سفارش تبلیغ
صبا
کاش که با هم باشیم
 

دوباره از آن شب هاست . 

یعنی همه بخوابند و

تو بمانی و این کیبورد و مانیتور . 

مثلث تنهایی !

***

می نشینم روی نیمکت سنگی روبه روی سینما فرهنگ . صدای جوی آب آن قدر نرم و لطیف می نشیند به گوش هایم که دلم هری می ریزد . 

نسیم . صدای آب . درختان سبز خیابان دولت . و همه ی این ها در یک کلمه یعنی اردیبهشت . 

باز تنهایی مثل خوره می افتد به جانم . از زیر روسری بنفشم بالا می رود و گردنم را فشار می دهد . احساس خفگی می کنم . 

سرم را بالا می گیرم تا نفس بکشم ...

 

***

هوا دارد تاریک می شود . حالا  پسرکی هم چند متر آن طرف تر نشسته و دارد ساز می زند . 

می ترسم یک دفعه دیوانه شوم . می ترسم یک دفعه بروم سازش را بگیرم و دیگر پس ندهم .

می ترسم روحم از بدنم جدا شود یک هو . از درخت بالا برود . جفت پا بپرد داخل جوی آب . 

یا به شیشه ی گیشه ی سینما سنگ بزند و فرار ... 

می ترسم دیوانه شوم . 

می ترسم تنهایی مثل همیشه بزند به سرم . دیوانه ام کند . 

با خودم می گویم کاش سنا کمی دیرتر رفته بود . 

دارم زیر درخت سبز خیابان 

دارم کنار جوی آب 

دارم کنار صدای ساز پسرک تنها 

از دست می روم .... 

تنهایی و

حس خوشی که می خزد زیر پوستم دارد دیوانه ام می کند . 

پارادوکس دردناک ترین واژه ایست که به ناچار میتواند وصف حال مرا بکند . 

همانی که روان شناس ها می گویند دوقطبی . 

همان شیدایی و افسردگی . 

و من مفتخرم به ارائه ی نوع جدیدی از این بیماری .

شیدایی و افسردگی همزمان با هم . یعنی از خوش حالی و ناراحتی همزمان با هم بخواهی بمیری .... 

یعنی بخواهی بروی لپ پسرک تنهای کنار خیابان را ببوسی 

یا بنشینی وسط پیاده رو آن قدر گریه کنی تا دوستی بیاید بزند روی شانه ات و بگوید : فاطمه سادات ؟ اینجا چه می کنی ؟ 

یا مثلا خانومی ــ اشکال ندارد ناآشنا ــ بیاید زیر شانه ات را بگیرد و رو به تو بگوید : حال دلتان خوب نیست ؟ 

***

نشسته ام اینجا وسط مثلث تنهایی ام و اراجیف مغزم را پاکنویس می کنم .

دیوانگی قشنگ تر از این ؟ 

آه 

من مدیر مدرسه ای هستم به نام دارالمجانین ... 

زیر یکی از بلندترین و سبزترین درخت های خیابان دولت . 

نشسته بر روی یک نیمکت سنگی . 

کنارجوی آب . 

دست چپ پسر کوچک تنهایی که دارد ساز می زند . 

آیا اینجا کسی برای دل یک مدیر مدرسه تره خرد می کند ؟ 

آیا اینجا هنوز دیوانگی من و امثال من خریدار دارد ؟ 

دلم یک درویش می خواهد . 

با موهای بلند سفید . 

که ذکر می گوید . 

که فال حافظ می گیرد . 

که دلت را می خواند . 

که با تو حرف می زند . 

***

تنهایی سرنوشت محتوم آدم هایی مثل من است . 

خیال باف . 

دو قطبی . 

مست . 

بی قرار . 

و شیدا ... 

و شیدا ...... 

***

ــ خانوم ؟ 

حال دلتان خوب نیست ؟ 

ــ نه . می شود مرا به نزدیک ترین دارالمجانین این شهر ببرید ؟ لطفا ؟

 

 

 

 

 

 

یا علی 


[ دوشنبه 92/2/23 ] [ 2:10 صبح ] [ فلفل ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

موضوعات وب
امکانات وب


بازدید امروز: 2
بازدید دیروز: 11
کل بازدیدها: 204360