سفارش تبلیغ

ثبت شرکت
صبا
کاش که با هم باشیم
 

زندگی می نشیند روی قفسه ی سینه اش و نفس کشیدن برایش سخت می شود. دستانش را حلقه می کند دور گردن نازک و سفیدش و سعی می کند به تدریج فشار را بیشتر کند تا کم کم خفگی تمام وجودش را بگیرد.

همین. نفس کشیدن به تدریج کند می شود و می میرد. 

خواب دیدم هممان در تاریکی گم شدیم لیلا! 

هممان یکدفعه گم شدیم در تاریکی. نمی دانم تاریکی آمد دور و برمان را به تدریج گرفت و ما را در سیاهی خوفناکش گم کرد یا ما قدم زنان به سویش رفتیم و به تدریج محو شدیم .

فقط یادم می آید دستانم یخ کرده بود. چشمانم باز باز بود و فقط سیاهی میدیدم. فقط سیاهی. هر چه چشم می چرخاندم سیاهی بود. زمین، آسمان. دستانم را نگاه می کردم و باز سیاهی بود. 

دستانم یخ کرده بود. یخ کرده بودم . می فهمی لیلا؟ از سرما به خودم می پیچیدم و بی قرار مدام چشم می چرخاندم دنبال نور. نبود . فکر کردم تمام می شود. فکر کردم یکی چراغی را روشن می کند. نوری می آید. 

مثل وقت هایی که برق می رفت و بعد از چند صلوات یک دفعه همه جا را دوباره نور می گرفت و من لبخند همراه با آسودگی برادرم را دوباره می دیدم. 

از هر قدمی که بر می داشتم می ترسیدم. جلویم سیاهی مطلق بود. صدای دوستانم دور می شد. من فریاد می زدم تو را به خدا از هم دور نشویم. آن ها نمی ترسیدند. دنبال نور می گشتند. اما من با آن دستان یخ کرده سرجایم میخکوب شده بودم. فریاد زدم. خواهش کردم . هیچ کدامشان گوش ندادند. می گفتند بیا اما با آن همه سیاهی که دورم ریخته بود مگر می شد؟ 

مگر می شد حرکت کرد لیلا؟ 

حواست به من هست؟

می توانی بفهمی چقدر ترسیدم نه؟

داشتم فکر می کردم نکند سیاهی نفوذ کند زیر پوستم. توی رگ هام. نکند من کم کم بشوم جزوی از آن. نکند محو بشوم و وقتی آن ها برگشتند دیگر پیدایم نکنند.

فریاد می زدم. التماس می کردم تو را به خدا جایی نروید. نور می آید. نور خودش می آید. همه چیز روشن می شود. ما بار دیگر صورت های نورانی همدیگر را می بینیم. دست های سفید و مهربان هم دیگر را توی دستانمان می گیریم. 

التماس می کردم که از هم دور نشویم. به من می خندیدند. فقط می خندیدند و صدای خنده شان دور و دورتر می شد. پاهایم می لرزید. دستانم می لرزید و داشتم بلند بلند گریه می کردم و فریاد می زدم. 

لیلا گریه می کردم از تاریکی!

گریه می کردم و نور می خواستم فقط. یک نقطه. به اندازه ی یک چوب کبریت حتی!
چقدر مستاصل شده بودم لیلا!
داشتم جان می دادم از تاریکی می فهمی؟

می فهمی لیلا؟

تو را به خدا مرا نگاه کن و بگو هنوز هم می قهمی این حرف های پریشان شده ی مادرمرده ی مرا؟

 از این لبخند کذایی همیشه همراهت بدم می آید دیگر. 

داری دیوانه ام می کنی. 

چرا نمی فهمی که من داشتم جانم را از دست می دادم از آن همه تاریکی. 

دوستانم تنهایم گذاشتند. تک تکشان. صدای تک تکشان کم کم محو شد. من تنها شدم. نشستم روی زمین. فکرکردم شاید کور شدم. شاید بیرون روشن است و من نمی توانم ببینمش. 

نشستم روی زمین. تاریکی می دیدم. چشمانم را بستم . باز کردم. تاریکی بود. سیاه. سیاه سیاه. 

صدایم گرفته بود. دیگر نا نداشتم. دوستانم رفته بودند. تنها بودم. درمانده بودم. می خواستم چشمانم را از کاسه در آورم. 

بلند بلند گریه می کردم. تک تک دوستانم را بلند صدا می زدم. هیچ کدام جواب نمی دادند. با خودم گفتم نکند رسیده باشند به نور. به روشنی. شاید اگر من هم بلند شوم و به سمتی حرکت کنم نوری ببینم. 

اما بدنم یخ زده بود. پاهایم خشک شده بود. نمی توانستم تکان بخورم. از ترس و تاریکی به خودم می پیچیدم و گریه می کردم لیلا. 

بعد صدای تو بود. صدای آشنای تو بود. 

لحظاتی که آرام شدم صدایم زدی. 

بلند شدم. صدایم می زدی. صدایت می زدم. دوباره گریه ام گرفت. التماس گونه صدایت می زدم و دستانم را توی تاریکی تکان تکان می دادم و جلو می آمدم. 

صدایم می زدی و من از لحن صدایت می توانستم صورت زیبایت را تصور کنم. مثل همیشه لبخند می زدی. 

من گریه می کردم. کلمات را مقطع می گفتم . دیگر نمی توانستم تند و پشت سر هم بگویم لیلا..لیلا جان بیا من اینجایم... 

تند تند جلو می آمدم . چپ، راست... دستانم را جلوتر تکان می دادم تا به تو برسم. 

لیلا چرا نمی آمدی پیشم؟ چرا از جایت تکان نمی خوردی؟ تو که صدای گریه ها و فریاد هایم را می شنیدی؟

تاریکی تاریکی تاریکی.

سیاهی سیاهی سیاهی. 

صدای تو صدای تو صدای تو. 

زمین خوردم. 

فریادم به آسمان بلند شد. جیغ زدم. ناله کردم. بر سرت فریاد کشیدم. به تو گفتم لعنتی. گفتم خفه شو. گفتم برو گمشو. 

و تا توانستم فریاد کشیدم و داد زدم. مثل مادر مرده ها. 

تو نمرده بودی لیلا. تو مرا صدا می زدی. مثل مادرم. درست مثل مادرم. 

اما من دیگر نمی توانستم. 

می فهمی لیلا؟ 

من هم شده بودم جزو آن سیاهی. 

دیگر نمی توانستم راه بروم. دیگر حتی نمی توانستم صدایت کنم. از خودم بدم آمد. از تو هم بدم آمد. 

بعد فکر کردم چطور می شود در این تاریکی زندگی کرد. روی زمین دراز کشیدم و فکر کردم باید راهی برای زندیگ در این تاریکی انتخاب کنم. باید آرام بگیرم و فکر کنم چطور می شود با سیاهی آرام بود وزندگی کرد. 

تو صدایت قطع شده بود. من هم دیگر گریه نمی کردم. چشمانم را می مالیدم. تا شاید نوری ببینم. اشک های خشک شده ام را از روی صورتم پاک کردم و زانوهایم را بغل کردم. 

به رو به رویم نگاه کردم. آرام گفتم؟ لیلا...لیلا جان!

جوابی ندادی. بغض کردم. نشستم و به روبه رویم خیره ماندم و منتظر.

بعد زندگی از دور کم کم رخ نشان می دهد. تاریک و سیاه اما من می شناسمش.

 می نشیند روی قفسه ی سینه ام و نفس کشیدن برایم سخت می شود. دستانش را حلقه می کند دور گردن نازک و سفیدم و سعی می کند به تدریج فشار را بیشتر کند تا کم کم خفگی تمام وجودم را بگیرد.

دیگر بقیه اش را یاد ندارم. 

ولی هنوز هم که هنوز است چشمانم می سوزد و گلویم درد می کند . کاش کمتر تقلا می کردم. 

لیلا مرا نگاه کن؟ 

کاش به جای آن همه صدا زدن می گفتی که کاش کمتر تقلا کنی دختر!

کاش کمتر دست و پا بزنی!

چرا خواستی این طور بشود؟ 

من که تازه...

دیگر حرفش را نمی زنم. 

تا تو مرا دوباره دوست بداری همین جا می نشینم منتظر. 

بیا و این بار هم خوبی کن!

لیلا!

خوبی کن خوب ترین من!

من می ترسم..

 

 

 

 

پینوشت: در انتهای این پست کمی امید خشکیده. بگردید پیدایش می کنید. 

پینوشت: چقدر سفارش کرد بنویس! 

حالا بیاید این دختر دیوانه ی کولی را تحویل بگیرد!

پینوشت: سه و نیم صبح است. حتما این موقع بیداری لیلا! داری نماز می خوانی. مطمئنم.

کاش دستم به چشمانت می رسید تا اشک هایش را دانه دانه به تبرک بگیرم. 

 

 

 

یا فاطمه الزهرا

 


[ یکشنبه 94/5/11 ] [ 3:27 صبح ] [ فلفل ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

موضوعات وب
امکانات وب


بازدید امروز: 10
بازدید دیروز: 23
کل بازدیدها: 203829