سفارش تبلیغ
طرح 24000 شهید
کاش که با هم باشیم

کاش که با هم باشیم

فلفل نمکی[225]
دیگر نخواه که باور کنم . . . . مرگ پایان کبوتر نیست


معشوق نقطه ای

تو :


نفرین به تو . نفرین به تمام دایره های درون دفترت . نفرین به کسی که پرگار را با بی رحمی اختراع کرد و هیچ به یادش نبود خط های در هم شکسته ی غمگین را  .


نفرین به تو و هر چه میدان است . مرا عین عروسک ها گذاشته ای وسط میدان نگاهت و هی با سوزن چشم هایت  دورم می زنی . خیسم می کنی .  نفرین به هندسه ی مضحکت .


من از تو و تمام کلاف های پیچیده ی توی دفترت متنفرم . دلم برای آن نقطه ی سرد و  مظلوم و ساکت اول دفترت می سوزد .


دیگر حتی صدای بی صدایش هم از بین این همه خط خطی های سردرگم و وحشی نمی آید .


تو قاتلی . آری تو قاتلی . تو قاتل تمام نقطه هایی .


نفرین به تو . نفرین به این خط های مدوری که انتها ندارند . نفرین به بی منتهاییت .


کجاست پایان این کلاف پیچیده ؟ من از این مجموعه ی تهی و بی انتهایت بیزارم . . . بیزارم  . . .


 


من :


و این همه خط خطی ، تکثیر بی ریای نقطه ای سرد و ساکت و مظلوم بود . تکثیری خیس ، شفاف ، شور . . . .


من باریدم و تو باز هم مرا بین این همه خط های مدور و پیچیده گم کردی . . . .


باز هم باختی . . . .


فراموشکار من . . . . . .


باز هم تو باختی . . . . . . .


من همان نقطه ی سرد و ساکت و مظلومم که سال هاست لای کاغذ های کاهی این دفتر خیس می خورم و تکثیر می شوم . 


خطی خطی ، سرانجام تکثیر تمام نقطه های سرد و ساکت و مظلوم است .


 


 


 


 


 


 


 


 


 


 


یا علی


+ نوشته شده در جمعه 28/11/90 ساعت 2:26 صبح توسط فلفل نمکی | نظر


من خدا می خواهم و بس . . .

ببخش این کوچک درمانده را . ببخش این موجود سراپا تقصیر فراموشکار را . . . .


انسان است . وقتی می گویی انسان ، خود به خود نسیان هم دنبالش می آید . مثل یک سایه که همیشه هست ؛ حتی وقتی عجیب دلت تنهایی می خواهد و بس . 


من عاشق نبوده ام . تو خود همه ، نقش عاشق و معشوق را بازی کردی .


من . من انسان یا بهتر بگویم من نسیان ، فقط زمانی تو را به یاد می آوردم که حال دلم بد بود . گرچه چند باری هم در خوش حالی تو را به یاد آوردم . مثل یک رجوع . مثل یک بازگشت .


می بینی ؟ من به تو باز می گردم . من هیچ وقت پیش تو نبوده ام ، اما تو ، با تمام نبودنت ، همیشه ی روزگار در کنارم بوده ای . من در کنار بوده ام و تو همیشه در کنارم بوده ای .


خودت خوب می دانی که من ، کوچک تر از آنم که تمام تو را یک جا در خودم جمع کنم . در ذهنم . در خیالم . تو با این همه  بزرگی آخر چطور می توانی در این ذهن کوچک باشی ؟


من تو را مثل یک قدیس گذاشته ام لب طاقچه ی دلم و فقط چند باری برای عرض احترام سراغت می آیم . تو گفتی . آری تو گفتی که به من نزدیک تر از نزدیکی اما باز هم من  بودم که بازی را به نفع خود تغییر دادم .


من . من لعنتی . باز هم  با این هدیه ای که تو به من دادی ، اختیار ، تو را از خود راندم . و دوباره سیاهی بود که به زغال ماند .


آری تو عاشق تر بودی . تو بار ها عشقت را ثابت کردی و من فقط نظاره کردم و بس . می دانم . این را تو خود به من گفتی . گفتی که به خاطر تو . فقط به خاطر تو فرشته ام  را که هزاران سال مرا عبادت می کرد ،


از خود راندم تا تو را در پیش خود داشته باشم . اما تو چه کردی ؟ آری خود می دانم که چه ظلمی در حق معبودم کرده ام . خود می دانم که چقدر ظالمم . من سراپا تقصیر کسی را که تو به خاطر من از خود راندی


به دوستی گرفتم و باز همان داستان همیشگی را از بر کردم . باز هم تو را کناری گذاشتم و خود به دنبال دوستی با کس دیگری رفتم . آآآآآآآآآآآآآآخ .


دیگر بس است . دیگر طاقت این همه شرمندگی را ندارم .


بیا . بیا معبود من . بیا معشوق من . بیا محبوب من . می دانم که برای تو نه عاشق بوده ام . نه عبد . نه حبیب . می دانم .


دست هایم را ببند . چشمهایم برای تو . گوش هایم برای تو . این عقل ، این قلب همه و همه برای تو باشد . من اختیار نمی خواهم . هیچ نمی خواهم از تو ؛ جز تو .


بیا ای مهربان ترین . اصلا همه ی من برای تو . من تو را اگر داشته باشم دیگر چه حاجت به دست و پا ؟


من عشق تو را می خواهم  نه این قلب سرخ را . هدیه اش کردم به تمام عشقت . نیستی برای من قشنگ تر از این هستی است که دارم .


آری نیست می شوم برایت تا جاودانه بمانم .


این اختیار و عقل را از من بگیر . شده اند بلای جان ، این دو ظالم همیشگی . اصلا عشق و اختیار با هم دشمنند . عاشق اگر اختیار داشت عاشق نمی شد . اختیارم را بگیر و کمی عاشقی یادم بده . 


از همان عاشقانه هایت در گوشم زمزمه کن . می خواهم مثل همان نوزادی که تازه این دنیا و سیاهی هایش را دیده ، زار بزنم . این عقل و این اختیار برای تو . من مدهوش این سرود های عاشقانه ام .


من برای تو . تو برای من . من تا ابدیت همین را می خواهم .


 


 


 


 


 


 


 


 


 


 


یا علی


+ نوشته شده در سه شنبه 25/11/90 ساعت 3:16 عصر توسط فلفل نمکی | نظر


بهانه

قاصدک بهانه بود .


باران بهانه بود .


آدم برفی بهانه بود .


بادبادک بهانه بود .


ایینه بهانه بود .


دوستی بهانه بود .


عشق بهانه بود .


رنگین کمان بهانه بود .


خورشید بهانه بود .


دلتنگی بهانه بود . 


 


 


 


 


 


تمام دنیا بهانه بود . . . .


 


 


تا تو فقط یک کلمه . . . .


فقط یک کلمه بنویسی . . . .


حالا که بی بهانه شدی . . . . . .


قلم را بگذار و بگذر . . . . .


 


 


 


 


 


تلافی نوشت : بی بهانگی بهانه بود . . .


 


 


 


 


 


 


 


 


یا زینب


+ نوشته شده در جمعه 14/11/90 ساعت 10:40 عصر توسط فلفل نمکی | نظر


چهل سالگی !

بگیر ! بگیر دستت این بادکنک را . نشسته ای آن جا روی تخت چرا مادر ؟ راستی تازگی ها فهمیده ای که تکه کلامم شده است مادر ؟


هی هر چه می گویم یک مادر تنگش می زنم . مادر تر شده ام در این اوایل چهل سالگی . . . . . مادر تر . . . 


لوس نکن خودت را . بادکنک را بگیر تا بازی یادت بدهم . لج نکن . لج کردن به آن چهره ی سفید کوچولویت و آن موهای خرمایی که دو طرفش بستی نمی آید مادر .


تو گذشته ای . تو خاطره شده ای . اما مرا نگاه کن . راستی راستی حسودی ات نمی شود ؟


آخ کودکی لج باز من . لوس بودی از بس . چه قدر هم ادعا داشتی آن اول ها . یادت هست ؟


آن موقع که آب و بابا را  نوشتی روی آن تحته های گچی سابق ، چه مغرورانه در کلاس قدم می گذاشتی .


معلم اول دبستان به تو می گفت مورچه . مورچه بودی واقعا بین اولی ها . هنوز هم هستی . یک مورچه ی مادر ! در مدرسه هم همین طور است . در راهروی مدرسه که راه می روم یکی از بچه ها می آید و


محکم به پشتم می زند و اسم دوستش را صدا می زند . بعد نمی دانم در چهره ام چه میبیند که یک دفعه می ترسد و عقب عقب می رود و


می گوید : ای وای خانوم معلم شما بودید ؟ خودت که می دانی حتی در چهل سالگی ام هم باور نکردد که بزرگ شده ام . یک کودک چهل ساله .


بزرگ شدی و روزگار گذشت و گذشت و گذشت . ادایش را در نیار . بغض می کنم . ادای یک دخترک چهارده ساله ی بازیگوش که عشقش در رمان های هری پاتر خلاصه می شود و 


بار ها خودش را می گذارد جای جودی ابوت و برای بابا نامه می نویسد . این قدر این کتاب را جلو نیار . بگیر عقب تر . خوب نمی بینم . عقب تر . عقب تر . آهان . همان جا نگه دار . رویش چه نوشته ؟


آخ شازده کوچولو . این طوری شبیه اش نشدی مادر . شبیه چهارده سالگی ام . باید موهایت را باز کنی . به هم ریخته . خب حالا آن عطر مخصوص را که هنوز هم بوی راهرو های راهنمایی را می دهد به لباست بزن .


گوشه ی لباست . حالا کمی روی نبضت ، دقیقا آن جا که تند تند می زند بپاش . حالا دوباره دست هایت را بو کن . الان باید یک ذوق زدگی خیلی خیلی مخصوص در چهره ات باشد .


انگار که خوش بو ترین عطر دنیا برای تو است .


نه نه نه . فقط خود چهارده سالگی می تواند از پسش بر بیاید . از پس سرخوشی های نوجوانانه ام . بگذار فردا که رفتم مدرسه یکیشان را نشانت می دهم . یکی از آن ها که بدجور شبیه چهارده سالگی ام است .


فردا که رفتم سر کلاس اصلا درس نخواهم داد . بازی می کنیم . راستی مادر ؛ باز هم بادکنک قرمز در جیبت داری ؟


اشکالی ندارد . بردار . مداد رنگی هایم روی میز تحریر است . پشت کتاب ها . بنفش را بردار . هنوز آن قدر پیر نشده ام که یادم برود بنفش را عاشقانه می پرستیدی . مگر می شود آدم کودکی اش را فراموش کند ؟


یادم نرفته که در جعبه ی دوازده تایی مداد رنگی ات ، یازده تا بنفش بود و یک مداد آبی . آبی اش خاص بود یادت هست ؟ یک آبی آسمانی که بین آن همه بنفش خیلی زیبا می شد . مثلا بین آن خورشید بنفش و


ابر های تیره ی دور و برش که یاسی بود . آبی آسمانت به زیبایی خودش را نشان می داد . 


بگذریم . حالا روی آن دیوار سفید با مداد بنفش پر رنگ بنویس آرزو . بی خود غر نزن مادر . همه ی حروفش را خوانده ای . آ - ر - ز- و .


حالا یک فلش بزن و بنویس پانزده سالگی . بنویس شانزده سالگی . بنویس هفده سالگی .


حالا سمت راست آرزو شکل یک دختر را بکش که کتاب دستش است . یا نه . یک کتاب را نقاشی کن که از پشتش دو تا چشم پیداست . چشمانش باید خیس باشد .


حالا بالای سرش چند تا ماه و ستاره و یک خورشید بکش . که یعنی شب و روز . قشنگ شد نه ؟ به نظرت پانزده و شانزده و هفده سالگی ام چیزی کم دارد ؟


می گذرد . تند تند می گذرد بعد از هفده سالگی . خاصیت بی خاصیت زمان همین است . مثل برق و باد می گذرد شاد ترین لحظه هایت . بیست . سی . همه چیز مثل یک فیلم که گذاشته باشندش روی دور تند


گذشت . دانشگاه و ادبیات و مدرسه و چشیدن عشقی به نام معلمی . می گذرد همه اش . گوشت به من هست مادر ؟ می گذرد . همه ی همه اش می گذرد . اما خب . جان می کند تا بگذرد .


چرا ساکتی بلاسوخته ؟ فاطمه سادات ؟ خوابت برد ؟ به این زودی ؟ پس بازی مان چه می شود بد قول . می خواستم با هم بادکنک بازی کنیم .


من در چهل سالگی ام هوس بادکنک بازی کرده ام و تو که هفت سالت است  خوابید ه ای ؟ بلند شو خاطره ی من . کودکی من . گذشته ی من . گذشته ی من . . . .


 


 


 


 


 


 


 


 


 


 


یا علی


+ نوشته شده در چهارشنبه 12/11/90 ساعت 2:25 صبح توسط فلفل نمکی | نظر


چهارشنبه سوری

دخترک برگه ی سفید را برداشت و  بی معطلی رویش نوشت :


خطر انفجار مواد منفجره . لطفا نزدیک نشوید !


و بعد در را محکم بست . تابلو های روی دیوار از ترس به خود لرزیدند .


 موهایش را جلوی آینه خرگوشی بست . 


قشنگ ترین لباس تابستانی اش را پوشید . یک بلیز آستین کوتاه آبی رنگ که رویش عکس دو تا کتانی بود . می خواست کمی خنک شود آخر . داغ کرده بود .


لیوان پر از یخ را هم دقیقا گذاشت کنارش . در مرکز محل انفجار .


صدای آژیر ماشین آتش نشانی از خیابان پشت خانه می آمد .کبریت را از روی میز قاپید . خانه سکوت کرده بود و بدجور دلش صدایی مهیب را می طلبید .


کارش که تمام شد خیلی آرام انگار که بخوهد مهم ترین مراسم دنیا را اجرا کند زیر تخت خزید .کبریت را روشن کرد .


سکوت . سکوت . سکوت .


زیر تخت روشن شد . و بعد از لحظه ای دوباره در تاریکی فرو رفت .


خودش را جمع کرد .


صورتش جمع شد .


چشمانش را بست .


ترقه ها ( بغض های کوچولو کوچولو ) یکی یکی ترکیدند .


صدای هق هق دختر حالا از صدای آژیر آتش نشانی هم بلند تر بود . . .


 


 


 


 


 


 


یا زینب . . .


 


 


 


+ نوشته شده در جمعه 7/11/90 ساعت 9:57 عصر توسط فلفل نمکی | نظر