سفارش تبلیغ

ثبت شرکت
صبا
کاش که با هم باشیم
 

آن روزها که چشم غره می رقتید و می گفتید جیغ نزنید . موی هم را نکشید . در راهرو که راه می روید بلند فریاد نزنید . 

آن روزها که می خندیدیم ، بلنــــــــــــــــــــــــــــد . بهمان چشم غره می رفتید که مگر دختر هم این طور می خندد ؟

آن روزها که در راهرو های مدرسه می خواندیم :

در مدرسه از نشاطمان کم کردند 

از فرصت ارتباطمان کم کردند 

هر وقت به هم عشق تعارف کردیم 

از نمره ی انضباطمان کم کردند ... 

و بلند آه می کشیدیم و فکر می کردیم که چقدر مصداق بارزش هستیم آن روزها ... 

این روزهایمان را تلافی آن روزهایمان بدانید .

حالا که زنگ های تفریح از کلاسمان بیرون نمی آییم . حالا که صبح ها به صبحگاه نمی آییم . 

حالا که رنگمان پریده و معمولا کم پیش می آید که بلند بلند در راهرو های مدرسه بخندیم و جیغ بزنیم . 

حالا ... 

حالا که این روزها زیاد حالمان را می پرسید ... 

حالا که رد می شویم و به قیافه مان نگاه می کنید و با حالتی غمگین می پرسید:

بچه ها حالتون خوبه ؟ چرا صداتون در نمیاد ؟ 

بچه ها که میرن پیش دانشگاهی همین جوری می شن ... خاموش ... 

و رد می شوید . 

و می روید و اصلا هم برایتان مهم نیست که ما در جواب سوال حالتان خوب است بگوییم الحمد الله . 

بگوییم شکر و خودمان را به بیراهه بزنیم و بپرسیم :

چرا این روزها این قدر زیاد حالمان را می پرسند ؟ 

و بخندیم ...

این روزهای ما ... 

شاید تلافی آن روزهایمان است .

شاید تلافی آن روزهاست که باید خاموش می ماندیم و نماندیم . نبودیم آن طور که می خواستید چون برایمان مهم نبود نمره ی انضباطمان چند بشود. 

چون برایمان مهم نبود که دختر خوب چه طور می خندد . چون برایمان مهم نبود که صدایمان در راهروی مدرسه می پیچد و چند برابر می شود . 

ولی ... 

ولی یک چیز را خوب می دانم وآن اینکه ...

ما این طور نمی مانیم ... 

این طور که شما می خواهید ... 

این طور که کنکور می خواهد ... 

این طور که مجبورمان می کنید که بخواهیم ... 

ما به چیزهایی بزرگتر از شما و قانون هایتان ... 

شما و افکارتان ... 

و شما و زندگیتان فکر می کنیم ... 

ما مرد روزهای سخت تر از این ها ... 

.

.

.

هستیم ؟؟؟

خواهیم بود !

چون ما برای چیز دیگری آفریده شده ایم! 

چون ما مادران رویاهایی هستیم که خیلی وقت است زیر گردوخاک افکارتان دفنش کرده اید .... 

 

 

 

01.jpg

 

 

 

 

یا زینب(س)


[ سه شنبه 92/7/30 ] [ 8:35 عصر ] [ فلفل ] [ نظرات () ]

گرچه حافظ در رنجش زد و پیمان بشکست

لطف او بین که به صلح از در ما باز آمد ... 

 

photo.aqr.ir (5).jpg

 

 

پینوشت: دعای عرفه باشد . حرم بشود صحرای عرفات و صدای عاشورایی اش در کل حرم زمزمه شود . 

خدا را چه دیدی ؟ 

شاید مشهد و مکه و کربلا را با هم به تو داده اند ... 

پینوشت : 

امن تر از حرمت نیست همان بهتر که 

کودک گمشده در صحن تو پیدا نشود

...

 

 

 

 

 

 

یا ضامن آهوها ... 


[ دوشنبه 92/7/22 ] [ 8:43 عصر ] [ فلفل ] [ نظرات () ]

سرم درد می کند .

از بس که سر کلاس سعی کرده ام آرام عطسه بزنم . از بس که به مغزم فشار آمده تا صدای عطسه ام را احدی نشود و بچه ها در دلشان شروع نکنند به شمردن عطسه هایم و بعد که تمام شد بگویند :

یه دونه دیگه عطسه می زدی می شد نه تا . 

و من با لبخندی زورکی پاسخشان را بدهم . 

سوار سرویس که می شوم سرم را به پشتی صندلی تکیه می دهم و دماغم را بالا می کشم . چشمانم باد کرده است . لازم نیست در آینه ی آسانسور نگاه کنم . خودم می فهمم . 

دماغم می سوزد . دیگر واقعا خسته شده ام . 

چشمانم را می بندم و به مریم همین را می گویم . می گویم که دیگر واقعا تحمل این عطسه و این دستمال کاغذی لعنتی را ندارم . دیگر تحمل قرص های حساسیت را ندارم .

دیگر دلم نمی خواهد همیشه نگران نداشتن دستمال کاغذی باشم . دلم نمی خواهد دماغم تا مغزم بسوزد و اشکم در آید .

همه این ها را در یک جمله خلاصه می کنم و به مریم می گویم که دیگر واقعا خسته شده ام . 

زور زورکی در دلم خدا را شکر می کنم و حرصم در می آید . با خودم می گویم به خاطر یک عمر عطسه های دیوانه وار و دماغ گرفته و سردرد و گلودرد خدا را شکر می کنی ؟

باز خدا را شکر می کنم . حرصم بیشتر در می آید ... 

یک عمر بهار ها را با قرص های حساسیت گذراندن . یک عمر سیزده به درها را با ترس و لرز در طبیعت نشستن .

یک عمر موقع باد های پایییزی عذاب کشیدن . یک عمر صبح های تابستان را خمار بودن ....برای این ها از خدا تشکر می کنی ؟

و باز خدا را شکر می کنم و با عصبانیت در دلم می گویم : خفه شو!

و با یک الحمد الله تمامش می کنم. 

همین ماه پیش بود که در جمع فامیل هایمان برای توصیف حساسیت فصلی گفتم : حساسیت مثل ایدز می ماند . درمان ندارد . 

و مادربزرگ که اخم می کند و لبخند می زند . همیشه از این حرف های من بدش می آمده .

از اینکه من این قدر راحت در مورد مرگ حرف می زنم . اصلا دلش نمی خوهد نوه اش حساسیتش را به ایدز تشبیه کند ، حتی اگر وجه شبه صحیح و متقن باشد ...

و برای اینکه نشان دهم در حرفم مصممم رو به مادربزرگ کردم و گفتم: راس می گم دیگه مامان جون!

و او لبخند می زند .

راست گفتم . مثل ایدز می ماند . هیچ درمانی ندارد . هیچ درمانی... 

سرم را به پشتی صندلی تکیه می دهم و دماغم را می کشم بالا . چشمانم می سوزد . گلویم درد می کند . و دستمال کاغذی ام دارد به انتها می رسد . دیگر جواب نمی دهد . 

دیگر هیچ قرصی جواب نمی دهد . دیگر هیچ دستمال کاغذی ای به دماغ من رحم نمی کند . دیگر تا آخر عمر دماغم بادکرده و قرمز می ماند . دیگر هیچ وقت نمی توانم بدون گلودرد چیزی بخورم . 

دیگر نصفه شب ها را نمی توانم راحت بخوابم . دیگر هزار جعبه ی دستمال کاغذی در کلاس هم جوابگوی حساسیت من نیست . دیگر نمی توانم یک روز بی دلهره در حیاط قدم بزنم و رو به نسیم لذت ببرم . 

این را هم از مادر جدی پرسیدم . ولی او رو به من خندید . 

گفتم: مامان خدا گناهای ما رو به خاطر تمام این زجرایی که طول زندگیمون کشیدیم پاک می کنه ؟ 

اصلا مامان ما چه گناه بزرگی کردیم که تاوانش حساسیت فصلیه اونم به این شدت ؟ 

مامان ؟ اون دنیا می تونیم گل ها رو بو کنیم؟ می تونیم وقتی داریم تو یکی از اون باغا قدم می زنیم دیگه پشت سر هم عطسه نکنیم ؟ 

مامان تو بهشت گرده های گل بازم می رن تو دماغ ما ؟ مامان ما تو بهشتم باید همین قدر زجر بکشیم ...؟!

راست می گفتم . جدی بودم . 

اما مادر در برابر تمام این سوال ها می خندد . ناراحتم . شاکی ام . اصلا هم راضی نیستم . اگر هم شکرش را می گویم باز ته دلم شاکی ام. 

مامان ؟ شما نمی خواید به خدا بگید که من دیگه واقعا از این وضعیت خسته ام ؟ 

شما به خدا نمی خواید بگید که من شاکی ام ؟ 

نمی خواید بگید که چرا این حساسیت فصلی لعنتی درمان نداره ؟ 

چرا من تمام زندگیمو باید نه تا نه تا عطسه کنم ؟ 

چرا باید سر کلاس سعی کنم آروم عطسه کنم که بچه ها و معلم حواسشون پرت نشه ؟ 

مامان رو می کند به من و نگران می گوید:

آروم عطسه نکن . صدبار بهت گفتم . رگ مغزت پاره می شه . مرگ مغزی می شی. 

اشک گوشه ی چشمانم جمع می شود . عصبانی ام ... 

ــ آروم عطسه نکنم ؟ چطوری ؟ معلم حواسش پرت می شه . بچه ها خندشون می گیره . 

به نظرتون من می تونم جلوی استاد مرد شونصد تا عطسه کنم اون هم با صدای بلند ؟ مامان چرا شما اصن به فکر من نیستین ؟ 

اصن من چه گناهی کردم که باید مثل شما حساسیت داشته باشم ؟ 

و بغض کرده ام ... 

به همین سادگی و به همین بی مزگی به خاطر یک حساسیت فصلی ساده . و مامان واقعا دارد می خندد .

دارد به تمام حرف های من می خندد و اصلا باورش نمی شود که من دیگر حالم دارد از این وضعیت به هم می خورد . 

ــ می خوای بگم تو همین پنج دقیقه چند بار ناشکری کردی فاطمه سادات ؟ 

و من دست هایم را می گیرم روی صورتم و گریه می کنم . 

و یکی در دلم می گوید: الحمد الله ... 

و من زار می زنم ... 

مثل ایدز می ماند ... ولی من ایدز ندارم ... من یک حساسیت فصلی ساده دارم که با تغییر هر فصل سراغم می آید و بهار به اوج خودش می رسد ... 

من ... 

گریه می کنم و یکی پشت سر هم درد دلم می گوید: الحمدالله ! الحمدالله ! ... 

و مادر آه می کشد و می گذارد من گریه کنم و در دلم تند تند بگویم : الحمد الله علی ما انعم ... 

و دوباره عطسه می زنم ... 

 

 

1376595_305093636295337_1311093728_n.jpg

 

 

 

 

پینوشت: از آن وقت هایی که به اینجایت می رسد ... 

 

 

 

 

 

یا الله 

 


[ جمعه 92/7/19 ] [ 3:38 عصر ] [ فلفل ] [ نظرات () ]

داریم تند تند نکته های گرامری روی تخته را می نویسیم . 

همان طور که سرمان را به حالت و عمودی بالا و پایین می کنیم و گردن هایمان خسته می شود عطیه بی مقدمه ... 

بدون آن که وضع حال مرا پیش بینی کند می گوید:

خوش به حال بچه های کلاس تو فاطمه سادات .... 

و آن قدر واقعی این جمله را می گوید که انگار الان می آیند صدایم می کنند و می گویند: فاطمه سادات نمی خواهی بروی سر کلاس؟ بچه ها منتظرند ها ... 

نمی دانم چه اتفاقی می افتد ... 

 انگار آینده شده است حال و عطیه دارد به حال شاگردان عزیز من حسودی می کند .

دلم هرررررررررررررری می ریزد پایین و قندی در دلم آب می شود . 

درجه حرارتم بالا می رود . و لبخندی تا بناگوش روی صورت خسته ام ظاهر می شود . 

سیخ سیخکی می نشینم و ادای معلم ها را در می آورم . انگار اشتباه شده است . انگار خانوم باروتچی باید مرا ببینند که من معلمم و نباید اینجا بنشینم .

بچه ها سر کلاس منتظرم هستند و عطیه نگران حالشان است . بچه ها منتظرند تا بروم و بهشان درس بدهم . ادبیات بخوانیم . شعر بخوانند . برایشان موسیقی بگذارم . 

انگار بچه های کلاسم منتظر باشند ... 

انگار واقعنی نباید اینجا بنشینم . 

دارم می خندم . دارم ذوف عالم را می کنم و بدنم داغ کرده است و عطیه با لبخند نگاهم می کند و مرا که باز دیوانه شده ام به پشتی ها نشان می دهد . 

ولی من حالیم نیست . عطیه دارد کوتاهی می کند . خانوم باروتچی انگار متوجه نیست که بچه های کلاسم منتظرم هستند و اگر نروم ممکن است بریزند توی راهرو و شلوغ کنند .

و من کلی جلوی ناظم مدرسه خجالت بکشم .

بیاید بگوید: بچه های کلاست هم مثل خودت هستند فاطمه سادات! خیلی شلوغند... 

لبخند می زنم و تند تند کتاب های ادبیات را می زنم زیر بغلم و می دوم سمت کلاس و بچه ها با آمدنم جیغ می کشند . من هم ذوق زده تر از آن ها فریاد می کشم و خودم را پرت می کنم سمتشان ... 

کتاب ها را می گذارم روی میز معلم و می روم با تک تک شان احوال پرسی می کنم و یکیشان بلند می شود تا شیرین زبانی کند . 

یکیشان غر می زند که خانوم چرا دیر آمدید و من از خجالت سرخ می شوم و عذرخواهی می کنم . 

چطور برایشان توضیح دهم که نکات گرامری پای تخته مانده بود و باید یادداشت می کردم ؟ 

چطور برایشان توضیح دهم که خانوم باروتچی اجازه نداد زودتر بیایم پیشتان ... 

چطور برایشان این همه سال فاصله را از آن حال و از این آینده توضیح بدهم . 

کتاب را باز می کنم تا درس جدید را نگاه کنم . یک دفعه سیلی از دست ها می آید بالا تا شعر درس جدید را بخوانند . 

گفته بودم که تمرین کنند تا شعر را زیبا بخوانند . گفته بودم که خواندن شعر چقدر در ادبیات مهم است . 

یکی شان غر می زند که : خانوم شما خودتان بلدید این شعر را خوب بخوانید ... 

و من سرخ می شوم و آرام می گویم : قول می دهم که خوب بخوانم . من هم تمرین می کنم . 

قول می دهم که نزنم توی ذوقتان . قول می دهم ... 

و اشک گوشه ی چشمانم جمع می شود . یاد آن روز ها که معلم ادبیات شعر می خواند و ما ریز ریزکی می خندیدیم و به هم نگاه می کردیم . یاد آن روزها که معلم ادبیات شعر می خواند و ما حرص می خوردیم .

گل های مچاله شده را از توی کوله پشتی ام درمی آورم و می گذارم روی میز و می پرسم :

امروز نوبت کی بود تا برای گل ها گلدان آب بیاورد ؟

و یکی از بچه ها بلند می شود و با گلدان می آید و جلو در مراسمی رسمی و کاملا جدی گل ها را می چیند در گلدان . 

کلاس بوی گل سرخ می گیرد و بچه ها عمیق نفس می کشند . 

می گویم: حافظ هایتان را باز کنید . امروز کسی دلش می خواهد برایمان شعر بخواند ؟ 

و یکی از بچه ها که خیلی ریزه میزه است و فرقش همیشه از وسط باز است و موهایش پیچیده دور گردنش، دستش را بلند می کند . نگاهش می کنم . لبخند می زنم و می گویم : بخوان عزیز دلم! بخوان ... 

و شروع می کند . صدایش پر از غم است . احساس می کنم نرسیده به بیت آخر بغضش می شکند . 

با صدای لرزان می خواند:

حاشا که من به موسم گل ترک می کنم

من لاف عقل می زنم، این کار کی کنم

از قال و قیل مدرسه حالی دلم گرفت

یک چند نیز خدمت معشوق و می کنم ... 

و زیر چشمان گود افتاده اش سرخ می شود . و صدایش بیشتر می لرزد ... 

می دوم طرفش و دست های یخ کرده اش را می گیرم در دستم و می گویم: از قیل و قال مدرسه حالی دلت گرفت ؟ 

و او که سرش را تکان می دهد و می زند زیر گریه ... و من حافظش را که برگ هایش چروک و نم دار است از دستش می گیرم و به لپ های داغش بوسه ای می زنم . 

و بچه ها متحیر مرا نگاه می کنند و بعد از مدتی شروع می کنند به خواندن ادامه ی غزل ...

مطرب کجاست تا همه محصول زهد و علم

در کار   بانگ  بربط  و  آواز  نی  کنم 

کو پیک صبح تا گله های شب فراق 

با آن خجسته طلعت فرخنده پی کنم 

... 

عطیه لبخند می زند و دوباره حرفش را تکرار می کند . من غمگین به دفتر زبانم نگاه می کنم و می گویم : اگه معلم نشدم چی عطیه ؟ 

و چشم هایم را که می سوزند از زیر عینک می مالم ... 

 

cctt.jpg

 

 

یا زهرا


[ پنج شنبه 92/7/11 ] [ 1:16 عصر ] [ فلفل ] [ نظرات () ]

یک وقت هایی این طور می شود دیگر . غم عالمی به سینه ات می نشیند . انگار خدا غم های تمام مردم عالم را جمع کرده است و همه را جا داده در سینه ات . 

گاهی صبح ها که بیدار می شوی نفست بالا نمی آید . قلبت تنگ است . قفسه ی سینه ات تنگ است . در مضیقه ای ... 

گاهی یک شنبه است . گاهی شب تا صبح اش خواب به چشمت نمی آید . گاهی غم عالمی را به دوش می کشی انگار و بغضت انگار تلاقی تمام بغض های تاریخی بشر است .

گاهی این طور می شود دیگر ...

 اگر خنده دار ترین اتفاق عالم هم برایت بیفتد خودت را می کشانی سمت وضوخانه ی مدرسه و پشت دیوارش قایم می شوی و آرام گریه می کنی. 

یک وقت هایی پاییز جان یادت می آورد که همیشه کنار بهار های زندگی ات باید برگ ریزانی هم باشد . 

یک وقت هایی لازم است آدم ها در را روی بقیه ببندند و تابلوی تعطیل شد را سردر اتاقشان نصب کنند . گاهی لازم است شب ها چادر نماز را روی سرت بکشی و خجالت و شرمندگی از چشمانت ببارد . 

یک وقت هایی . یک روزهایی غم عالم به دلت می نشیند و تو حتی یک کلمه اش را هم نمی توانی با دیگری قسمت کنی . 

حتی یک کلمه . حتی یک قطره اشکت را هم نمی توانی با دیگری سهیم شوی . انگار باید خودت از پس تمام بغض های گلویت بر بیایی . انگار تنها باید با این شب های بی قراری کنار بیایی.

انگار این جا نماز و چادر مچاله شده ی درونش فقط برای توست تا شب ها روی صورتت بکشی و بی صدا بغضت را افشا کنی .

گاهی هر چه تلاش می کنند دردت را از جانت بیرون بکشند و مزه کنند نمی توانند . انگار درد، این درد تاریخی تا عمق استخوان هایت نفوذ کرده باشد . 

انگار از قلب سنگینت پمپاژ شود به تمام بدنت . درد درون رگ هایت جاری است . می رسد به سرت . به چشمانت که از صبح می سوزد . به دستانت که که انگار از صبح رعشه به حانشان افتاده . 

گاهی اینطور می شود دیگر. دیوانه می شوی . 

مثل مثل دیوانه ها ... 

برایت مهم نیست مدرسه باشد یا حیاط مدرسه . برایت مهم نیست نماز خانه باشد یا وضو خانه . برایت مهم نیست کلاس باشد یا زنگ تفریح . 

دیوانگی مگر مکان دارد ؟ زمان دارد؟ 

اصلا مگر دیوانگی قابل شمارش است؟ مگر قابل وصف است ؟

مگر می شود گفت شب تا صبح چند بار از شدت نفس تنگی توی اتاقت راه رفته ای؟ مگر می شود شمرد چند اکسیژن نا قابل را از تو دریغ کرده است؟ مگر می شود خفگی را اندازه گرفت ؟

مگر بغض وزن دارد ؟ مگر این اشک ها فروشی است که بعضی ها برایش نرخ تعیین می کنند ؟

مگر درد را می شود کلمه کرد؟ جمله کرد و ریخت در جان دیگران ؟ 

مگر می شود یک شب تا صبح را شرح کرد ؟ مگر جهنم جز این است که خدا یک روزهایی با تو قهر باشد؟ 

مگر آتش جز داغی خشم خداست روزهایی که از صبح تا شب تو را به حالت خودت می گذارد؟ رهایت می کند ؟

اصلا مگر تا به حال خدا دست شما را ول کرده است که حالا این طور دل سوزانه برای اشک ها و لبخند های بی چیز من نرخ تعیین می کنید ؟

آه ...

یک وقت هایی این طور می شود دیگر ....

بی چیز می شوی ... 

یک وقت هایی ناچیز می شوی ... 

یک وقت هایی درد می کند وجودت . یک وقت هایی خودت را رها می کنی . یک وقت هایی خودت را می زنی به آن راه بی راهه ... 

یک وقت هایی خدا آن قدر از دستت غصه دار می شود که ذره ای از جهنمش را می آورد و می گنجاند در روزهای تو ...

تا بفهمی عذاب یعنی چه ! تا بفهمی وقتی می گویند در جهنم آتش از خود انسان ها زبانه می کشد یعنی چه ... 

تا بفهمی خدا، خداست و بنده، بنده ...

تا بفهمی گاهی باید حواست را جمع کنی . گاهی باید شورش را در نیاوری . گاهی باید بزرگ شوی . بزرگ بمانی و بزرگ بمیری...

گاهی باید تصمیم بگیری که حقیر نشوی ...

یا اصلا .. 

گاهی باید دیوانه شوی ... 

جهنمی شوی ... 

باید گمراه شوی

تا بفهمی چه می گویم ...

تا دیگر نپرسی ...

چرا امروز دلت این قدر گرفته است ... ؟

فاطمه سادات ...!

گاهی نباید پرهیزگار بود .

گاهی باید گناه کار باشی و گناه تمام انسان های عالم را هم به دوش بکشی...

تا بفهمی چقدر راه دراز است و طولانی

و تو چقدر کوچک مانده ای ..

می فهمی ؟

کوچک مانده ایم ... 

 

 

 

 

40 (2).jpg

 

 

 

یا صاحب الزمان

 


[ پنج شنبه 92/7/11 ] [ 1:20 صبح ] [ فلفل ] [ نظرات () ]


.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

موضوعات وب
امکانات وب


بازدید امروز: 20
بازدید دیروز: 23
کل بازدیدها: 203839