سفارش تبلیغ

ثبت شرکت
صبا
کاش که با هم باشیم
 

می خواستم یاد آوری کنم.می خواستم یاد آوری کنم که تو بزرگی.

تو مهربانی. تو قوی هستی. خداوندامی خواستم به یادت بیاورم که(به یادم بیار)

که تو مهربان ترین هستی و نه کسی دیگر.

می خواستم بگویم عشق تویی و نه کسی دیگر.

به هفت آسمان و زمین ، به کهکشان بی انتهایت قسم تویی محبوب و تویی معشوق و نه کسی دیگر.

می خواستم بگویم جدایی و دوری از تو برای من یک عذاب است.

و خدا مرا ببخشاید اگر دوری از محبوبی دیگر برایم سخت و ملالت آور باشد.

ای مهربان.

تویی بزرگترین آمرزنده و تویی پوشاننده

اگر تو نباشی من زار می زنم و ناله سر می دهم ای عزیز

می خواستم به یادت بیارم که به یادم بیاری . . . . .

. . . . .

به همین بزرگی ات ، به همین مهربانی ات ، به همین قدرتمندی ات ای خالق و ای محبوب و  ای معشوق

مرا ببخش. به خاطر تمام ناله هایم و تمام گریه هایم ببخش که در نادانی همه و همه برای محبوبی دگر بود.

در حالی که خالقی مهربان تر نگاهم می کرد  و تو چه قدر صبوری.

شرمنده . . . .

شرمنده ای صبور ترین معشوق دنیا .

به یادم بیار ای عزیز . . . .

یا زینب

 

 

 

 

 

 

 

 


[ دوشنبه 89/3/31 ] [ 10:7 صبح ] [ فلفل ] [ نظرات () ]

آهای ای معلمان نقاشی. . . .  . آهای ای اهالی هنر. . . . . .

 

من دلم رنگی جدید می خواهد.

 

خسته شدم از این همه رنگ های تکراری و بی رنگ و رو.

 

رنگ هایی که در ظاهر شادند ولی باطنشان اشباع شده از غم است.

 

آهای ی ی ی ای معلمان نقاشی. . . .

 

رنگی بسازید. همت کنید و  رنگی بسازید . رنگی که در ظاهر شاد باشد و هم در باطن.

 

رنگی می خواهم که با من سخن بگوید.

 

رنگی می خواهم که تمام نقاشیم را رنگارنگ کند.

 

رنگی ناشناخته.

 

خسته شدم از آبی و سبز و صورتی و مشکی و . . . . و . . . . .و. . . . .

 

رنگی می خواهم که همه ی رنگ ها به او حسودی کنند.

 

رنگی می خواهم که همه آن را دوست بدارند.

 

رنگی می خواهم که بهترین نقاشی ها را ترسیم کند.

 

رنگی می خواهم که همه ی سفید ها را سیاه کند.

 

رنگی که دنیا دنیا در پی آن باشد.

 

رنگ من با همه صحبت می کند. با هر کس به زبان خودش.

 

رنگ من سیاه نمی شود. رنگ من چرک و آلوده نمی شود.

 

رنگ من به دست هر نقاشی نخواهد رفت.

 

رنگی که همه با آن احساس شادی کنند

 

رنگی که دزد غم هاست.

 

شتاب کنید آخر چه کسی می تواند رنگ من را درست کند.

 

رنگ من ترکیبی از همه ی خوبی ها و شادی ها و مهربانی هاست.

 

رنگ من رنگارنگ ترین رنگ دنیاست.

 

یا زهرا 

 

 

 


[ شنبه 89/3/29 ] [ 12:42 عصر ] [ فلفل ] [ نظرات () ]

. . . . . .خلاصه آخر قصه به اینجا رسید که که همه بعد از خوردن پیتزا شروع کردن به گریه کردن

اول اول هیچ کس گریه نمی کرد اما با دیدن اولین کشک ببخشید اشک همه شروع کردن به گریه و زاری

حالا مسئولبن محترم مونده بودند که چه جوری این همه قیافه های درب و داغون و دماغای باد کرده و چشای آلبالویی عین موش آب کشیده رو بیرون کنند.

 . . . . . . آره بچه های گلم معلم شما این طوری با دوستاش خداحافظی کرد.

یکی از بچه مظلوما پرسید :"خانوم معلم شمام گریه کردید؟"

اومدم جوابشو بدم که دوباره با هر هر کر کر مینی پولی و هدیوم کلاس بمب خنده شد.

چه قدر این کلاسو دوست دارم.

آخ که چه قدر دلم برای راهنمایی تنگ شده.

یغنی اونام مثل من به آرزو هاشون رسیدن.

خدایا یه نشونه. فقط یه نشون.

صدای زنگ افکارمو به هم می ریزه.

بچه ها باسرعت از کنارم ردمی شنو تند تند ازم خداحافظی می کنند.

چه قدر اونا رو دوست دارم.

پایان

یا علی

 

 

 

 


[ دوشنبه 89/3/24 ] [ 3:3 عصر ] [ فلفل ] [ نظرات () ]

سرتو می اندازی پایین و فقط اشکاتو می بینی که کف سرد آسفالتو خیس می کنه. سرتو گرفتی پایین به هیچ چیز فکر نمی کنی. فقط نگات می کنه .

نمی دونی چرا ولی شرمنده می شی. سرتو با سختی بالا می گیری هنوز داره نگات می کنه.

چشماتو به چشماش می دوزی. بهش زل می زنی و آروم آروم اشک می ریزی. صورتت خیس شده و سرمای بی رحم اون صبح  هم بیشتر می سوزوندت.

نگاش می کنی .

اخم می کنه .

انگار یه چیزی داره اذیتش می کنه.

و یک دفعه داد می کشه و می گه

                نه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه

یه چیزی محکم به کمرت می خوره.

احساس بدی پیدا می کنی.

می خوای وایستی

ولی زانو هات بی اختیار خم می شه.

با سر زمین می خوری .

با سختی چشاتو باز نگه می داری.

دوست داری نگاش کنی.

یک دفعه صدای ماشینی قرمز

حواستو پرت می کنه.

درد می کشی.

چه قدر شبیه ماشینیه که حالت ازش به هم می خورد.

از درون می سوزی.

به اون نگاه می کنی. داره ناله می کنه بلند بلند نعره می زنه. صدات می کنه ( چه قدر صداشو دوست داری ) اسمتو فریاد می زنه ولی تو نا توان حتی نمی تونی جوابشو بدی.

فقط، فقط و فقط نگاش می کنی.

اشک می ریزه. چه قدر دوست داری اشکاشو پاک کنی.

.

.

.

چشمات بی اختیار بسته می شه و صدای اون ضعیف تر . . . . .

سوز سرما به صورتت می خوره هوا خیلی سرده .

یا علی


[ شنبه 89/3/22 ] [ 8:58 عصر ] [ فلفل ] [ نظرات () ]

دلت آتیش می گیره. از غرور مسخرت حالت بهم می خوره.

می رسی سر خیابون این بار برای اولین بار دوست نداری تو رو ببینه. ازش می ترسی. اگه تو رو دوباره توی اون لباس ببینه عصبانی می شه. داد می کشه. مثل دیشب توی ایستگاه راه آهن .

تا به حال هیچ وقت اشکت این طور راحت سرازیر نمی شد. یعنی هیچ وقت غرورت اجازه ی این کارو نمی داد. اما الان چقدر راحت و بی قید و بند اشک می ریزی و می ذاری راحت گرماشو روی صورت یخ زدت حس کنی و حتی دیگه حاضر نمی شی دستتو ببری جلو و اونا رو با بی رحمی پاک کنی.(مثل قدیم )

یک دفعه می بینیش داره از دور می یاد. چه آرامشی.

آخ که دیشب چه قدر ناراحت بود. اشک می ریخت و بی اختیار فریاد می زد و تو دستت رو گرفته بودی جلوی صورتت و بلند بلند گریه می کردی. آخرین باری که این طور گریه کردی سر مرگ مادر بزرگ بود.

 

از دور نزدیک می شه، خودتو قایم می کنی. به اون زل می زنی. کلاه مشکیشو بر می داره از توش یه لقمه در می آره و زیر درخت همیشگی می شینه و با آرامش لقمه رو نزدیک دهنش می بره.

چه قدر گرسنه ای ولی همین که می بینی اون داره با لذت می خوره عشق می کنی . . . سیر می شی از همه چی .

به دور و بر نگاه می کنه ، شاید منتظر تو باشه. ولی تو گوشه ی دیوار کلاهتو رو صورتت گذاشتی و آروم گریه می کنی.

صداتو می شنوه یعنی از سکوتش اینو می فهمی.

صدای جاروش که روی زمین کشیده می شه رو می شنوی.

داره می ره، پشتشو به تو کرده و داره می ره .

باور نمی کنی اما برای این که مطمئن بشی دوباره به خیابون زل می زنی.

لقمشو گرفته دستشو محکم فشار می ده. لقمه ی نون و پنیر داره له می شه. جاروش رو آروم روی زمین می کشه و می ره. بلند می شی دیگه خسته شدی ، دیگه هیچی برات مهم نیست. با هق هق گریت اونو صدا می کنی. بلند بلند.

سرشو بر می گردونه از چشمای قهوه ایش خجالت می کشی.

 


[ شنبه 89/3/22 ] [ 8:49 عصر ] [ فلفل ] [ نظرات () ]

سوز سرما به صورتت می خوره هوا خیلی سرده .تو تازه به این جا اومدی و داری کم کم خودتو با این شرایط وحشتناک وفق می دی.

ارزش نداشت. تو می گی داشت اما من می گم هیچ ارزشی نداشت.

دیدی که دیشب تو ایستگاه چه جوری تو رو توی برزخ گذاشت.

دوست داری فکرتو از این همه . . .

ولش کن. فراموش کن. می دونم سخته . . .

به طرف ظرف کوچیکی می ری که توش پر کش های سیاهه.

یه کش رو برمی داری پاره شده ، دوباره دو سرش رو می گیری،

به هم گره می زنی، یه کم تنگ شده ولی تو باز هم اونو دوست داری. مو هات بلند شده. باسختی فراوون می بندیش. فکر می کنم یه هفته هست به خوودش شونه ندیده. چه قدر دلت یه دفعه براش تنگ شد. کلاه مشکیتو بر می داری یه نگاه بهش میندازی رو سرت می کشی. چه قدر این لباس نارنجی رو دوست داری.

به دستات نگاه می کنی. خیلی زبر شده، دستات خشک شده. رگه های خون ازش زده بیرون. ولی تو این دست ها رو بیشتر دوست داری.

واااای خدایا اگر مادرت بفهمه چی کار می کنه، تو حتی یه لحظه هم به اون فکر نکردی.

آروم آروم قدم بر می داری. بقیه ی بچه های شهرداری خوابن. امروز شیفت تو و اونه . تو اون روشنایی غریب صبح دنبال جورابات می گردی.. . . پیدا نمی کنی. بی خیال همه چی بدون جوراب تو این سرما ، درو باز می کنی چکمتو پات می کنی. نگاهت پر از دلتنگیه.

اون گفت که نمی خواد دیگه برای هیچ وقت تو رو توی این لباس ببینه. دیشب تو ایستگاه اینو بهت گفت اما تو باور نکردی. مگه می شد باور کرد. تو به خاطر اون این لباسو پوشیدی. با تمام آبروت با تمام آرزو هایی که دورانی داشتی. این لباسو که پوشیدی و به هیچی فکر نمی کردی جز اون. تو با دستای خودت غرورتو خفه کردی. با اکراه دستتو دراز می کنی طرف جارو اما نمی تونی. باز چهره ی معصوم ولی عصبانی اون تو ایستگاه یادت می یاد. اشکت بی اختیار سرازیر می شه، تو این چند وقت تنهایی، رفیق تو این جارو بود.

با تمام وجود با اون درد و دل می کردی.به خاطر اون این جارو رو دستت گرفتی.(به خاطر اون تمام زندگیت، آیندت، غرورت، آرزوت، تحصیلت، پولت، خانوادت رو گذاشتی کنار)

و حالا چه طور می تونستی . . . .

دیشب تو ایستگاه بهت گفت که دیگه هیچ وقت نمی خواد تو رو با این لباس نارنجی ببینه. بهت گفت که دوست داره دوباره مثل قبل تو رو هر صبح جلوی در دانشگاه ملاقات کنه. تو راضی نشدی.  

تو راضی نشدی پسر بچه ای با تمام معصومیت اش این طور هر صبح جارویی که بلند قامت تر از خودش بود رو بگیره و با زحمت تمام این کوچه های آلوده به هر چیزی رو جارو بزنه و تو هر صبح بعد از خوردن آبمیوه و کیک و گفتن اجباری صبح بخیر به مادر و پدرت با غرور و تکبری وصف نا شدنی سوار ماشینی – که الان حالت ازش به هم می خوره –  بشی و تو خیابونی که اون هر روز تو این سرمای بی مروت راه می ره تو با اون ماشین مسخره بدون هیچ توجهی از اون گذر کنی. . . . .

تصمیمتو می گیری وارد خیابون می شی. چقدر هوا سرده .. .

باید عجله کنی هر صبح ساعت هشت و ربع اونو سر کوچه ی لاله می بینی. باید زود تر این خیابونو جارو کنی. لباس نارنجی رو می بوسی و شروع می کنی . . . . .

چه قدر صدای خش خش جارو رو دوست داری. بهترین صدای دنیاست. خیابون عریض و پر دار و درخت تموم می شه. نفس نفس می زنی . هنوز نفهمیدی اون چه طور هر روز دو تا خیابون رو جارو می زنه و هیچ وقت خسته نمی شه. داغونی خیلی داغون .

                         

تو عاشقی. من تایید می کنم که تو عاشق شدی.

تو عاشق یه پسر بچه ی پونزده شونزده ساله شدی که از بچگی با پدرش توی شهرداری کار می کرده.

تو عاشق شدی. عاشق پسر بچه ای که تنها همدم زندگیش یه جارو بوده. چقدر دوست داشتی تنها برای یه لحظه جاروی اون عزیز رو دستت بگیری و با اون عشق کنی.

تو عاشق شدی .

آقای مهندس هوا و فضا

تو عاشق یه پسر بچه ی بی سواد شدی.

ادامه خواهد داشت . . . . . .


[ پنج شنبه 89/3/20 ] [ 9:28 عصر ] [ فلفل ] [ نظرات () ]

سلام

سلام

سلام

دوستای گل فل فل نمکی

بالاخره

ما هم پس از بالا و پریدن های بسیار

وبلاگ زدیم

اگر یه کم دیگه صبر می کردم                  دق می کردم

                                                                               می مردم

 

 

اینقدر که ننوشته بودم                     داشت از چشام می زد بیرون

 

 

           خلاصه ما هم رسما وارد جمع وبلاگیتون شدم

 

هی ی ی ی ی ی ی

از شما تمنا می کنم که بیشتر از همیشه به من نظر دهید .

با توجه به این که من (از چشام داشت می زد بیرون ) اولین مطلب وبلاگم خیلی زیاد شد.

ولی شما لطف می کنید و می خوانید.

وبا زور هم که شده نظر می دهید.

                                                                                                                    یا علی مدد


[ سه شنبه 89/3/18 ] [ 9:33 عصر ] [ فلفل ] [ نظرات () ]


.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

موضوعات وب
امکانات وب


بازدید امروز: 18
بازدید دیروز: 23
کل بازدیدها: 203837