سفارش تبلیغ

ثبت شرکت
صبا
کاش که با هم باشیم
 

عینکم را از چشمانم در می آورم . 

چشمانم می سوزد و سرم تا پشت گردنم تیر می کشد . 

عینکم را در می آورم و تخته ی پر از نوشته ی روبه رویم سفید می شود . ترجیح می دهم هیچ چیز نبینم . 

این اولین بار است که سر کلاس ادبیات گریه می کنم ... 

اینجا منم، افکارم، عشقم ، تنهایی ام و استاد ادبیاتی که وزن سماعی شعر را بلد نیست . 

و منی که با خودم فکر می کنم شاید در عشق به ادبیات زیاده روی کرده ام ؛

تا جایی که غیرتی شده ام .... 

ولی کدام آدم غیرتی گریه می کند؟ 

دلم می خواهد بلند شوم و بر سر این استاد پر از لقب و عنوان فریاد بزنم .

به اندازه ی کافی مرا دارد شکنجه می دهد . 

به اندازه ی کافی تمام ذوق و شوق مرا تباه کرده است . 

ولی به حرمت ادبیات ... 

درون صندلی ام فرو می روم و سرم را می اندازم پایین و گریه می کنم . 

این که یادم رفته اینجا پیش دانشگاهی است . 

به قیمت برتر شدن 

یک شدن 

تو را غیرتی می کنند 

تو را غمگین می کنند 

نکته ها را مثل پتک بر سرت می کوبند و ذوقت را کور می کنند 

و هیچ حواسشان نیست که

شکنجه فقط سیخ داغ فرو کردن در چشم نیست 

همین که سر کلاس ادبیات گریه کنی 

و سعی کنی کسی نفهمد 

آدم را هزار سال پیر می کند 

....

 

 

 

 

پینوشت 1:  می پرسد خانوم وزن این بیت چیه ؟

بیت را می خواند . 

و استاد ادبیاتی که در گفتن وزن شعر جلوی بیست و پنج تا شاگرد، می ماند.

پینوشت2: مشکلتان این بود که عاشق نبودید. 

مشکلتان این بود که تا به حال سر گفتن وزن یک شعر غیرتی نشده بودید . نگران نشده بودید. 

مشکلتان این بود که زیادی به خودتان مطمئن بودید .

استاد ادبیات کلاس چهارم دبیرستان فرهنگ!

پینوشت3:اولین سوالی که از شاگردانم می پرسم این خواهد بود.

تا به حال عاشق شده اید؟ 

ینوشت4:اولین قوانین کلاسم را همان موقعی که سر کلاس ادبیات نشسته بودم و گریه می کردم وضع کردم .

قانون اول: لطفا عاشق باشید . 

قانون دوم : لطفا عاشق بمانید . 

قانون سوم : لطفا عشق را به همدیگر هدیه بدهید .

قانون چهارم : این جا هر آن چه به جز عشق باشد غیر قانونی است . حتی نمره ی بیست! 

پینوشت4: مشکل این بود که کسی عاشق علم نبود . عاشق تحصیل نبود . 

مشکل از آن جایی شروع شد که استعداد و توان آدم ها را ریختند در بیست تا عدد .

و بالاترین سطح انتظارشان بیست شد . 

در حالی که عشق یعنی بی نهایت . 

و علم راه رسیدن به این بی نهایت است .

پینوشت 5: دلگیرم ... 

 

418949_468692059829332_454129656_n.jpg

 

 

یا صاحب الزمان


[ سه شنبه 92/5/29 ] [ 2:47 صبح ] [ فلفل ] [ نظرات () ]

از پله های مدرسه پایین می آیم . دوست ندارم هیچ کس صدایم کند تا مجبور شوم جوابش را بدهم . 

دوست هم ندارم کسی مرا ببیند تا از قیافه ام ایراد بگیرد و بگوید ضد حالی . دوست دارم تنها باشم ... 

بعد در حالی که با خودم مصراع یک بیت را زمزمه می کنم و یادم نمی آید این بیت را کجا خوانده ام  به این هم فکر می کنم که چرا باید امتحان زبانم را این قدر بد بدهم .

دارم شعر می خوانم . دوست هم ندارم کسی صدایم بزند . یا نگاهم کند و اخم کند. دوست ندارم عارفه از کنارم رد شود و برای بار هزارم به نشانه ی بی اعتنایی سرش را کج کند و 

در حالی که می خواهد خنده اش را مخفی کند یک ایــــــش طولانی بگوید و رد شود . 

دوست ندارم ماهنوش بیاید و سلام نکرده ی صبحم را یادآوری کند و بگوید که من خیلی بی ادبم . دوست دارم این پله های مرمری هیچ وقت تمام نشود . همین جوری بیایم از پله ها پایین و شعر بخوانم . 

از وقتی هدی و سنا رفته اند بیشتر برای خودم شعر می خوانم . مریم و پریا هم مثل همیشه سکوت می کنند و لبخند معنا دار تحویلم می دهند.

همین دیروز بود که با هم ریز ریز می خندیدند و من که در افکار خودم بودم متوجه نمی شدم به چی می خندند . آخر پریا گفت که مریم به او گفته می خواهد برای تولد من کتاب کودک دو قطبی را بخرد .

و من می خندم . حتی انگار خوشم می آیدکه مریم می خواهد برایم کتاب کودک دو قطبی را بخرد .خوشم می آید که بیماران دو قطی هیچ درمانی ندارند و آخر کارشان به تیمارستان می کشد .

خوشم می آید که یک روزی با سنا قرار بود که یکی از اتاق های تیمارستان را رزرو کنیم که پنجره داشته باشد . از آن لباس های صورتی بپوشیم .

یک روزی قرار بود اما فعلا که با هم نیستیم . حالا فقط دلم می خواهد دوباره با هم باشیم و دیگر مهم نیست کجا . تیمارستان یا مدرسه .... فرقی هم مگر می کند ؟! 

دلم می خواهد تا شب از این پله ها پایین بروم و بی خیال شعر بخوانم .

دوست ندارم صدای پیشاهنگ بهاری را ( من اسمش را گذاشته ام پیشاهنگ بهاری . یکی از پشتیبان های پیش دانشگاهی مان است که فامیلی اش بهاریان است .) بشنوم که داد می زند بچه های پیش سر کلاس . 

دوست دارم عارفه از بیتی که برایش می خوانم ذوق کند و تا دم در کلاس با خودش تکرار کند تا حفظ شود.

دارم بلند بلند می خوانم که یک خودآزاری زیباست که من تنهایم. تا همگان در مدرسه بدانند که تنهایی یک خودآزاری زیباست برای ما آدم هایی که تنهاییم .

یک خودآزاری زیباست که من تنهایم 

لذتی هست در این زخم که در مرهم نیست

و فکر می کنم به مرهم . به این که دلم می خواهد که زخمی بشود . بعد لیلا بیاید رویش مرهم بگذارد . دلم مرهم می خواهد . که رویش را پارچه ی سفید ببندد . پارچه را هم از گوشه دامنش کنده باشد .

معنی لیلا را نجمه امروز به من گفت . وقتی به هدی گفتم که دیگر گریه نکند چون گریه کردن هیچ فایده ای ندارد همان لحظه نجمه پیامچه داد که می دانم لیلا یعنی چه ؟ 

و من نمی دانستم . لیلا برایم یک معنی داشت . آن هم قاعدتا چیزی نبود که نجمه می خواست به من بگوید . 

لیلا شد لیلا چون موهایش بلند و سیاه بود مثل لیل ... مثل لیل سیاه و دراز ... یاد تاریک و باریک می افتم . زلف تاریک و باریک معشوق که دل ها در آن چه زجر ها که نمی کشند .

شب عاشقان بیدل خودمان است . به نجمه می گویم اگر هر دو سر یک کلاس بودیم و استاد این را می گفت قطعا آن لحظه به هم نگاه می کردیم . مطمئنم ....

این که در خواب امروز بعد از ظهر هم دارم از پله ها پایین می آیم و دستم را به نرده ها می کشم دلیلش همین است . 

این که از پله های مرمری مدرسه دارم پایین می آیم و دوست ندارم هیچ احدی مزاحم این خودآزاری زیبایم بشود . 

این که لیل لیلا را دوست دارم . تاریک است و باریک . جان می دهد برای خودآزاری زیبا ... 

این که جفنگ گفتن مزه می دهد . این قافیه های به تنگ آمده و شاعری که من نباشم به جفنگ آمده است .

این که می فهمی حال مرا لیلا ؟

دلم خیلی برای دیدنت تنگ است... 

موهای تو سیاه بود .  لیل ٍ لیل بود؛ لیلا ! 

حداقل از زمانی که ندیدمت ...:((

 

33.jpg

 

"یا زهرا"


[ پنج شنبه 92/5/24 ] [ 1:46 صبح ] [ فلفل ] [ نظرات () ]

از فردا غل و زنجیر را از دست و پای شیطان باز می کنند .

مواظب دلتان باشید ...

رفقا !

عیدتون مبارک!

 

a0bdf23253bc3e8c2321101ba55f048f.jpg

 

 

پینوشت: عیدتون مبارک آقا ! 

پینوشت2 : یا صاحب الزمان!


[ پنج شنبه 92/5/17 ] [ 8:30 عصر ] [ فلفل ] [ نظرات () ]

ص86/جامعه ی یک / درس چهاردهم/ پاورقی:

در کشور انگلستان سالانه تعداد زیادی جوجه تیغی در بزرگراه ها و جاده های خارج از شهر در اثر برخورد با اتومبیل‌ها کشته می شوند.

این جوجه تیغی‌ها طبق غریزه در مقابل اتومبیل‌هایی که در جاده‌ها به سرعت رفت‌و‌آمد می کنند به هنگام ترس در خود جمع می‌شوند و به صورت یک گلوله در‌می‌آیند.

این عمل در طبیعت به آن‌ها کمک می‌کند تا جانواران خطرناک نتوانند به آن‌ها صدمه بزنند ولی در برابر اتومبیل‌های تندرو محافظت نمی‌کند.

***

نصفه شبی دلم برای تمام جوجه تیغی هایی که این وقت شب دارند از جاده ها عبور می کنند و صدای مهیب یک کامیون شبانه را می شنوند و زودی در خودشان جمع می شوند؛

می سوزد...

و این که کتاب جامعه ی ما خیلی بی رحم است .

چیز کوچکی است ؟ این که سالانه هزاران جوجه تیغی زیر چرخ ماشین ها له می شوند و حتی یک تیغ هم به پای ماشین ها نمی رود ؟

این که من علاوه بر تمام غصه هایی که می خورم باید غصه ی جوجه تیغی ها را هم بخورم؟

کاش معلمشان بهشان یاد می داد که آدم ها خطرناک تر از جانواران خطرناک جنگلند ... 

لطفا اگر یک روز داشتید با آرامش در یک جاده رانندگی می کردید و تخمه می شکستید تا خوابتان نبرد و یک دفعه یک جسم قهوه ای تیغ تیغی وسط جاده دیدید ،

همان لحظه بزنید روی ترمز ... چون او یک جوجه تیغی است. یک جوجه تیغی که از شما می ترسد ...

یا صبر کنیدتا از جاده رد شود، یا این که با دستتان هلش بدهید آن طرف جاده . و این احمقانه است اگر فکر کنید که تیغش در دستتان می رود . 

لطفا به جوجه تیغی ها احترام بگذاریم . آن ها ترسو نیستند . ما با ماشین هایمان زیادی ترسناکیم ...

 

 

 

 

aa209e4001dec160c88ff53e693a8303.jpg

 

 

پینوشت: ادای دینی به جوجه تیغی های کتاب جامعه ام !

 

 

یا علی


[ یکشنبه 92/5/13 ] [ 6:23 عصر ] [ فلفل ] [ نظرات () ]

برای خودت مرد عجیبی بودی . آن موقع ها می گفتند شبیه شهید رجایی است . می گفتند این مرد عجیب است . 

و واقعا بودی ... شعار های انتخاباتی ات متفاوت بود . حرف های دیگری می زدی . به جای دیگری فکر می کردی . 

یادم می آید یک بار آن قدر احساساتی شده بودم که برایت نامه نوشتم . کلاس پنجم دبستان بودم . از تو خوشم می آمد . 

از شعار انتخاباتی ات . دوست داشتم بیایی در تلویزیون با قدرت بگویی: ملت ایران ، ما می توانیم ...!

کلاس پنجم برایت نامه نوشتم . چند هفته پیش لای دفتر قدیمی یادداشت روزانه ام پیدایش کردم . نامه ای که برایت نفرستادم . 

کلی توصیه کرده بودمت که آقای احمدی نژاد! رئیس جمهور عزیز ما ! آقا را تنها نگذارید . امام زمان به شما نگاه می کنند . رهبر شما را دوست دارند .

کلی موعظه ات کرده بودم . آن موقع عکس تو را می گذاشتیم کنار آقا . درون پوستر های راهپیمایی 22 بهمن عکس تو را کنار آقا چاپ کرده بودند . 

تو اهل مصالحه نبودی . اهل دعوا بودی . دعوا با هر که می خواست ما را بکند همان مردم عقب مانده ی دوره ی قاجار . دوره ی پهلوی . 

حرف های دلت را می زدی . برایت فرق نمی کرد سازمان ملل باشد یا جای دیگر . پشت تریبون پر خاطره ی سازمان ملل می ایستادی و شروع می کردی ...

بسم الله الرحمن الرحیم . اللهم عجل لولیک الفرج ، والعافیة والنصر ... 

و می گفتی . حرف های ما را می رساندی به گوش کسانی که خودشان را به ناشنوایی زده بودند . شوخی نداشتی . افشا می کردی . 

خوشمان می آمد. از صحبت هایت با مجری تلویزیون امریکا . از قدرتت در برابر آن خبرنگار . از این که عکس مردم کشور های دیگر را می دیدم که عکس تو را با امام و آقا به دست گرفته اند . 

داشتی قهرمان می شدی پهلوان! داشتی تبدیل به یک قهرمان می شدی ! برای خیلی ها این صراحت و قدرت باور کردنی نبود . این همه شدت عمل با دشمن . 

جان گرفتیم . داشتیم می توانستیم . داشتیم واقعا می توانستیم ... 

 

***

آمدی پشت تریبون . در چشمانت شادی موج می زد . جمعیت پرچم ایران گرفته بودند و شلوع می کردند . خیلی خوش حال بودی . 

در چشمانت ولی چیز های دیگری هم بود . تو شیفته ی خدمت بودی نه قدرت ... ولی در آن چشم هایی که آن روز من دیدم ــ روز پیروزی تو در انتخابات ــ چیزهایی بود که از جنس نگاه تو نبود .

همان حرف ها را می زدی . اما ...

اما اشتباه کردی آقای دکتر . ما می توانستیم . اما زیر سایه جمهوری اسلامی ایران . زیر سایه ی رهبرمان . نه زیر سایه ی شما .

نمی دانم چه شد . چه شد که نزدیک انتخابات بعدی دیگر کلمه ی احمدی نژاد به ناسزا تبدیل شده بود . انگار هر که از تو حرف می زد باید طرد می شد . 

تو کار های بزرگی کردی . و کسی که چشمانش باز باشد می بیند . اما ... 

اما دیگر محبوب نبودی . دیگر قهرمان ما نبودی مثل نوجوانی هایمان . دیگر کم کم داشتیم فکر می کردیم می خواهی رهبرمان شوی . 

اشکال تو این بود که فکر کردی میتوانی همه ی کارها را خودت انجام دهی . همه ی کار هایی که نمی شد . 

و از وقتی که یک طرف خودت ایستادی و طرف دیگر رهبر کمی اوضاع فرق کرد . و مردمی که رهبرشان ارجحیت داشت . نه رئیس جمهورشان . 

تو ما را سر دو راهی بزرگی قرار داده بودی . ما باید یا تو را می خواستیم یا رهبرمان . روز هایی که می گفتند خانه نشین شدی و کشور را به حال خودش رها کردی . 

و ما باورمان نمی شد تو همان باشی . همان که قرار بود برایمان خاطرات خوب شهید رجایی را زنده کند . همان که قرار بود بشود قهرمان ملی . 

کار های بزرگی کردی . و ما قبول کردیم که می توانیم و توانستیم . توانستیم حق مان را بگیریم . توانستیم در نیروگاه هایمان را باز کنیم . توانستیم انرژی هسته ای داشته باشیم . 

ولی تو دیگر قهرمان ما نبودی آقای رئیس جمهور ! تو فقط رئیس جمهور ما بودی ....

 

*** 

حالا فقط می توانیم به خاطر کار هایی که کردی به تو خسته نباشید بگوییم . 

تشکر کنیم بابت این که به ما فهماندی که می توانیم . که ما قدرت مندیم . که ایرانی هنرمند است . دانشمند است . ایرانی مسلمان شیعه ... یعنی یک قدرت و پتانسیل بزرگ ...

و خطری بزرگ تر برای کسانی که می خواستند ما را هم نوکر خودشان بکنند . 

حالا بعد تو ما دیگر کوتاه نمی آییم . با همان شعار سال هشتاد و چهارت جلو می رویم . با رئیس جمهوری جدید . 

حالا هر کدام ما می توانیم بدون ترس پشت تریبون سازمان ملل قرار بگیریم و دعای فرج بخوانیم .

تو به ما اعتماد به نفس دادی . گرچه اعتماد ما را به خودت از بین بردی .

می دانیم خسته ای . 

خسته نباشید ...

برایت دعا می کنیم ... 

مثل همان وقت هایی که باورمان نمی شد تو این قدر عوض شده باشی و فقط از دستمان بر می آمد که برایت دعا کنیم .... 

 

 

 

 

 

پینوشت : برای رئیس جمهور جدیدمان هم دعا می کنیم ...

پینوشت: دیشب از مظلومیت امام زمان گفتید آقای دکتر! کاش یادی هم از مظلومیت رهبرمان می کردید ...

 

 

 

 

یا علی  

 

 


[ شنبه 92/5/12 ] [ 4:28 عصر ] [ فلفل ] [ نظرات () ]

تمام عزمم را جزم می کنم که ناراحتی را در چشمانم نشان دهم و خستگی را در صدایم . 

و رو به مادر می کنم و می گویم :

من افطاری نمیام مامان! 

و واقعا دارد گریه ام می گیرد . واقعا واقعا . 

من از تمام مهمانی های فامیلی و  غیر فامیلی بدم می آید . از مهمانی های شلوغ . از جاهایی که آدم ها دور هم جمع می شوند و با این که هم دیگر را نمی شناسند مجبورند پشت سر هم به لبخند بزنند .

و مامان من که همیشه از قیافه ی من در مهمانی ها نالان است . می گوید شبیه افسرده ها می شوی. 

و واقعا می شوم . اوقات مهمانی غم عالم به دلم می نشیند . موبایلم را مثل فرشته ی نجات دستم می گیرم و دعا دعا می کنم که کسی برایم پیامچه ای بزند . 

می نشینم خانوم ها را نگاه می کنم. خانوم هایی که همیشه حرفی برای گفتن دارند. حتی اگر با هم غریبه باشند. و مرد ها که به بی ربط ترین چیز های دنیا هم می خندند . 

آن هم بلند . صدایی که بیشتر به نعره می ماند تا خنده . 

من از صدای خوردن قاشق و چنگال ها به بشقاب ها دیوانه می شوم . از صدای قربان صدقه ی مادر شوهر فلانی نسبت به نوه ی خانوم فلانی .

از بحث های سیاسی زنانه که آخر منجر به اخم و تخم می شود و جوش هایی که در همین چند ساعت اخیر روی صورت ها سبز شده اند. 

از صدای آزار دهنده و گوش خراش گریه ی بچه های یک ساله، که بیشتر به ضجه می ماند. از این که یکی از بچه ها تو را با مادرش اشتباه بگیرد و تا آخر مهمانی هی دنبال تو بیاید و مامان ، مامان کند . 

از مانور یک بچه ی لوس جلوی بزرگتر ها . که با تلفظ اشتباه یک کلمه، بزرگتر ها بلند بلند می خندند و اشتباهش را به هم می گویند.

من از آدم ها گریزانم . و دیشب بالاخره بعد از سال ها زندگی با پدر و مادرم، پدر این را فهمید. این که من از تمام آدم ها گریزانم . آدم های نا آشنا .

آدم های مهمانی های بزرگ . آدم هایی که تند تند حرف می زنند و پشت سر هم لبخند های ملیح تحویلت می دهند. آدم هایی با آداب های خاص مهمانی. 

باید وقت پوست کندن خیار از ته خیار بگیری نه این که با کل دستت خیار را نگه داری . شما مسخره تر از این در عمرتان شنیده اید؟ 

باید همیشه موقع غذا خوردن دستمال دستت باشد و هر چند وقت یک بار دور دهانت را با آن پاک کنی . 

نباید صدای ملچ مولوچ کردنت عالم را بردارد. چون بقیه حالشان به هم می خورد. و آن دیگران آیا هیچ وقت موقع خوردن غذا ملچ مولوچ کرده اند تا لذتش را بفهند؟ 

آیا آن دیگران تا به حال لذت خوردن یک غذا را با ملچ مولوچ کردن حس کرده اند؟ بعید می دانم .

همین شما مخاطب عزیز یک بار یک غذا را با لذت بخورید. بعد از چند دقیقه متوجه می شوید که دارید با صدای بلند ملچ مولوچ می کنید. این یک حرکت غیر ارادی است .

البته من خیلی وقت است که از خوردن غذا در مهمانی لذت نمی برم .

مهمانی رفتن مرا دیوانه می کند. همین چند وقت پیش بود که در مهمانی های خانوادگی ــ دوره ای مان که مؤسسش زن دایی و خاله ام بود اعتراض کردم .

در آخرین مهمانی که خانه ی خاله ام بود. دقیقا وقتی که داشتند برنامه ی دور دوم مهمانی ها را می ریختند و این که کی قرار است نوبت ما شود تا کل فامیل را دعوت کنیم .

و من همان جا به نمایندگی از خودم و تنها خودم گفتم که بهتر نیست دیگر تمامش کنیم ؟ و تعجب حضار از این که چرا باید مهمانی های به این خوبی را تمام کرد ؟ 

چون من از مهمانی بدم می آید. از جاهای شلوغ . از جاهایی که باید بدویی تا دیس برنج به سر سفره برسد یا نباید دور بشقاب خورش کثیف باشد . 

نباید چند نوع غذا درست کنیم چون این قانون مهمانی های دوره ای خانوادگی ماست . با هدف ترویج صله ی رحم و ساده زیستی . انگار همایش سالانه است با هدف فرهنگ سازی . 

انگار زن دایی و خاله ی من بهشان ماموریت داده شده . در صورتی که ما قبل از این مهمانی های دوره ای هم همدیگر را می دیدیم و صله ی رحممان به جا بود . 

من خسته ام . من واقعا از مهمانی رفتن و نشستن در یک جا به صورت صامت خسته ام . 

از این که خانمی در آن ور هال پذیرایی بین آن همه صدا، ساعت هاست که دارد با تو احوال پرسی می کند و تو با این چشم ها که از دو متر به آن ور را نمی بیند او را ندیده ای. 

و مادری که حرص می خورد و تو را به خودت می آورد که چرا جواب خانوم فلانی را نمی دهی؟ یک ساعت است دارد با تو حرف می زند . 

من ناراحتم . معترضم . من از آدم های ناآشانا، از آن هایی که به زور شده اند دوست، خسته ام . از آدم هایی که اگر افطاری دعوتشان کنی باید آن ها هم در عوضش تو را دعوت کنند .

از آدم هایی که به خاطر نرفتن به خانه شان ناراحت می شوند. از بچه های لوس درون مهمانی .

از خانوم هایی با پیشانی های عرق کرده پشت گاز که با چه زحمتی همزمان هم حرف می زنند؛ هم برنچ زعفرانی را روی برنج سفید می ریزند . 

شاید هم از این آدم ها می ترسم. چون من شبیه آن ها نیستم . چون بر اساس خنگی ذاتی ام نمی توانم جواب تعارف های فلانی را بدهم . 

مثلا وقتی می گوید دست شما درد نکند بابت غذا و منی که در عمرم یک نیمرو هم درست نکرده ام می گویم کار من نبود ؛ مامان زحمت کشیده اند .

و بعدا کسی بهم بگوید باید می گفتی خواهش می کنم . چون برای او مهم نیست کی غذا را درست کرده ، مهم این است که تشکر کند . 

و من ناراحتم . و شاید همین افکار بود که با تمام قوا از مادر خواستم که به افطاری نیایم و پا فشاری کردم . 

و مادر خوب من که هنوز باور نمی کند که من از آدم های ناآشنا چقدر می ترسم و چه قدر بدم می آید . 

و سر سنگین شدن او با من از آن شبی که پای حرفم ایستادم و به افطاری مادر شوهر فلانی نرفتم .... 

 

 

 

022.jpg

 

 

 

پینوشت: مرا ز روز قیامت غمی که هست؛ اینست/ که روی مردم عالم دو بار باید دید ...(صائب)

پینوشت : بدیهی است که نگارنده دوستانش را و کسانی که با آن ها خاطره دارد را با هیچ کدام از آدم های غریبه عوض نمی کند...

کسانی که برای دیدنشان سال هاست دلتنگ است ...

 

 

یا زهرا 


[ جمعه 92/5/11 ] [ 4:12 عصر ] [ فلفل ] [ نظرات () ]

به باران ناگهانی شب بیست و سوم نگاه می کنم . از پشت پنجره . بوی باران اتاقم را برداشته . از دریچه ی کولر به زور خودش را رسانده به اتاقم   .

انگار بخواهد داروی شفا بخشی را به روحم برساند   . 

به باران نگاه می کنم . بارانش عشقی است . یعنی از این باران ها که خدا هدیه می فرستد . از این باران ها که خدا یک دفعه دلش می خواهد به بندگانش حالی بدهد و شکری بشنود   . 

از این باران های عشقی خدا که کم پیدا می شود . انگار خدا خودش همه ی بساط سفره ی رزقش را آماده کرده باشد . بهترین و تمیز ترین ابرهایش را جمع کرده باشد و بهترین و پاک ترین آب را فرو فرستاده باشد   .

نمی دانم کدام بنده ی خدا در کدامین نقطه ی این تهران عزیز شده است و خدا به خاطرش باران به این محشری را فرستاده . باران از جنس باران های اسیدی نیست . باران عاشقانه است   . 

انگار دو عاشق در یک جای این شهر فقط بارانشان کم باشد بین جمع عاشقانه شان . انگار خدا متنظر بوده که یکی از عاشقانش لب تر کند و بگوید : سیرابم کن از بارانت   . 

و خدا با تمام عشقش باران نازل کند بر سر او . بوی خاک خیس خورده از دریچه ی کولر آمده مهمان اتاقم شده . خودش را پهن کرده روی تختم . بالشم . کتاب هایم . روی میز تحریرم . جانمازم حتی   . 

به باران بیرون نگاه می کنم . حالت لات منشانه به خودم می گیرم و می گویم : دمت گرم خدا ! حق ! حق!

و مثل اکسیژن تمام بوی باران را یک دفعه فرو بدهم و این شش های اکسیژن ندیده کمی حالشان جا بیاید  . 

حالا به این جشن کوچک دو نفره صدای اذان هم اضافه کن .  انگار الله اکبر بلندگوی مسجد خیابان بغلی بین این قطرات باران می خواهد خودش را برساند به گوش های تو  .

صدای "اشهد ان علیا ولی الله ... " اش همچین به قلبت بنشیند که دوست داشته باشی از همان جا ، پنجره ی طبقه ی پنجم ساختمان بال هایت را باز کنی و پرواز ... 

بعد با خودت بگویی:" الحق که لطیفی خدا ! الحق که لطیف تر از همین قطره های بارانی ... "

و خجالت بکشی از این همه بی ادبی ... 

حالا تنها چیزی که لازم است یک تسبیح است . هزار تسبیح هم که جمع کنی نمی تواند شکر بگوید دست اندر کاران این جشن عاشقانه را ... 

چشن عاشقانه ای که دوست داری خیال کنی یک طرفش تویی ، یک طرف دیگرش خدا ... خدا با آن همه عظمتش و تو با این همه کوچکیت ... 

و بعد حق داری از خودت بپرسی که :

خدایا! این همه عشق و رحمتت را داری خرج "من" می کنی ؟ منی که تا بوده دنیا ، بی وفایی من هم بوده است ؟ 

عاشق بودنت را شکر . معشوق بودنت را شکر ... شکر ! شکر!

 

 

 

455048_shapskwp.jpg

 

 

 

 

 

پینوشت : ماه رمضان زود نگذشت ؟

پینوشت : دلم می خواهد سال بعد زنده باشم . 

پینوشت : خدا می داند پایین پرونده مان چه نوشته آقا ... فقط می دانم هوای دختران آخر الزمانی را دارد . ندارد ؟ 

 

 

 

 

یا صاحب العصر و الزمان ... 

 

 


[ پنج شنبه 92/5/10 ] [ 2:59 صبح ] [ فلفل ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

موضوعات وب
امکانات وب


بازدید امروز: 18
بازدید دیروز: 23
کل بازدیدها: 203837