سفارش تبلیغ

ثبت شرکت
صبا
کاش که با هم باشیم
 

مدینه دانشگاه مظلومیت است .

جای به جایش را که بخوانی می توانی یک دور تاریخ مظلومیت مظلوم ترین افراد عالم را بفهمی .

می توانی بفهمی که کوچه ی تنگ یعنی چه . می توانی بفهمی مرد عرب با آن هیبتش وقتی به پهلویت بزند یعنی چه .

می توانی بفهمی مادری را جلوی پسر بزرگش کتک زدن یعنی چه .

مراعات نظیر بین جگرهای سوخته و قبر های تفتیده را می فهمی .

این جا هیچ چیز به چیز دیگری تشبیه نشده .

همه چیز واقعی تر از داستان هایی است که برایمان گفته اند .

همه چیز واقعی تر از روضه هایی است که شنیده ایم .

این جا دانشگاه مظلومیت شناسی است .

اینجا می فهمی که علی و شب های مدینه یعنی چه . اینجا بقیع برایت همه چیز را برملا می کند .

اینجا وقتی نگذارند که به امامانت سلامی بدهی و اشکی بریزی می فهمی که دلت چقدر نیاز به گریه دارد .

اینجا اشک ممنوع است . تجمع ممنوع است . اینجا باید فقط آرزو کنی که کبوتر باشی .

فقط در این صورت می توانی از آن پنجره ی سبز عبور کنی .

بعد بیفتی روی قبر امامت و بغض تمام تاریخ را برایش افشا کنی .

روبه روی بقیع باید تمام آرزو هایت را کنار بگذاری و تنها آرزوی کبوتر بودن را بکنی .

تا بتوانی از پنجره بگذری و با اشک هایت تمام آن جا را خیس باران کنی . تا کمی خنک شود این مظلومیت تاریخی .

مدینه اگر بروی با تمام وجودت درک می کنی که مادر چه کشید و چرا گفت مرا شبانه دفع کنید .

باید بروی و ببینی تشییع شبانه وقتی که آستین در دهان داری تا صدای گریه ات را نامحرمان نشنوند

یعنی چه ؟

باید مدینه بروی و بفهمی که شیعه ی علی با همین آستین های در دهان و بغض های فروخورده و داغ مظلومیت دیدن

شیعه شد .

مدینه دانشگاه مظلومیت  است .

و بقیع اگر بروی یک واحد مظلومیت شناسی را پاس کرده ای .

 

 

 

 

 

 

 

یا علی


[ جمعه 91/4/30 ] [ 5:30 صبح ] [ فلفل ] [ نظرات () ]

خوبم .

حالم خوب است .

فقط کمی خستگی زده است به سرم .

و چرک آلود از چشم هایم بیرون می زند .

خوبم .

حال نسبی ام خوب است .

مثلا هنوز نفس می کشم . هنوز کتاب می خوانم . می نویسم .

هنوز می خندم به طور عجیبی مصنوعی .

فقط کمی چشم هایم در اثر فوران ماده ای مزه دار و تقریبا شور ضعیف شده .

خوبم .

باور کنید حال من خوب است .

هنوز کمی از آن مزه ی تند و تلخ فلفلی ام رویم هست .

اما اگر این خستگی های مزاحم و این افکار مزخرف از من دور نشود ....

ممکن است تبدیل شوم به یک ...

حتی نمی دانم ممکن است به چه تبدیل شوم .

فقط می دانم که خوبم .

مثل آدم های زیادی معمولی زندگی می کنم .

و هر روز یک سیب سرخ گاز می زنم تا زنده بمانم .

همین و بقیه اش را خدایم می داند و من نمی دانم .

هر چه که هست .... الله اعلم ...

 .

 .

.

 

 

 

یا الله

 

 

 

 

پینوشت : دلم خوش است به همین یاالله های آخر هر پست . 

             واقعا دلم خوش است . واقعا . 


[ پنج شنبه 91/4/29 ] [ 7:1 عصر ] [ فلفل ] [ نظرات () ]

گفت :" شیری یا روباه ؟"

گفت و ندانست که من

آن خرگوشی هستم

که سال هاست بین دندان های تیز سرنوشت

پاره پاره شده ام ....

 

 

 

 

 

 

 

یا زینب


[ چهارشنبه 91/4/28 ] [ 2:14 عصر ] [ فلفل ] [ نظرات () ]

ببار !

ببار دقیقا روی همین نقطه . 

همین نقطه ای که همه رویش دست گذاشته ایم .

ببار و بشور !

ببار و ببر !

فقط دقیقا روی همین نقطه که مجبورمان می کند به شروع دوباره از سر خط .

ببار !

ببار و نپرس!

ما سوال می کنیم . هر روز و هر بار از خودمان . از نقطه هایمان . از چیز هایی که پررنگ شدست در زندگی مان . ذهنمان . قلبمان .

ببار و پاک کن .

باران !

فقط تو می توانی خوب به گریه مان بیندازی .

پس خوب ببار ...

خوب ببار تا خوب بشوییم نقطه های سیاه و پررنگمان را ...

پاک کننده های ما خیلی وقت است که از کار افتاده .

باران جان !

ببار و ببار ...

 

 

 

 

 

 

 

 

یا لطیف


[ دوشنبه 91/4/26 ] [ 3:21 صبح ] [ فلفل ] [ نظرات () ]

بیداری ام کابوسی است

که وقتی می خوابم تمام می شود

باور کنی یا نه

من خواب هایم را زندگی می کنم

نه بیداری ام را ... 

و حالا دوست دارم

کسی محکم به صورتم سیلی بزند

تا من خوابم ببرد

تا از این کابوس ممتد شبانه روز ــ بیداری ــ

بیرون بیایم

و تا آخر عمر به خوابی عمیق بروم

تا آخر عمر زندگی کنم ...

 

 

 

 

 

 

 

یا الله


[ شنبه 91/4/24 ] [ 4:33 صبح ] [ فلفل ] [ نظرات () ]

نوگ انگشتانم سنگینی می کند

درست مثل موقعی که برایم پیامک می آید 

و من احساس می کنم که موبایلم سنگین شده است

گاهی وقت ها در تخیلاتم فکر می کنم

اگر سه روز پیامک هایم را باز نکنم

دیگر نتوانم موبایلم را از جایش بردارم

نوک انگشتانم سنگین شده

آن قدر که دکمه های کیبورد وزنش را تحمل نمی کنند

می دانی چند وقت است که حوصله ی نوشتن ندارم ؟

و انگشتانم هر روز متورم تر می شوند ؟

اسم بیماری اش چست ؟ 

اصلا فکر می کنم در مخیله ی کوچک دکتر ها

چنین بیماری ای معنا نمی دهد

بیماری ننوشتن

نخواندن

لذت نبردن ....

 

 

 

 

پینوشت : تابستان وقتی می آید گند می زند به همه ی نقشه هایی که برایش کشیده بودم .

تابستان همیشه از دور دوست داشتنی است . وقتی می آید تمام بدنم انگار کرخت می شود .

دلم برای نقشه های رنگارنگم می سوزد ...

 

 

 

 

 

 

 

یا علی


[ پنج شنبه 91/4/22 ] [ 3:5 عصر ] [ فلفل ] [ نظرات () ]

بسم الله ...


[ شنبه 91/4/17 ] [ 10:24 عصر ] [ فلفل ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

موضوعات وب
امکانات وب


بازدید امروز: 13
بازدید دیروز: 23
کل بازدیدها: 203832