تو برایم شمع شو ....

شمع بمان ....

شمع باش .....

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

یا زهرا

 

 

 

 


[ پنج شنبه 91/1/24 ] [ 10:3 عصر ] [ فلفل ] [ نظرات () ]

لازم نیست ببینمت . . .

همین که حرفی از تو بشنوم

بغض های شیشه ای ام

یکی یکی و پشت سر هم با صدایی به بلندی سکوت

از روی طاقچه ی چشمانم سقوط می کند

حالا من می مانم

و یک جارو دستی کوتاه

و خرده های بغضی که روی صورتم شکسته است

من زخمی از تمام بغض های روی زمینم

دیگر این قدر دستت را روی صورتم نکش

و نگو چرا صورتت خراش برداشته است

من سالم تر از تو به دنیا آمده ام ....

و زخمی تر از بغض هایم از این دنیا خواهم رفت ....

لازم نیست ببینمت

همین طور هم که باشی من بهانه ای برای زخمی شدن دارم ...

پس همان جا بایست ....

نزدیک تر نیا ...

تا مرا شکسته تر از این نبینی ....

حواست باشد ...

که شکسته بند ها خودشان عاشق شده اند ....

و زخمی ....

و من با همان جارو دستی کوتاه از تو گاه به گاه سراغی می گیرم ....

زخمی شدن هم حال و هوایی دارد ....

 

راستی

حالا من با این همه خرده شیشه چکار کنم ؟

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

یا زهرا


[ پنج شنبه 91/1/24 ] [ 5:55 صبح ] [ فلفل ] [ نظرات () ]

با تمام بدی اش یک خوبی دارد

اینکه وقتی گریه می کنی

می گویند :

آخی .....

باز هم آلرژی فصلی ؟

و تو سر تکان می دهی ......

که یعنی بله .....

باز هم شما نفهمیدید ....

باز هم نخواندید چشم هایم را ....

که روشن تر از همیشه شده است ......

 

مثل آب ...

 

 

 

 

 

 

 

پینوشت : دیشب که داشتم آمپول بتامتازون می زدم

گریه ام گرفت ...

بعد در دلم گفتم

آقای دکتر !

برای حال بد دلم هم آمپولی سراغ دارید ؟

و اشکم سر خورد روی بالشم .....

و بعد سوزش آمپول ...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

یا شافی

 


[ سه شنبه 91/1/22 ] [ 7:36 عصر ] [ فلفل ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

موضوعات وب
امکانات وب


بازدید امروز: 13
بازدید دیروز: 23
کل بازدیدها: 203832