سفارش تبلیغ
صبا
کاش که با هم باشیم
 

روزهایی که با خستگی از پله های بوفه ی دانشکده پایین می آییم و خسته  و مضطر و طلبکارانه از همدیگر می پرسیم:

پس چرا امام زمان ظهور نمی کنه آخه؟

و آن یکی برای آرام کردن دیگری می گوید:
ظهور می کنه...همین روزا...یه ماه دیگه...

 

 

و سرمان را می اندازیم پایین و بغضمان را قورت می دهیم و زل می زنیم به لیست غذاهای رو به رویمان... 

گرسنه ایم...

و خسته... 

 

 

 

پینوشت: چرا خوب نمی شویم که بیاید..؟ 

یک لحظه سرهایمان را از موبایل هایمان بیرون بیاوریم و جواب همدیگر را بدهیم... 

چرا 

خوب 

نمی شویم 

که بیاید؟ 

پینوشت:

ای دل شکایت ها مکن... 

تا نشنود دلدار من ... 

پینوشت:یکی بیاید برایم مناجات شاکیان را بخواند...

 

 

 

یا صاحب الزمان

 

 


[ سه شنبه 94/3/5 ] [ 9:33 عصر ] [ فلفل ] [ نظرات () ]

_ احساس مسئولیت می کنی؟

از آن جمله هاست که می چسبد به سلول های مغزم و مثل یک توده بزرگ و بزرگ تر می شود هر روز.

تمام وقت هایی که جلوی چشمانم تلف می شود و من تنها نگاهشان می کنم و بس. 

_ احساس مسئولیت می کنی...؟

یادم نیست چه جوابی دادم. آن قدر سوالش تکان دهنده بود که باید هفته ها و ماه ها در موردش فکر کنم.. 

من واقعا احساس مسئولیت می کنم؟ اگر احساس مسئولیت می کنم نسبت به چه؟ نسب به خودم؟ خانواده ام ؟ جامعه ام؟ دینم؟ آرمانم؟ 

اگر احساس مسئولیت می کنم پس چرا کاری را از پیش نمی برم. 

پس چرا دانشگاه و آن رخوت ابدی چسبیده به در و دیوارش یقه ام را گرفته و نمی گذارد احساسم هوایی بخورد. 

چرا هر روز نگران تر از دیروز از خواب بیدار می شوم و مثل یک دانشجوی به درد نخور می نشینم سر درس هایم و.. 

اصلا آدم وقتی احساس مسئولیت می کند چه می شود؟ چه کار می کند؟ 

احساس مسئولیت... احساس مسئولیت...احساس مسئولیت...

هر ماه که می گذرد یک نقش به نقش های من اضافه می شود... 

پارسال همین موقع...

من تنها در نقش یک دانش آوز کنکوری بودم که باید خوب درس می خواند تا در رشته و دانشگاهی که می خواست قبول می شد و ... 

اما امسال با یک عالمه تغییر بزرگ رو به رو شده ام. 

دیگر با آن جامعه ی کوچک پارسال رو به رو نیستم. جامعه ام بزرگ تر شده است. 

آدم هایی که با آن ها تعامل دارم عوض شده اند. وسیع شده اند . 

امسال خیلی با پارسال متفاوت است و سال بعد همین موقع بسیار متفاوت تر از امسال. 

زمان می گذرد.. 

آن قدر تند که فرصت نمی دهد بنشینی و چشم در چشم نقش هایی که پذیرفتی فکر کنی...

من احساس مسئولیت می کنم اما فقط احساس مسئولیت می کنم. 

درگیر یه چرخه ی نامعلوم از روزمرگی و عادت شده ام که خودم هم حواسم نیست. درگیر یک چرخه ی نامعلوم که تمام احساس هایم را از کار می اندازد. 

اصلا انگار یادم رفته بود. یادم رفته بود که من احساس مسئولیت می کنم. 

عادت، تکرار، روزمرگی مثل یک کلاف دور دست و پایم پیچیده است و .... 

و هر چه فکر می کنم یادم نمی آید کار مفیدی کرده باشم. 

یادم نمی آید این یک سالی که گذشت چه شد؟ چه کار کردم؟ جز اینکه مثل یک بیننده زل بزنم به تصاویر متحرک رو به رویم. 

نمی دانم. شاید هم اشتباه می کنم. شاید هم خیلی زود است یا حتی خیلی دیر... 

نمی دانم این احساس را بندازم تقصیر دانشکده ای که همه چیز بود جز دانش کده ... 

یا بندازم تقصیر خودم. تقصیر کم کاری هایم. تقصیر تنبلی. تقصیر...

و چیزی که می دانم این است که این فقط احساس من نیست. احساس خیلی از دوستان من هم هست. 

گاهی وقت ها دلم می خواهد سرم را از این خانه ی کوچک و تنگ و تاریک بیرون کنم و همه چیز را از بالا نگاه کنم.

یا شاید کمی نفس بکشم. گاهی وقت ها از این همه روزمرگی نفسم می گیرد. 

گاهی وقت ها از این همه احساس متضاد حالم خراب می شود. 

گاهی دلم می خواهد بایستد این زندگی. بایستد و من تکلیفم را با جزء جزء اش مشخص کنم. 

و امان از آرمان گرایی... 

آرمان گرایی حاد... 

که گاهی هر رونده ای را هم از پا می اندازد.

_ احساس مسئولیت می کنی؟ 

_ احساس مسئولیت؟ شاید... 

دلم می خواهد گردن راست کنم و خودم و زندگیم را ازبالا نگاه کنم. 

واقعا دارم چکار میکنم؟

آدم های اطراف من از من انتظار دارند. از کوچک ترین تا بزرگ ترینشان.  امام من به عنوان یک شیعه از من انتظار دارد.رهبر من از من به عنوان یک دانشجو انتظار دارد. پدر و مادر من از من انتظار دارند. همسر من از من انتظار دارند. دوستانم از من انتظار دارند. 

آن قدر تکالیف زیاد هست که وقتی به تک تکشان فکر می کنم احساس می کنم پس من چکار کرده ام در برابر این همه تکلیف...

وقتی به نه ماه تحصیل در دانشکده ی ادبیات فکر می کنم و حالم بد می شود از اینکه من در این نه ماه واقعا چه کار کردم؟ 

وقتی به بسیج دانشکده ای فکر می کنم که هیچ جایی در آن ندارد و ما به اصطلاح بچه های حزب اللهی این دانشکده تمام فعالیت مان را جمع کنی می شود هیچ و این خجالت آور است.

 اصلا بسیجی بودن چه ویژگی هایی داشت که ما نداشتیم یا نخواستیم داشته باشیم ؟

و اینکه ما چقدر آن دانشجویی هستیم که آقا انتظار دارند باشیم؟ ما دانشجویان دانشکده ی ادبیات؟ 

این سوال ها سوال های مهمی است. سوال های مهمی که به نظرم سر بزنگاه آمده است سراغم...

نه ماه گذشت و این روزها روزهای آخر ترم دو است. ترم دو. و از مهر ماه امسال من دیگر آن دانشجوی حیرت زده ی سال اولی نیستم که از خوف دانشکده ی ادبیات و آدم های رنگارنگش پناه می برد به جایی به نام روزمرگی. پناه می برد به تنبلی . به اینکه هیچ کاری نکند و فقط نگاه کند به گذر زمان. این زمان لعنتی.. 

واقعا چه کار از دستمان بر می آید و اگر بر می آید س چرا تعلل می کنیم؟ 

باید یک برنامه ریزی دقیق کرد... 

اینکه من تا سال دیگر این موقع چه چیز از این زندگی می خواهم و به کجا باید برسم؟ 

_ احساس مسئولیت می کنی؟

 

 

 

 

 

 

می ترسم از حساب و کتاب خدا...

وقتی در جواب اینکه چکار کردی این مدت کوتاه توی دنیا؟

فقط جواب می دهم...

احساس مسئولیت می کردم... 

همین.. 

کمدی غمناکی است...

اینکه ما همه احساس مسئولیت می کنیم و فقط احساس مسئولیت می کنیم... 

 

 

 

 

 

 

 

پینوشت: با احترام به کسانی که هر روز می آیند اینجا و وبلاگ بنده را چک می کنند چون آن ها هم مثل من باورشان نمی شود که من اینجا را رها کنم... 

با احترام به 182 بازدید دیروز و روزهای قبلش... 

 

 

 

 

 

 

 

 

یا علی


[ شنبه 94/3/2 ] [ 11:36 صبح ] [ فلفل ] [ نظرات () ]


.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

موضوعات وب
امکانات وب


بازدید امروز: 12
بازدید دیروز: 33
کل بازدیدها: 205172